خلوت خاک خورده....

امروز بعد از مدت ها به لبه خاک خورده تنهایی م دست کشیدم...
امروز بعد از مدت ها اونقدر پُرم که کلمات مرتب و سریع خط فکریمو مشکنن و بیرون میریزن...

هی به خودم میگم بیخیال دختر "به هر کس که بنگری به همین درد مبتلاست" اما بعضی وقتا مثل امروز که از اون معدود وقتای زندگیِ اخیرم شده بــــــــــــــد دلم میشکنه،واقعا ناراحت ــَــم ...
میدونی بهت سخت میگذره هر لحظه ش وقتی میبینی کسی که تیکه ای از روحته و تو صمیمانه دوستش داری، اول خوب میشکنتت بعد بر میگرده،نگاه میکنه بهت، و پاشو رو خورده مونده هات میکشه تا مطمئن بشه که له له شدی....
خیلی بهت سخت تر میگذره وقتی اون آدم رو اوووووونقدر دوست داری که فقط میتونی بهش نگاه کنی و سرتو زیر بندازی و فقط،بــــ ــ♥ ــــ ـــ ـری!
میری، میگذری، اما خیلی چیز میزای مهم و پر اهمیت وجودت رو تو اون لحظه در مورد اون آدم جا میذاری و متاسفانه از اینجای داستانِ زندگی به بعد، کمی، سبک تر در موردش فکر میکنی،دوستش میداری، و متاسفانه احترامش میکنی.......


پ.ن:
یه جوری خیلی خوشحال بهم جواب داد: مگه بده که این روزا کمتر مینویسی ، گفتم: نه خب اون موقع هایی که خیلی تنها بودم می نوشتم بیشتر ......
نمیدونم الان که دارم مینویسم دقیقا اون چه حسی داره.....؟!؟


دلنوشت:
امروز دست رو موهاش کشیدم و بدون نگاه کردن به آینه چشمامو بستم و صمیمانه دلم برای تصویر معصومش سوخت، نگاه غمگین و تنهاش دیگه هیچ حرفی برای زدن نداشت!


+  رفتم پیش مهتاب،تنها موجود از ته مونده های زندگیم، واسم لاک زرد زد و یه زمبور کنارش، میخندید و میگفت تو شیش سالته خره!!! نمیدونست من حسرت اون خلوص شیش سالگیمو میخوردم،هنوز!




همیشه خدا خواب بودم .
آخر درعالم خواب، درخیالم قهرمان داستان هایی بودم که نبود. 
همیشه ترس از بیداری و روبرو شدن با واقعیت بود که مرا همچنان به خواب وا میداشت.
غرق درعمق خیالاتم بودم، آخر در سطحی ترین لایهء خیالم واقعیتی داشتم که کسی خبر نداشت،واقعیت وجودیم، "من" .
خیالم مرا می ساخت و من خیال را. 
یک جریان وابستهء مدام در رفت و آمد، مدام در حال رشد.... بعدتر ها دنیای خیالم کوچک شد! "من" بزرگ شده بودم و خیال و خوابم بالطبع کوچک! من شدم و "من" ...
جریانم هم قطع شد...
دیگر خواب نبودم، خیالاتم تمام شد و محبوس شدم در "من" ....  مواجه شدن با حقیقت نه چندان دلچسب و ساکن، که وجودم را پر کرد.... 
غرق شدم... 
سنگینی؛ پلک هایم را بست.... 
هنوز نفس میکشیدم ... 
خیالی نمانده بود، 
فقط من بودم و "من" ....
هنوزم همـــ ،.. من هستم... 
نفس میکشم اما .... 
زنده هم هستم ...

میتوانم دعا بخوانم،التماس نمیکنم اما اگر میشنوی دعایم را اجابت کن،

مرا به دنیای خیالم بِبَر....
آن زمانی که من هم زنده بودم ....





چند وقته منبر نرفتم!


