درد دل یک دختر ترشیده با مامانش!!!

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

مردها ...

چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟
1. از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند.
 2. مگه ما روی زمین مرد هم داریم.
 3. وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد.
 4. حالا چه عجله ایه؟


- هدف خداوند از آفرینش مردها چی بود؟
1. هدف خاصی نبود.
2. گل اضافی بود.
3. نسخه آزمایشی بود.
4. اصلا کار خدا نبود.


- اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟
1. چیز خاصی نمی آفرید
2. پیراشکی
3. خروس دریایی
4. فضای خالی


- اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟
1. مگه قراره اتفاقی بیافته؟
2. خارشتر کویر لوت که آفت نداره.
3. اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد.
4. یه هیولا کمتر، دنیا قشنگتر.


- چه وقت مردها عاشق می شوند؟
1. چه وقت مردها عاشق نمی شوند!
2. هر وقت مامانشون بگه.
3. چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند.
4. یک روز از همین روزا!


- مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟
1. در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند.
2. جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه.(قانون 4 نیوتن)
3. بستگی تام و تمام به میزان تست استرون دارد.
4. رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.


- مردها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه چیزی هستند؟
1. فنر با ثابت بالا
2. پارچه استرژ
3. یک نوع ماده الاستیک با ساختار ناشناخته.
4. کش تیرو کمان


- مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟
1. هر شب
2. هر وقت که خدا بخواد.
3. هر وقت تست استرون بگه.
4. سایکل تایم خاصی ندارند.


- مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟
1. اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!
2. تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!
3. به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!
4. می رن کلاس آمادگی جسمانی!


- وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟
1. چیزی نمی گن چون وقت عمله
2. وقت نمی کنن چیزی بگن
3. اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه.
4. در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ *** نمی فهمه که اونا چی می گن.


- مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟
1. با دست
2. با تور
3. با چنگول
4. با زبون


- معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟
1. هر که پیش آمد خوش آمد.
2. به روش جستوجوی ترتیبی در لیست سیاه
3. ده بیست سی چهل
4. به قول مادر بزرگ پسر بچه نفهم دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد وایمیستن بهترش بیاد.

تکه ای از امروز

حس و حال من از تو که حرف میزنم،همه افعال ماضی است حتی ماضی خیلی بعید...
کمی نزدیک تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است....

امروزم بارون اومد.نمیدونم چرا جدیدا فقط جمعه ها بارون میاد.
یه گنگی منگی بدی تو سرم بود و قدم هارو تند تند بر میداشتم،الان دوروزی هست سردرد امونم نمیده.خسته شدم.باید به زندگیم یه نظمی بدم.
....
همه چیز امروز به اون صحنه ای که نه از روی فضولی دیدم می ارزید.
"کنار رود خونه،صدای بارون،قطرات بارون،دستی که گرم بود و دست دیگه ای محکم فشار میداد تا بگه دوستت دارم و لب هایی که عاشقانه همدیگر رو می بوسیدن."


بی تعارف بگم،دلم خواست،چقدر حسرت خوردم.حسرت اینکه چطور روز ها گذشت...و هنوز کسی دلش برای من تنگ نمی شود.

بله اینجا ایران است...مردم من هم عاشق میشوند و عاشقانه میبوسند.
حتی اگر تو برایشان هزاران چشم ناپاک اجیر کنی....!

بازدید عید.

