امروز به بابا گفتم بهم یه سررسید بده تا خاطرات وحوادث یا حالا کارایی که لازمه انجام بدم توش یادداشت کنم...
نمیدونم همون موقعی که کلمات از دهنم در میومد یکی می گفت بیخیال نوشتن رو کاغذ،ترسیدم!
دل خوشی از کاغذا ندارم اونجا خودمو نوشته هام تنهاییم اینجا نه! یکی هست بیاد گلدون خالیمو با شاخه گلش پر کنه!

بابا امروز میگفت نیگا کن عجب عیدی شما توله سگا برامون ساختید نشستیم تو خونه بخاطر شماها بعد از 35 سال که عید میرفتیم سفر!!!

عجبا،
گناهی کردیم،
میگفت بچه بودید هماهنگ میکردیم مینداختیمتون تو ماشین تلک تلک میرفتیم مسافرت حالا که هرکدوم شدید قد یه نرده بون مارو نشوندید خونه!


آی دلم تنگ شده برا اون روزا...
روزایی که شش تا نوه کوچولو بودیم...
حیاط آب پاشی شده خونه مادر،کاهو و سکنجبین توی ایوون...
آخ اون بوی نم حیاط...
چیک چیک آب روی برگ گل ها...
ای داد،
اولین کاری که میکردیم میرفتیم رو کوه رختخواب ها مینداختیمشون پایین...وای که مامانامون چقدر جیغ میکشیدن !!!
بعدم یه ناخونکی به شیرینی های توی مهمونخونه،

پگاه الهی ذلیل شی مامان اینقدر اآتیش نسوزون...(این صدای جیغ مامانم از کنج آشپزخونه بود)!!!
فکرشو که میکنم نیشم تا بناگوش وا میشه!!! میومد موهای خیس عرقمو شونه میزد و گل میکرد بالای سرم و آروم میگفت شیطونی نکن الآن مهمونا میان! خیلیم حرف نزن،اگه کسی هم ازت چیزی پرسید فقط بگو نمی دونم!!!

مامانم مهربونه،عین فرشته ها!!! هر کس دیگه جای این فرشته مامانم بود من الان نمی نوشتم!!!
هنوزم با نگاهش تنبیه میکنه نه با حرفاش،هنوزم قهرمیکنه و باید بری منت کشی

مامان!
هر وقت اومدی سر زدی یادت باشه دخترکوچولوی شیطونت بزرگ شده و به اندازه همه خوشی های دوران بچگی دوستِت داره!

شب بخیر.