هه هر کسی جایِ الانِ من بود خدا میدونه که بال در میاورد و یه چندتا هم از در و همسایه غرض؟قرض؟قرز... میگرفت و خلاصه میپرید!!!
من؟ هیچی نقش مشاهده گر و ناظر داستان را دارم، کدوم داستان؟ داستان زندگی، دااااااستان زندگی!
اینقدر بی علاقه و بی قیدم که تقریبا بین نوشتنِ هر کلمه شونه هامو بالا میندازم که... ،یعنی؟ یعنی هیچی!
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
به اینکه چنان برنامه ای بریزم و عملی کنم که زندگی این بار یه Wai انجام بده و بعد از اون به کلاس سواد آموزی من ملحق بشه!
خسته شدم از بس که این زندگی بالا پایینم بُرد،...
گاهی اوقات که نوشته هامو میخونم دلم واسه نویسندهء این وبلاگ میسوزه که بنده خدا چه دهنی ازش سرویس شده تا الان! یه سنگ،که اینقدر تو مسیر این رودخونه غلطیده که؟ همه گوشه هاش صاف شده و الان جون میده که بذاریش تو لوله یه تفنگ از اینا که واسه جنگ جهانی اول بوده و قلب این زن حسود رو نشونه بری و پـــــــــــق! خِلاص!
زن نیستم،پگاه نیستم اگه این کارو نکنم.

دوستتون دارم
نوروزتون پیشاپیش پیروز!


پ.ن:
پام شکسته و تا 40 روز اینده یه افلیج بیشتر نیستم و این خبر مسرت بخشی واسه زندگی میتونه باشه، چون عملا 40 روز نقشه کُشتنش به تعویق می افته! بعله!... هــــ ـ ـ ــــــ ـ ـ

! مودب؟ زیادی از من انتظار دارید من همینی هستم که میبینید، عشقی، دل بخواهی، همین ادم دوست نداشتنیِ چه میدوونم خودخواه! خب؟!!!! عجیبی داستان میدونید از کجاست که همین ادمی که اینقدر انگشت انتقاد به سمتش گرفته میشه همونیِ که همه دوستش دارن و دوست دارن که مال خودشون کنن و چه میدونم بچه ها و نوه ها و نسلشون شبیه من بشه! فروتنی و تواضع؟ نچ نداریم خیلی وقته دادیم نمکی بُرد! اینم گفتم که رفع شبهه بشه ( رفع ابهام منظورمه)! خواستم بگم خودم میدونم زحمت بکشید چیز جدیدی عنوان کنید!
مرسی مرسی.... مــ ـ ــــ رسـ     ی! آخ!


+ همین که دلم که میگیرد ،یهانه ای میشوم برای ابرها ... که بی وقفه می بارند، آن وقت من می مانم و هوای دم کردهء دلم، دلم میماند و تعهدات طلاییــــ َ ـــش...




خاطره یه عصر عجیب


امروز یه صحنه کوتاه اما قابل تامل دیدم....
- من،نی نیِ (پسر)، مامانِ نی نی -

نی نی ( در حالیکه داره پاستیلشو میخوره و حسابی تو دهنش آب جمع شده، با اون موهای منگولی طلاییش):
مامان اینو، اِ این ماشینه رو ... اِاِاِا مامان اینو ببین،.... مامااااااااان اینو فردا واسم میخری؟

مامان نی نی ( که نه چندان از لحاظ چهره پسرش به خودش شباهت داره) :
آره مامان فردا تر که شد واست میخرم!

من ( که تو کف و ذوق قیافه ش بودم) : ای جونم! از حالا قراره اینقدر بفهمی؟!!! بیچاره تو،بیچاره دنیات!


پ.ن »
نمیدونم امروز دقیقا چه روزی بود، خبرش رسیده که 20 ام آذرماه بود اما منظورم این نیست، هم اتفاق خوب افتاد هم بد، یه وقتیش بود که چنان شکه شدم بودم که نفس در نمیومد و ... هیچی!

یه دوستی بهم گقت اینقدر حرفاتو نخور، برو قد همه این سال هایی که فکر کردی بازم فکر کن، اما به این موضوع که چطوری حرف بزنی.... آخه من چی باید بگم! اصن به کی بگم؟!!!



چندم آذر ماه 1391

هــــــــــ چقدر زندگیم عجیب غریب شده....
هیچ حس خاصی ندارم...
انگیزه ولی زیاد دارم و به قول صدف گفتنی هر موقع میاد اینجا میگه وقت کم است و اعمال بسیار....
نقل اوضاع این روزای منه!!!