مهمون اومد...
دیدبازدید عید بود...این فامیل عجیب غریب همیشه متفاوتن...حال نمیکنن هرروز توی عید هم دیگه را ببینن،برای همین دید بازدید عید تا اواخر اردیبهشت هم ادامه داره!
خونمون از تمیزی برق میزد و همه آماده و لباس پوشیده تحت نظارت فرمانده کل بازرسی شدند...
یه نگاهی به ساعت کردم و یه نگاهی به ظرف پسته...آخ که این پسته ها با اون قر و قمیش مختص خودشون چقدر خوردنی بودند.عاشق خودنم،عاشق شیرینی،زیباترین لحظات زندگیم زمانی اتفاق می افتن که فکم به حمیت زبون و بزاق دهان یه چیزی را می بلعن...(حالا!)دقیقا عین تو کارتون ها همه چیز با سرعت یک دهم اتفاق میافته و لذت من از زندگی x100 میشه.
اول خاله اینا اومدن بعد یکی یکی دایی جونام و ...
بازار حرف و نقل و سیاست و بد بختی و خاک بر سری طبق معمول داغ داغ بود و منم اون وسط برای خودم آروم و بی صدا کلاویه های زندگی رو نوازش میکردم و آهنگ عمر را تمرین.
بعد از هر مکث،صدای تشویق بقیه که وای به به ! جه خوب زدی و آفرین چه هنرمندی (آخه نیس گوش می کردن،نظرهم میدادن)!!! هزار بار به مامانم گفتم
                                                             برگوش حرامیان حرام است       آوای سه تار و نغمه دف  حالا این شامل هر سازی میشه دیگه!

خلاصه
بازار کلاس و لباس و مُد داغ داغ بود و هرزگاهی صدای داد دایی جون بیشتر از بقیه شنیده می شد.
از سیاست ها و گرونی گفت تــــــــــــــــــــــــــــــا سوسیس کالباس و طرز تهیه اش!!!!
دختر داییم داره عروس میشه.خیلی براش خوشحالم اما از طرفی خیلی میترسم!امید وارم خوشبخت بشه.


همه رفتند...
من و مامان و گوسفند عروسکیش که حالا شده جزئی از دکور خونه تنهاییم...

تلاش پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

تلاش پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی...


ادامه نوشته

عکس2

این دو تا عکس را خیلی دوست دارم،گذاشتم تویی که دوستت دارم هم ببینی...

اینا نقاشی های خانم Melannie Delone






يادداشت هاي يک دختر

سلام دوستان ... از امروز من هم در کنار دوست عزیزمون پگاه خانم قلم می زنم  و چند روزی رو با شما دوستای گلم همسفر میشم  این رو هم عرض کنم 90% مطالب بنده خمیر مایه طنز داره و امیدوارم جسارت نباشه ....



اگر من هنوز ازدواج نکرده ام…

تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!
تقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تقصیر مامان است… مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاری کند!

تقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!
تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!
تقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!

تقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تقصیر رییس جمهور است که نمی آید مرا بگیرد برای پسرش!!؟!
تقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تقصیر هلند است که همجنس بازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند!

تقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!
تقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جیگر کی هستم؟!
تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده

بهار.بشب.هیچی!!!

شاید اگه اون زمانی که الفبای زندگی را مشق می کردم و درخت سیب را نقاشی ،فرصت بیشتری بهم میدادن الان نقاشی های بهتری می کشیدم و رنگی تر...
شاید اون موقع اگه می ذاشتن تنها باشم الان اینقدر احساس تنهایی نمی کردم،
میگن وبلاگت بوی غم میده ورنگ ناله ست،آره شاید حق دارن...
نمی دونم،می خوام بفهمم،خب سهم من از زندگی خیلی بیشتر از این حرف هاست،از قدیم ندیما گفتند حق دادنی نیست گرفتنیِ،تو این سال جدید که به سال هم کشیدن کون و ور کشیدن پاشنه نامگذاری شده می خوام بیفتم دنبال زندگی... برم تا برسم بهش و حقم را از حلقومش بکشم بیرون...چقدر اون بیاد بتازونه،بِبَره، غارت کنه و بعضی وقتا بکُشه،نخیر سهم من از زندگی یه خودنویس و یه برگ کاغذ نیست...
البته خیلی هم بد نیست!!! چون هم میتونم هر چیزی بنویسم ،بکشم و هر رنگ خواستم بکنم!
خب الحمدلله خوب شد! خیلی هم خوبه،شاید آرزوی خیلی ها باشه خیلی هم ایده آل!
اما من یکی که از خودم راضی نیستم و فرصت ها کم!

چی بگم..آخه...

