پ.ن

...........

......

..

.


اولی :
امروز زنگ زدم آب و فاضلاب منطقه به جهت قرائت! شماره کنتور . یه فیش انداختن تو خونمون که پر از سرگردونی کلماته، کلماتی که در اوج بهم ریختگی و بی دستوری قطار شدن که بهت امر کنن و دستوری را بدن! یه فیش انداختن تو خونمون که فرانسویه - یه کد کنارش نوشتن که انگلیسیه - دستورشونم اینه که شماره فیش را همراه با کد اشتراک قرائت کنید! پایینم اضافه کرده : راستی اومدیم نبودید! اونم 2 بار...


دُیومیش :
امروز واقعا به این قسمت از آفرینش آقایون پی بردم که نمیتونن دو تا کار یا کلا بیش از یه کار را با هم انجام بدن! برای همینه که میگن موقع رانندگی با مبایل صحبت نکنید، آقایون محترم، این میشه که میزنید نصف ماشینو با خودتون میبرید!


ســِـــیومی :
در این گذر زندگی بعضی ها پر هستند و سبکبال. با هر وزش بادی طریق زندگی طی میکنند و گروه دیگر  قلم پر میشوند و طریقت زندگی را تحریر.


چهارمی :
بیا سعی کن و زندگی را یه انباری از خاطرات خشک شده ت با دیگران نکن که با شعله کبریت کوچیکی بسوزه ... آب باش و زلال... خنک! سرد، که از تجمعش به آبی بودن برسی! به طراوت مرور!


دل نوشت :
دارم برات دعا میکنم! آره برای تو! چه اشکالی داره یه دیقه از این 3600 دیقه های زندگی به فکر تو و تو و تو باشم، به فکرتم چون دوستت دارم! همین الان که دارم مینویسم به تک تک نام ها و اسامی فکر میکنم. به کسایی که شاید چهرمو به خاطر داشته باشن و یادشون نباشه اسمم چیه و برعکس!


والسلام

عنوانش باشد .... مممم .... صورتی!

خیلی وقت میشه نمیتونم بنویسم... ذهنم در قالب تن، چنان فشرده شده که توان به بازی گرفتن کلمات از آن سلب شده و قلبم به سان سردی زمستان در تاریکی غار هولناک زندگی یخ زده است!

.

.

خب راستش حسم حس ادبی بود و کلماتی که پشت هم قطار میشد برای دهه 20-30 شمسی بود ، فکر کردم شاید به دستور زبان بعضی از دوستان خوش نیاد! واسه همین با یه سفر کوتاه توی زمان به قول حالا! یی ها حال کردیم اینجوری بنویسیم.

چیه؟
اره خودمم داشتم فکرشو میکردم که این اسم خزان آبی ما با این تم صورتی اصلا سازگار نیست اما اشکال نداره! یه زمان مد بود که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید اما الان از تضاد ها بیشتر لذت میبرم!
خیلی وقت بود ننوشته بودم و دلم برای همه اونایی که میخونن و نمیخونن تنگ شده بود.... نمیدونم چرا فریز شده بودم و نخ های من تو خیمه شب بازی زندگی یه دو هفته ای بی حرکت بود! تموم ارتباطات نوشتاریم با مغزم قطع شده بود،

به هر حال که از من خیلی بعید بود این همه سکوت ....


پ.ن :
هر کی منو میشناسه میدونه من از رنگ صورتی متنفرم اما همیشه مرد های زندگیم بهم چیزایی هدیه دادن با رنگ صورتی!


پ.ن :
گاهی اوقات بد نیست جلو آینه بایستی و موهاتو با تموم قوا شونه بزنی! یه بار، دو بار، سه بار، و صد ها بار، بی رحمانه شونه را به موهات بکشی و فکر کنی، فکر کنی ببینی واقعا داری چیکار میکنی! شونه میکنی یا فکر!


دل نوشت :
امروز خیلی خسته بودم( خسته فیزیکی) ،داشتم میرفتم بخوابم که یه نگاه به عکس بک گراند( پس زمینه) دسک تاپَم انداختم و دیدم چه قشنگه، نشستم و رنگ ها رو کنار هم چیدم بلکه یه فرجی بشه، که ظاهرا شد!


عنوان ندارد

چند دیقه پیش داشتم فکر میکردم اسم وبلاگمو به خیلی چیزا تغییر بدم... به خیلی چیزایی که پست های زیادی ازشون توی این وبلاگ آبکی نوشتم....