خدا جونم!
میشنوی منو؟ خداجونم میایی یکم نزدیکم بشینی! سرمو بذارم رو پات،چونم خدایی احتیاجی نیست حرفی بزنم و این بزرگترین مزیت خدا بودنته، آها داشتم میگفتم بیا کنارم بشین و یه ذره منو بفـــهم....!
چقدر نفهمیده شدن آدمو له میکنه و احساس نبودن بهت میده،واقعا زندگی این روزای ایرونی خیلی سخت و جانکاه شده اینجوری فکر نمیکنی؟
بد بختیه دیگه .... اینم از جبر جغرافیاست و نه هیچ چیز دیگه...


خداجونم امروز به اس ام اس ( پیامک) واسه مامانم نوشتم به این مضمون:

مادر
تنها موجودیست پس از خدا، که تمام گناهانت را میبخشد... :) چه حس قشنگی به آدم میده!



سفر

سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما تجربه به من آموخت

که برای بهتر دیدن عظمت هر چیز...

باید قدری از آن دور شد!!!!


باز باید ....

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟

باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.
باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی
تمرینِ استعاره کنم.

همه برای رسیدن به همین دایره
از پیِ دایره می‌دوند.

هی نقطه‌ی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بی‌دلیل!
تا کی؟

میز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام
رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!

من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

 
از : سید علی صالحی

تجربه یک روز:
شما هم می‌شناسیدشان:همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله، بعضی‌های نابَلَد ...!
بی‌خود و بی‌جهت، خیال می‌کنند،درگاهِ این خانه تا اَبَد،رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.آیا خاموشی باد، واقعا از ترسِ وزیدن است؟


دل نوشت :
چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل... خوب است
مثل همین باران بی‌سوال، که هی می‌بارد ....
که هی اتفاقا آرام و شمرده .... شمرده می‌بارد....



خـــــزان 1391

سلام
هر سال قبل از اینکه این موقع از سال بشه کلی هیجان داشتم که واسه اولین روزِ دوست داشتن یه چیزی بنویسم و احساسم را یه خاطره کنم و همیشه نگه دارم ...
امسال اصن چیزی واسه نوشتن ندارم... نه که دپ باشم و بی حوصله نه! فقط.....

روزها به بهترین شکل میگذرن و من،تنها حض این روزای پر مهر رنگ وارنگ رو میبرم،
اومدم اینجا... تا از تمام دوستایی که رسیدن اولین روز پاییز را یاد داشتن و صمیمانه تبریک گفتن،اون دوستایی که روزهای ابتداییِ پاییزم را با وجودشون، حضورشون، نوشته هاشون، پیامک هاشون رنگ وارنگ کردن تشکر کنم...

همینجا از
محبوبه شب باغچهء خونمون که هر شب با بوی عطرش واقعا کولاک میکنه... D:
از مموش ملوسی که هر وقت میبینتت چشماشو خمار میکنه و با عشوه صدات میکنه...
و از شادمهر عقیلی !!!! عزیز که آهنگی بس زیبا رو جدیدا خونده! تشکر میکنم :))


خزان نوشت:

دوستتون دارم، یه عالمه جای تو و تو و تو توی تک تک لحظه های زندگی خالیه! زندگی ایی که متعلق بهته و لیاقت هر لحظه زنده بودنش رو داری...
از گرمی رنگ ها، گرمی نه هوا،بلکه دل ها لذت ببر و عشق بورز...

دوستت دارم!



دست از سرم بردارید!

چقدر ما آدم ها خودخواهیم!
خودخواهی این روزای ما یه جوری وخشتناک با جهل و نادونی گره خورده که نمیشه تشخیص بدی رفتارهای امروزیشون دقیقا نشات گرفته از کدوم ویژگیشونه...
چند روزی میشه که یه قسمت بزرگ از مغزم درگیر این مسئله شده که چرا مردم به خودشون اجازه میدن تو خصوصی ترین قسمت زندگی تو دخالت کنن و فکر کنن که بهتر از تو برای تو میدونن در حالیکه هر کدوم تو زندگی شخصی خودشون اوووووونهمه مشکل حل نشده و گره باز نشده دارن...
خب خدا خیرتون بده اینکه شما خودتون را رئیس جمهور مغز و زندکی دیگرون میدونید در حالیکه خونوادهء خودتون هزار و یه مشکل داره اصلا پست مناسبی برای شخص شما نیست و پیشنهاد من بهتون اینه که بچسبید به کانون کوچیک خانوادگی خودتون و نه حل مشکلات دیگران...