این روزا بغال محل هم غم ها رو تُن تُن و دل خوش را مثقالی می فروشه!
زندگی هزاران بار تکرار میشه!
و هر روزش عین همه ،شنبه داره به غیراز یک روز که اونم شده تنها وبی کس!
امروزکسی پرواز پرستو ها را ترانه نمی خونه و شکفتن گل هارا ازته قلب جشن نمی گیره..
امروز حتی دیگه کسی حوصله یه نفس عمیق و خنده از ته قلبشو نداره!

نفس ها میان و میرن و روزها یکی بعد از اون یکی سپری میشن،قلب ها خوش تراش وکریستالی شدن و دست ها دیگه گرمایی ندارن،لب ها بوسیده میشن و عشقِ خالصی را نمی رسونن...
این روزها عشق هجو است و  نجابت شرم!

بهار.شب.Things that bothering me

بی مقدمه شروع به نوشتن میکنم...

خیلی چیزا تو این دنیای بی در و پیکر هست که منو ناراحت میکنه!

اولیش تخمه خوردن و صدای تلق تولوق دندونای دیگرانِ.ارسلان میگه اگه می خوای پگاه را شکنجه کنی ببندش به یه صندلی و با یه ظرف تخمه یا خیار برو سر وفتش!!!

دومیش دورغ گفتنِ.که خب خیلی ها هستند ادعا میکنند از این کار بدشون میاد اما خودشون عین نقل و نبات دروغ می گن واین شاید از خود دروغ هم بدتر باشه.

سومیش جویدن آدامس برای مرد و زنِ. آقایونی که مثل خواهرای عزیز ج.ن.د.هءکنار خیابون یه ادامس میندازن گوشه دهنشون و خواهرایی که...

چهارمیش اون دسته از دخترایی که از دختر و جنس لطیف بودن فاصله گرفتن و ضمختی و مردونگی شده براشون مدال افتخار و دسته دیگه که حیا و زنونگی و نجابت رو کردن لباس کهنه تنشون و با یه سری النگ دولنگ ظاهری عوض کردن و خودشون به این گروه دیوانه کم عقل مذکر غالب میکنن.

پنجمی آدم های بی ارزش یا حالا همون کم ارزشی که با تحقیر کردن ما بقی آدم ها قصد دارنAss باشن نه Ace .

ششمیش بی حیاییِ که امروزه جز لاینفکی از زندگی مونث و مذکر،پیر و جوون این خاک شده و تاریخ مصرف هم نداره و شده For All Ages.

هفتمی همون چیزایی که به عنوان خلاقیت ازش یاد میکنن و این روزا امثالش تو هر زندگی زیاد شده مثل گلدون گل توی توالت یا عکس اسکلت روی ملافه تخت خواب!!

از اونجایی که من نیت به هفت سین نکردم و این راسته از سخن سر درازداره، با اجازه از اهل ادب وهنرو باستان و تاریخ من یه چند تای دیگه ای حرف به این سفره رنگین اضافه کنم شاید که مرهمی بر این دل کباب شده ام بشه...

هشتمین سین و شین و چ این سفره خواننده هایی هستند که نه صدا دارن نه تصویر،حتی آدم نمیتونه دل به چهار تا کلمه از شعرشون خوش کنه!

نُهُمی رنگ مشکیه که چند سالی به لطف و مرحمت دوست عزیز و خواننده،آقای رضا صادقی شده رنگ عشق و عاشقی و چند صباحی است بازار قلب های تیر خورده سرخ و خونین کساد شده...

و

دهمین مورد غیر قابل تحمل این نامه،عشق و عاشقی ها و رگ زنی های جوونای امروز و فردا و دیروزه که با پا گذاشتن به عصر کامپیوتر و اینترنت( بی ناموس) هم دردی از این گروه دوا نشد و کارای این جوونای قرن بیست یکی هنوزم مایه دق بابا نه نه های قرن چهاردهم هجریشونِ.

وقتی یه جاهایی از زندگی میرسی اینقدر که سعی میکنی حواست به زندگی باشه نه صدای تلق تولوق تخمه های زیر دندون بابات را میشنوی و نه فرصت نگاه کردن به کارای بقیه را پیدا میکنی... اونجایی که شش دنگ حواست به اینه که نه تو چاله چوله های زندگی بیفتی و نه با صورت به تیر جلو در همسایه بخوری.