به مرد!

به زن!

به طلاق!

به خوشبختی!

به.... زندگی....

یا شایدم به خاطرات یک زنِ....



ادامه نوشته

زنده ام به مرگ


هیچ میدانی ما فکرها و تصاویر ذهنی یک اندیشه بزرگ هستیم؟
حالا یک فکر میخواهد عاشق باشد، زندگی کند، بخندد و گاه گاهی گریه کند یا حتی بمیرد!
حضور مادرم بود که مرا اگاه کرد که من یک ذهن هستم. این حضور را سال ها قبل یعنی 24 سال پیش شاید هم 24 هزار سال پیش زمانی که قدم 60 سانتی متر بود و الان صد و هفتاد و شش است داشتم. آن زمان وزنم سه کیلو و هشتصد بود و حالا شصت و هفت کیلو وزن دارم.

دستی برای لمس کردن مادرم نداشتم، اصلا هیچ چیز نداشتم، من یک فکر بودم، یک سر که حتی مثل سر گوسفندی بریده شده نمیتوانست قِل بخورد، چون من دنباله دارم یک بدن شصت و هفت کیلویی به من وصل است.

من زنده ام! میبینم، میشنوم و احساس میکنم اما هرگز نگاه آن گوسفند بی زبانی را که برای اولین بار در مقابل چشم هایم در حیاط خانه خاله ام سربریدند را فراموش نمیکنم. آن که بود و ساعتی بعد تمام جوارح و اتصالاتش از هم منفصل و گسیخته هر یک به خانه کسی رفته بود.
آن به من که از پشت پنجره اتاق برای ارضاء حس کنجکاویم به تماشای آن صحنه نشسته بودم خیره بود و من مرگ را در چشمانش خواندم!

و

درست همانجا بود که هیبت مرگ را در چشمان بی گناه و خیره و منتظر آن گوسفند پشمالو دیدم و تا مدت ها از آن تاب و حیاط که گوسقند را برای سلاخی به آن آویخته بودند میترسیدم. و سال هاست ( نزدیک به 20 سال) که حتی از مرور و بازیابی آن خاطره هم فراری هستم.

من زنده ام! چون با چشمان آن زبان بسته هم خانه ام! برای اولین بار، دوسال پیش دانستم که زنده ام! چون آن چشم ها و حوادثی که بر من اتفاق افتاده بود زنده بودن را برایم شرح میداد. و من همان وقت ها بود که تعریف جدیدی از خودم، از انسان بودنم پیدا کردم، چون من دیگر نه موجود ضاحکی بودم که بتوانم بخند، و نه موجود صرفا دوپایی که بتوانم راه بروم، نه ناطق که برتری ام را در آن بدانم.
من فقط موجودی فانی و برای مردن بودم. آنجا بود که فهمیدم که همه ما چه همزیستی مسالمت آمیزی با مرگ داریم.
روزهایی را سعی کردم به این زندگی و همسفری پایان بدهم و هربار خاطرات مرگ مرا به حیات و زندگان پیوند میداد. به چشمان منتظر پدرم، و به سردرگمی افکار مادرم....

مرگ بود، پس من زنده بودم!

نتیجه همه این افکار، همزیستی مسالمت آمیز من و مرگ شد. یک مونس همیشگی و دَم دست،که دیگر هیچگاه جرأت تخیل حضورش را ندارم.من دوباره متولد شدم،بار اول سری بودم که از مادرم متولد شدم و سال ها بعد مرگ سرم را بُرد، روحم را بُرد و دوباره مانند ققنوسی از جسم خاکستری و خاکستر شده سر بیرون آوردم و رشد کردم....

هیچ نقطه اتصالی بین من و مرگ نیست، لحظه وصال سیاه است و یک رنگ، من هنوز آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم....!


پ.ن :
وای!داشتم از خستگی میمردم و نزدیک 72 ساعتی میشد که درست حسابی نخوابیده بودم، میپرسی کی؟ ظهر را میگم! اومدم برا 10 دیقه چشم رو هم بذارم که این مغز عنان از کف داد و شکفت، این شد حاصل تراوشات ذهنی چند دیقه ایه من! چگونه به بار بنشیند و حاصل دهد... الله اعلم!