این روزا که میگذره دغدغه بزرگ اطرافیان و دوست های نزدیک ما، حتی شریک بی سواد و تازه به دوران رسیده بابای بنده شده شوهر کردن من! یا بهتره بگم شوهر نکردن من...
نمیدونم دقیقا چی بهشون میدن یا جه سود و بهره ای از این سوزن به زندگی دیگران فرو کردن میبرن که اینقدر مشتاقانه به رفتارهای نه چندان معقول احتماعیشون ادامه میدن!
توی پست قبلی نوشتم که بابا هیش کس تو زندگی نمیتونه صلاح دیگرانی را بدونه مگه خود همون فرد!چرا با یه جمله نسنجیده و یه فکر نپاییده روزها و شب های یه آدم را جهنم میکنید و اون رو تو برزخ کارهایی که نکرده و چیزایی که نمیخواد ببینه قرار میدید...

این روزا حیلی خسته م! بخدا مخم فس فس میکنه و داغ کردم! آخه مگه من چه گناهی کردم که شدم مرکز تقاطع افکار دیگران! بیخیال بابا من دیگه اجازه نمیدم کسی برای من و تک تک روزای زنده بودنم تصمیمی بگیره! من حتی برا بعد از زنده نبودنمم هم تصمیم گرفتم و خوشحالم از اینکه تموم این تلاش های شبانه روزی دوستان برای مدیریت کردن من بی نتیجه میمونه!


پ.ن:
بالاخره من هم یه روزی خوشبختیی را که آرزوشو دارم پیدا میکنم، و قول میدم که بیارم و نشون همتون بدم، هرچند مطمئنم اون چیزی که از نظر من خوشبختی به حساب میاد هیچ وقت ذهن تو زمان جا موندهء آدمایی مثل شما را خوشحال و ارضا نمیکنه.

یعنی روزی هزار بار هم این متن را بخونم کم خوندم!

سخنرانی " ونه گات " در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT :
 
اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یك نصیحت بكنم،
مالیدن كرم ضدّ آفتاب را توصیه میكردم !!!
آثار مفید و دراز مدّتِ كرم ضدّ آفتاب،
توسط دانشمندان ثابت شده است.
در حالی كه سایر نصایح من،هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی،
جز تجربه های پر پیچ و خمِ شخص بنده ندارند.
 
اینك این نصایح را خدمتتان عرض می كنم :
 
قدرِ نیرو و زیبایی جوانی تان را بدانید.
ولی اگر هم ندانستید،مهم نیست!
روزی قدرِ نیرو و زیباییِ جوانی تان را خواهید دانست،
كه طراوت آن رو به اُفول گذارد.
اما باور كنید تا بیست سال دیگر،به عكسهای جوانیِ خودتان،
نگاه خواهید كرد و به یاد می آورید
چه امكاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.
آن طور كه تصوّر می كردید،چاق نبودید.
همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما،
احساس خوب داشته باشید.
 
نگران آینده نباشید.
اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید،
فقط این را بدانید كه نگرانی،همان اندازه مؤثّر است،
كه جویدن آدامس بادكنكی در حلّ یك مسئه ی جبر !
مشكلات اساسی زندگی شما،بی تردید چیزهایی خواهند بود كه هرگز به مخیله ی نگران تان هم خطور نكرده اند.
از همان نوعی كه یك روز سه شنبه ی عاطل و باطل،
ناگهان احساس بد پیدا می كنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید !
با دلِ دیگران،بی رحم نباشید .
 
عمرتان را با حسادت تلف نكنید.
گاهی شما،جلو هستید و گاهی عقب.
مسابقه،طولانی است و سر انجام،
خودتان هستید كه با خودتان مسابقه می دهید.
 
ناسزاها را فراموش كنید.
اگر موفّق به انجام این كار شدید ،
راهش را به من هم نشان بدهید !
 
نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ كنید.
 
صورت حسابهای بانكی و قبض ها و ... را دور بیاندازید.
 
اگر نمی دانید می خواهید با زندگی تان چه بكنید،
احساس گناه نكنید.
جالبترین افرادی را كه در زندگی ام شناخته ام،
در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگی شان چه كنند.
برخی از جالب ترین چهل ساله هایی هم كه می شناسم،
هنوز نمیدانند !
 