                                              به پایان آمد این دفتر         حکایت های ما همچنان باقی ست

بهار.بعد از ظهر.من!

من زنم...

موجودی ارزشمند،توانا،سرشار از احساس،مهربان وتنها ...

موجودی که در هزار توی وجودش  راه ها،راز هاو معانی زیادی دارد و تنها نامی دو  حرفی بر او نهاده اند....

                                                    زن!!!!

من دو حرفی نیستم،

ساده ولی پیچیده...

ظریف ولی مقاوم...

حساس ولی بی تفاوت...

نرم ولی زبرو خشنم...

من هستم اما...نه برای نرمی جای خوابت !

                      نه فقط در غم یا شادی هایت !

                      نه برای مرداب گلایه هایت !

                  

می مانم برای همیشه تا همیشه...تا ببینی...حس کنی...نرمی و استواریم را،

تا درک کنی،بفهمی تمام تفاوت و ظرافتم را ...

هستم در تمام لحظاتت،می شنوم گلایه هایت،می بینم مهربانی هایت و حس می کنم بوسه هایت را،

آمده ام که باشم پس گذار تا بمانم نه تنها به اندازه دو حرف به اندازه تمام آنچه هستم...

دوستت دارم!

بهار.بعد از ظهر.مهتاب خانم

یه چند وقتی میشه خیلی احساس تنهایی میکنم.
خیلی وقت میشه که یه دوست درست حسابی البته از جنس ماده نداشتم.
اون روزایی که دبیرستان بودم با مهتاب خانوم چه دورانی داشتیم.

مهتاب بهترین دوستم بود و البته هست!کلاس دوم دبیرستان بودیم که به دلیل عدم هماهنگی پگاه بیچاره با جماعت زنونه و عقب افتاده کلاس بایکوت شدم.اون وقتا مهتاب با صبا نیمکت جلویی مینشست و خیلی دوستش داشتم.مهتاب با همه تفاوتی که باهم داشتیم شد بهترین دوستم.اون خوشگل بود من با مزه! اون ناز و خانووووم من شیطون ! اون بی صدا و کم حرف من! اون از یه خونواده دخترونه من!تنها شباهت هایی که داشتیم قد درازمون بود هر دو تنها!!!
شدیم همدم و مونس همدیگه! زنگ های تفریح تو حیاط مدرسه زیر درخت ازگیل روزنامه پهن میکردیم و می خوابیدیم و لواشک میخوردیم!!!
اون روزا مدرسه ما یکی از بهترین و سخت گیرترین مدرسه های دخترونه اصفهان بود والان هم هست.مدیر و ناظم سخت گیری داشت که هیچ کدوم از قوانین و سخت گیری ها برای پگاه نبودند.
خلاصه که دوران خوش آن بود که با دوست گذشت       باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود

سال دوم تموم شد و سال بعد با درس های سخت تر و بازیگوشی بیشتر..
نقاشی های کلاس زیست و جعبه مداد رنگی مهتاب..
گچ های رنگی خانم قاضی نور و فصل نهم..تولید مثل جنسی..خنده های بچه ها و پایان یک صفحه و آغاز سوژه خنده بعدی!

یادمه اون سال ها تازه ماکسیما مُد شده بود و هنوز این ماشین های رنگ وارنگ امروزی تو بازار ایران نبود..
مهتاب همیشه جیغ میکشید و میگفت:"واااااااااااااااای پگاه ماکسیما!!!!" بعدم جفتمون عین ندید بدیدا می رفتیم صورت و دست هامونُ می چسبوندیم به شیشه ماشینِ و به قیافه کج و معوج اون یکی از شیشه روبرویی می خندیدیم...بینی له شده،لب ها و لپ های پهن شده روی شیشه!!!!
پیش دانشگاهی مهتاب از مدرسمون رفت و پگاه دوباره تنها شد،البته تماس ها ادامه داشت ولی دنیای مهتاب رنگی دیگه پیدا کرد............