فاحشه شدن در 30 ثانیه

هان چیه؟ چرا چشمات گرد شده و اینجوری پرسشگرانه و منتقدانه نیگا میکنی ، آهاااان تاپیکی که انتخاب کردم زشته ، دور از شخصیت منه؟ یا اینکه پیش خودت فکر میکنی چقدر وقیحه این دختر که اینقدر راحت در مورد هر چیزی تو وبلاگش مینویسه! خب، الان میخوام به چیزی اعتراف کنم که خیلی بیشتر تو را متعجب میکنه و اونم اینه که من یک فاحشه ام!

نه!
خجالت نکشیدم از گفتنش، خجالت میکشم از بودنش، از اینکه واقعا یه فاحشه باشم! از اینکه تو 30 ثانیه تبدیل به یه فاحشه بشم! امروز من حدودا 4-5 بار نقش یه فاحشه خیابونی را به طرز کاملا ناخواسته بازی کردم.

خب!

حالا میگم چرا ! فقط 4 بار خواستم از عرض خیابون چهارباغ رد بشم! هر 4 بار برای متوسط 30 ثانیه تا یه دیقه منتظر موندم تا ماشین ها یه راهی بهم بدن و من به اون طرف خیابون برسم، تو همین 30 ثانیه 4-5 تا ماشین برام بوق زدن و صبر کردن تا شاید سوار بشم و حتی یکی انگشتشو به نشونه چند؟ یا قیمتت چقدره نشون داد!

الان که دارم مینویسم میخندم، تاسف میخورم، از فرهنگ خودم از فرهنگ تو! از کم ارزشی خودم، از بی کاری و بی توجهی تو! تویی که حتی یه لحظه فکر نمیکنی که شاید یه بنده خدایی قصدش گذر از خیابون باشه نه امتحان کردن شانسش با تو! از بی خانمانی فاحشه های عزیز! میخندم!

ناراحتم! خیلی ناراحت! ازاینکه اگه به یکی بگی فاحشه چشماش گرد میشه و هر چی مو رو سرت داری را میکنه فقط بخاطر بی حرمتی کلامی که بهش کردی ، داد و بیداد راه میندازه، و در ازاش خیلی راحت تنشو به تویی که 4 قدم جلوتر منتظرش ایستادی میسپاره! اما اگه به همین آدم بگی فرشته لبخندی از سر رضایت میزنه و به نشونه تایید سری تکون میده که چه عجب یکی ارزش کار منو درک کرد!

و در آخر باید اضافه کنم که این زن ها نیستن که فاحشه هستند! این مردها هستن که با تن و ذهن هرزشون این خاطرات را روی جسم و روح یک زن باقی میذارن! این ذهن هرزه و فاحش و بی در و پیکر مردها بود که امشب خیلی راحت من را که فقط قصد رد شدن از خیابون را داشتم به یه فاحشه تبدیل کرد...

 

پ.ن :
داشتم قدم میزدم و فکر میکردم که در مورد تجربه نه فقط امشب من بلکه بیشتر خانم های ایرونی یه پستی بنویسم و به تاپیکش فکر میکردم! شاید بهتر بود مینوشتم .....نمیدونم!

 

پ.ن :
قبلا یه پست در مورد فاحشه و مقام و منزلتش اضافه کردم پس بحثی در مورد چگونگی و شآن بانوان عزیز تو این زمینه و دراین تاپیک نداریم.

 

دل نوشت :
هیچی! هر چی تو دلِ مبارکمون بود نوشتیم! توأم هر چی دلت خواست بنویس اشکالی نداره!

 

! هشدار برای اون دسته از دوستان و آشنایان و فک فامیلی که فقط محض فضولی میان وبلاگ منو میخونن و بی سر صدا میرن، باید بگم دوستتون ندارم، اینم من بابِ اعتراض گفتم! که فقط گفته باشم.

.......
بعد از دو روز بازدید و این همه کامنت های پیش و پس پرده من باید یه چیزی را اضافه کنم! اونم اینه که این فقط یه گلایه از جامعه بود نه تعمیم تک تک کلمات به آقایون یا خانم های جامعه! فقط یه گوشه را دیدمو نوشتم، چرا همه میان و ابراز میکنن که ما اینجوری نیستیم؟ جدی سواله برام! دوست دارم با دید باز زندگی کنیم، نه همه چیز درست و غلط این جامعه را به خودمون نسبت بدیم، هوم؟ بد میگم؟ خیلی جالبه که دوستان میخوان برا یان کار دلیل بیارن، و حتما حتما ایراد از خودت بوده پگاه خانم! نه! ایراد از فکره! چه تو عمل چه توی نوشتن یه کامنت، نه؟