تا می توانید كلسیم بخورید.
با زانوهایتان مهربان باشید.
وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید،
كمبودشان را به شدّت حس خواهید كرد.
 
ممكن است ازدواج كنید،ممكن است نكنید.
ممكن است صاحب فرزند شوید،ممكن است نشوید.
ممكن است در چهل سالگی طلاق بگیرید.
احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان،
رقصكی هم بكنید.
هرچه می كنید،
نه زیاد،به خودتان بگیرید،
نه زیاد،خودتان را سرزنش كنید.
انتخاب های شما بر پایه ی 50 درصد بوده،
همانطور كه مال همه بوده.
 
دستورالعمل هایی كه به دست تان می رسد،را تا ته بخوانید.
حتّی اگر از آنها پیروی نمی كنید.
 
از خواندن مجلّات زیبایی پرهیز كنید.
تنها خاصیت آنها این است كه به شما بقبولانند كه زشتید.
 
با خواهران و برادران خود مهربان باشید.
آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند،
و به گمان قوی،تنها كسانی هستند كه
بیش از هر كس دیگر،در آینده،به شما خواهند رسید.
 
به یاد داشته باشید كه دوستان می آیند و می روند،
ولی آن تك و توك دوستان جان جانی،
كه با شما می مانند را حفظ كنید.
 
برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی،
سخت بكوشید.
زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید
كه به افرادی كه در جوانی می شناختید،محتاجید.
 
سفر كنید.
 
برخی حقایقِ لاینفك را بپذیرید:
قیمتها صعود می كنند،
سیاستمداران كلك میزنند،
شما هم پیر می شوید.
و آنگاه كه شدید،
در تخیّل تان به یاد می آورید كه وقتی جوان بودید،
قیمتها مناسب بودند،
سیاستمداران شریف بودند،
و بچّه ها به بزرگترهایشان احترام می گذاشتند.
 
به بزرگترها احترام بگذارید.
 
توقع نداشته باشید كه كس دیگری،نان آور شما باشد.
ممكن است حساب پس اندازی داشته باشید.
شاید هم همسر متموّلی نصیب تان شده باشد.
ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی كنید كه
كدام خالی میشود یا به شما جاخالی می دهد.
 
خیلی با موهایتان ور نروید.
وگرنه وقتی چهل سالتان بشود،
شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.
 
نخ دندان به کار ببرید .
 
در شناخت پدر و مادرتان بکوشید.
هیچ کس نمی داند که آنان را،
کِی برای همیشه از دست خواهید داد.
 
دقت كنید كه نصایح چه كسی را می پذیرید.
اما با كسانی كه آنها را صادر می كنند،بردبار و صبور باشید.
 
نصیحت،گونه ی دیگرِ غم غربت است.
ارائه ی آن،روشی برای بازیافت گذشته،
از میان تل زباله ها،
گردگیری آن،
و ماله كشیدن بر روی زشتی ها و كاستی هایشان،
و مصرف دوباره ی آن،
به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد،است.
 
امّا اگر به این مسائل،بی توجّه هستید،
لااقل حرفم را در مورد كرم ضدّ آفتاب بپذیرید !!!


آدم های ساده را دوست دارم.

آدم هاي ساده را دوست دارم.
آدم های صاف ساده را؛
آدم های سر راست را؛ آدم هایی را که مثل شیشه ای زلال می شود آن سمت روح شان را دید؛
آدم هایی که آنقدر رقیق و ساده و شفاف اند که دیده نمی شوند؛
حجم ندارند؛
به سادگی مهتاب می مانند؛ سایه ای روشن اند.
از آیینه هم ساده تر. زلال تر. شفافیتی بی نظیر دارند.
تو را از خودت عبور می دهند. تو را در خودشان نگاه نمی دارند.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.
همان ها که هميشه هستند؛ براي همه هستند.
آدم هاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا کرد؛
بس که زود زود از دست می روند؛
بس که در باورهای ما محو می شوند؛  س که عمرشان کوتاه است؛
بس که به سحر می مانند؛ بعد از شب می آیند و قبل از صبح رخت و لباس شان را جمع می کنند و می روند؛ بس که به جویبار می مانند؛ هر کس خستگی اش را در خنکای آن از تن به در می کند و می رود؛
بس که آدم ها از نازکی خیال آن ها دورند.
بس که آدم ها از باورهای ساده ژرف شان دورند؛
بس که آدم ها سپیدی سپیده را نمی دانند؛
بس که هر کس از راه مي رسد ، آن ها را به یغما می برد؛
بس که آدم ها رسم جوانمردی را از یاد برده اند و آن ها به خاطر ساده بودن، زمين شان ميزنند؛
بس که آدم ها مشق عشق نکرده، به آن ها ، درس ساده نبودن مي دهد. آدم های ساده را دوست دارم. آدم های ساده سرراست را، که سر هر کلاس می نشینند و راه های نرفته دیگران را بی صدا مشق می کنند.
آدم های ساده ای که مثل یک تابلوی نقاشی اند و باید ساعت ها ایستاد و آن ها را تنفس کرد.
آدم های ساده ای که مثل دستمالی سپید باید برداشت شان و غبار از ناباوری احساس ها پاک کرد.
آدم های ساده ای که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند. برای همه هستند.