مهتاب خانومِ من الان خیلی بزرگ شده،همونطور ک من شدم. اون دیگه یه دختر لوس و عزیز دُردونه ای نیست که لوس پدرش باشه!
بابای مهتاب همیشه میخندید و مهربونانه! میگفت شما عزیز منی چون عزیز مهتابمی!
روزی که گفت پدرم فوت کرده پگاه!!!کاسه ماست از دستم افتاد و شکست و روزی که من براش از بازی زندگیم گفتم اون اشک ریخت.
مهتاب بهترین دوستمه،آره! همون دوستی که دوسالِ ندیدم و خیلی هنر کنیم هر 6-7 ما یک بار باهم دو سه ساعتی!!! حرف بزنیم!!! ولی همیشه دل هامون به هم نزدیکه و روز ها و شب ها کنار هم!
فقط و فقط یاد اون روز هاست که باعث میشه ما دوتا دوست با هم بخندیم.

مهتاب خانوم!
هر جایی که هستی شاد و آروم باشی!
خانوم جون دوستت دارم خیـــــــــــــــلی!

بهار.پنجم.سرنوشت

سرنوشت

سرنوشت واقعا چیه؟! یعنی چیزی که سر مینویسه یا اونی که روی سر نوشته اند،هردوش یا هیچ کدوم...
حاج آقا حاج خانوما بیشتر اعتقاد دارند که سرنوشت همونیِ که روی سرت از وقتی میایی تو این دنیامی نویسن!
همون قضا قدر یا قسمت،شایدم بخت و اقبال...
مادر(مامان بزرگم) میگه:"مادر تو پیشونیت بلنده بخت و اقبالتم بلنده"،منم در جوابش همیشه میگم:"مادر فکر میکنید آب طلاست نمیدونید سنگ خلاست؟"!!!
ولی خب از نظر من قرن بیست و یکمی!!! سرنوشت اونیه که سر می نویسه!
می نویسه و اتفاق هم می افته!
شایدم باید بنویسیم تا اتفاق بیافته!

ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم...

سرنوشت اگه به حال خودش رها بشه،مارو به قعر نابودی می بره! این رهایی مصادف میشه با هم سفره شدن با اون موجود سرخ دم مثلثی لعین رجیم که میگن آدما رو جاهای بد بدی میبره...

واقعا نمیدونم ... تصمیم با خودتِ
با سرت بنویسی یا طبق اونی که رو سرت نوشتن جلو بری...
من میگم،با سرت بنویس،همه چیز را خوب نه ایده آل...
همه چیز را دست نیافتی اما قابل دیدن ...
بنویس
تا تو هم همان شوی که تمام روز به آن می اندیشیدی!

بهار.بعد از ظهر.چهار باغ

الان نشستم روی نیمکت وسط بلوار چهارباغ اصفهان(چهار باغ عباسی) دقیقا روبروی مدرسه چهارباغ.


شلوغی چهار باغ و پرواز شکوفه هایی که با دست باد از شاخه ها جدا شدند..
ماشین ها،آدم ها،مسافران و مرد لنگ که به دیوار تکیه زده..
ابهت،سکوت سال های تنهایی کاشی ها..زرد اخرایی براق که بعد از سال ها هنوز هم دیوانه وار در میان سایر رنگ ها شیون میزند!
نگاه کنجکاو عابران پیاده که چرا قلم بدست و تنها نشسته..!!!
آهنگ خاطره های معین که با صدای بلندی از پنجرهء آن ماشین بیرون پرت میشود و کم کم پشت هیاهو ترافیک زندگی گم ..
برای لحظه ای سکوت و.... گریه بچه!
خوشحالی پرنده ها از بهار و تنهایی کاج خشک شده آن طرف خیابان..
راننده حیز و عیالوار پراید...
پیراهن زرد آن مرد قد بلند،کفش بنفش و جوراب قرمز این خانم عابر!!!

و

من ...

اینجا مدرسه چهار باغ است،بنایی تاریخی،یادگاری از قدیمی ها،مردان و هنرمندان!
و اکنون..
مدرسه ای برای تربیت بی هنران و نامردان!
نامردانی که آخرت را به لقمه ای نان و شرافت را به کیسه ای زر فروخته اند..
همان هایی که خود را در پس علم و قلم و تفاخر پدرانم پنهانن کرده اند..
آنهایی که عده ای جاهل را برای ترویج بی حرمتی نان میدهند..