من این آدم های ساده ار دوست دارم...
خودم را دوست دارم...
تنهاییم ... بی رنگی خیالم را دوست دارم...
من دوست دارم که از هر نظر ساده باشم... دوست دارم که هر کسی از راه می رسد محذوب طرح و نقشم نشود، من دوست دارم کسی را که ساده ها را با تمام یک رنگیشان همیشه بر میدارد...
من دوست دارم آدم هایی را که آزادند و بوی ناب آدمیت میدهند.


پ.ن :
وای چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود....
بخدا نمیفهمید چی میگم :(( دومین باریه تو زندگیم این حس را تجربه میکنم....
خیلی خوبه خیلی!
خودمم خودِ خودم! این باعث میشه نفس بکشم!



یک ولع نا مفهوم و عجیب برای نوشتن دارم... کلمات چه بی تاب برای جان گرفتن بر صفحه کاغذ هستند اما من نمیدانم که دقیقا برای چه می نویسم!
دلم میخواهد نامه سر گشاده ای به تمام ان هایی که خاطرم را می آزارند بنویسم و چندین چرای مختلفم را پاسخ بگیرم...
بپرسم چرا از لبخند هایم ناخوشید می شوید، چرا عصه هایم شادتان میکند،چرا من؟ چرا همیشه من هدف بخالت هایتان هستم؟ چرا؟ و جدا" چرا؟
همیشه جامعه انسان ها را به کتاب خانه مرکزی شهرم مانند میکنم. همیشه فکر میکنم که هر کدام از ما پیکره حان گرفته از ذهن نویسنده مان هستیم، ناشر و تاریخ نشر و چاپمان با هم متفاوت است اما جنس هر جز از وجودمان یکی است و انسانیم ...

دلم ادم های ساده می خواهد، ادم هایی با قلب هایی آکنده از مهر و تهی از هر بدی... از همان بیهقی ها و شبستری ها که پیش از هر بار ورق خوردن تو را مملو از حس بودنشان میکنند... سبک... ساده، ساده.... آن هایی که گذر زمان، هیچ از ارزش بودنشان کم نمیکند و همیشه به اندازه بزرگی ذهنت سخن میگویند...

از آدم های هر روزی و چند صفحه ای که هر آنچه هستند همیشه در همان صفحات اولیه ارائه می کنند متنفرم.
متنفرم!

درد دل

ببخش که همیشه غرغر هامو میارم واسه تو اما خودت ببین،دم دم های عیدِ و ... نمیدونم دقیقا این زندگی از جون من چی میخواد؟
میخواد بگه هاااا پگاه خانم اونقدرام که ادعات میشه مرد نیستی!؟ یکی بیاد بهش بگه من هیچ ادعایی ندارم همین که نفسی میاد و میره اونم محظ حفظ جون برام بسه ....
همیشه دلم میخواست عاشق باشم..
همیشه دلم میخواست یکی را از اون ته مه های قلبم دوست داشته باشم... به قول این افراطی های ژیگول واسش بمیرم...
این حس الانمه که دوست دارم بمیرم تا این زندگی و دغدغه هاش، این سخت گیری های بی موردش این.. ایناش و اوناش نباشه...
دلم قد یه آسمون گرفته... دیدی وقتی میگیره چه شکلی میشه؟ خاکستری و دم کرده... همونجوری بی هوا شدم همونطوری خاکستری شدم.... همونطوری دل بزرگم جا واسه هیچی نداره... هیچی... بیچاره دلم :)



این مطلب عنوان که هیچ... پیکره اصلی هم ندارد.