کاش آن دستی که طرح شمسه را بر آن کاشی ها می نشاند مینوشت که اینجا منبر علم و مردانگی است نه جهل و فساد.


برایت تمام آنچه را که میتوانستم در این برگه کوچک که از دکه روزنامه فروشی آن طرف خیابان گرفته بودم بنویسم نوشتم،شاید لحظه ای دیده بر هم گذاری و ببینی دقایقی از زندگی را.

بعد از ظهر سوم فروردین ساعت 6:55




بهار.سحر گاه سوم . عیدا

امروز به بابا گفتم بهم یه سررسید بده تا خاطرات وحوادث یا حالا کارایی که لازمه انجام بدم توش یادداشت کنم...
نمیدونم همون موقعی که کلمات از دهنم در میومد یکی می گفت بیخیال نوشتن رو کاغذ،ترسیدم!
دل خوشی از کاغذا ندارم اونجا خودمو نوشته هام تنهاییم اینجا نه! یکی هست بیاد گلدون خالیمو با شاخه گلش پر کنه!

بابا امروز میگفت نیگا کن عجب عیدی شما توله سگا برامون ساختید نشستیم تو خونه بخاطر شماها بعد از 35 سال که عید میرفتیم سفر!!!

عجبا،
گناهی کردیم،
میگفت بچه بودید هماهنگ میکردیم مینداختیمتون تو ماشین تلک تلک میرفتیم مسافرت حالا که هرکدوم شدید قد یه نرده بون مارو نشوندید خونه!


آی دلم تنگ شده برا اون روزا...
روزایی که شش تا نوه کوچولو بودیم...
حیاط آب پاشی شده خونه مادر،کاهو و سکنجبین توی ایوون...
آخ اون بوی نم حیاط...
چیک چیک آب روی برگ گل ها...
ای داد،
اولین کاری که میکردیم میرفتیم رو کوه رختخواب ها مینداختیمشون پایین...وای که مامانامون چقدر جیغ میکشیدن !!!
بعدم یه ناخونکی به شیرینی های توی مهمونخونه،

پگاه الهی ذلیل شی مامان اینقدر اآتیش نسوزون...(این صدای جیغ مامانم از کنج آشپزخونه بود)!!!
فکرشو که میکنم نیشم تا بناگوش وا میشه!!! میومد موهای خیس عرقمو شونه میزد و گل میکرد بالای سرم و آروم میگفت شیطونی نکن الآن مهمونا میان! خیلیم حرف نزن،اگه کسی هم ازت چیزی پرسید فقط بگو نمی دونم!!!

مامانم مهربونه،عین فرشته ها!!! هر کس دیگه جای این فرشته مامانم بود من الان نمی نوشتم!!!
هنوزم با نگاهش تنبیه میکنه نه با حرفاش،هنوزم قهرمیکنه و باید بری منت کشی

مامان!
هر وقت اومدی سر زدی یادت باشه دخترکوچولوی شیطونت بزرگ شده و به اندازه همه خوشی های دوران بچگی دوستِت داره!

شب بخیر.

یکم فروردین یک هزارو سیصدو هشتادو نه

سلام


دارم بهت سلام میکنم با یه دنیا آرزو...
با یه کهکشان خوبی...
برات آرزو میکنم تا نه تو تک تک ثانیه های زندگی بلکه تو پاره ای از اوقات این تقویم خورشیدی بتونی به شاید های زندگیت رنگ حقیقت بزنی...
دوست دارم که این بهار را متفاوت از چندین بهار دیگه نقاشی کنی شاید که این نقاشی برنده جایزه تمام عمرت بشه...
دوست دارم که عشق را  تجربه کنی و عاشقی را...
دوست دارم که هوا را تنفس کنی و بلعیدن بوی عطر خواستن را ...
دوست دارم که دوست داشته باشی واین را به همه ببخشی، تا دوست داشتنی باشی!

رها باش مثل گیسوان بید مجنون حیاط خونه و مثل زنبور بهار نارنج برای لحظه ای بودن پرواز کن!

نوشتم برای تویی که عاشقانه ترین لحظات زندگی را برای دیگری رقم زدی،تا همیشه باش!