سلام

اوووووو وَه ... خیلی وقته که اینجا نیومدم تا بنویسم... راستش چرا دروغ؟ اومدم چند باری، اما اینقدر خالی بودم که چیزی برای نوشتن پیدا نکردم و این شد که نیومده ... برگشتم...
یادمه یه روزایی می شد که دلم میخواست ده تا پست پشت هم بنویسم و هزار تا موضوع ریز و درشت، مهم و کم اهمیت فکرمو مشغول میکرد و همین ها دلیل نوشته هام میشدن.
این روزا زیاد فکر میکنم اما در ادامه ش حرف میزنم...
حرف میزنم!منتها نه با همه نه با خودم... راستش دیگه حتی بلند بلند هم فکر نمیکنم... حتی نمی نویسم...


نیم ساعته دستم روی کیبورد بی حرکت مونده و دقیقا نمیدونم که چی میخوام بنویسم!
بیخیال نمی نویسم....



پ.ن :
خیلی خوب میشد اگه مینوشتم. میدونی که اونقدر شهامت دارم که هر چیزی را بنویسم اما.... نوشتن این پست احساس میخواست که متاسفانه اصلا عمومی نبود.
اگه میتونستم احساسم را بنویسم حتما پست بی نظیری می شد اما این هم قسمت صفحه وبلاگ من نشد!


یلدا



نُه ماه بودکه منتظر اومدنش بودم تا بالاخره سه ماه پیش از راه رسید...
یه جورایی حسش شبیه انتظار نُه ماهه مادری برای دیدن یه تیکه از وجودش بود ... اومد،تو وجودم جا گرفت و عاشقانه روز به روز و ساعت به ساعت در کنارش زندگی کردم ...
اومدم اینجا، نوشتم :

"خواننده عزیزم سلام ...
پاییز
ت مبارک.فصل مهر و باران و یلدات.فصل انار و آجیل و گرمی رنگ ها و دلت مبارک.
فصل عاشق سال که زمستون سفید پوش و با شکوه راهی خونه بخت میشه و هیچ کس و هیچ سال و هیچ قرنی دقیقا نفهمید که مرد خوشبخت این نو عروس تنهای سال چه کسی بوده.
"
یه عالمه آرزوی قشنگ برای همه تون کردم و هر کسی را دیدم و ندیدم دوست داشتم و الان اینجام، خوشحال نیستم، شاید یه جور وسواس عجیب پیدا کرده باشم اما
زمستونُ دوست ندارم ، دوست ندارم این سرمای تکراری رُ، دوست ندارم که امسال با تموم خاطرات خوب و بدش مث بقیه سال ها تموم بشه و یه 365 روز دیگه به عمر همه مون اضافه کنه.
اصلا فکر کردی چرا باید جوجه شمرد؟ اونم آخر پاییز؟ بهار متولد میشی، جوونه میزنی، تابستون بزرگ میشی و بار میدی و پاییز نتیجه کرده ها و ناکرده هاتو میبینی،زمینِ روزهای عمرتو که نگاه کنی میبینی پر شده از عشق ها و امیدهایی که دادی و احساسی که جمع کردی... و نهایتا از این گرما پا به سردی میذاری و؟ میمیری...

دوستتون دارم، دوست ندارم همهء این احساس و خواستن تموم بشه... دوست ندارم دخترم با طَبق طَبق انار و شیرینی و آجیل، هلو و انجیر آب انداخته و هندونه های آراسته شده عروس بشه ...
دوست دارم بمونه، همه چیز را ببینِ و تجربه کنه...
یلدا دختر پاییز نیست، یلدا پسر پاییزه که دختر منو با خودش می بره و این شب را با تموم خوشگذرونی و سرگرمیش برای من طولانی ترین شب سال میکنه و من میرم که یه نُه ماهه دیگه آبستن یه پاییز دیگه، یه گرمای دیگه و یه ـــــــــــــــــــــــــــ ... بشم.

دوستت دارم، از ته مه های قلبم،
برات مینویسم از اعماق احساسم و امیدوارم مثل یه خواب راحت رو وجودت بشینه و سر حالت بیاره....
پاییز مبارک.
بلدا مبارک.