کاش بودی!
هر وقت دلم میگیرد از تو مینویسم،هر وقت دلتنگم برایت آواز میخوانم، میرقصم.....
من از سنگ ها و برگ ها و دریاها برترم
چون در غم فرقت مردانه می گریم!
کاش به جای خاک از واژه آفریده میشدم و سراپا شعر بودم در ستایش تو....
کاش شکوفه ای بودم بر درخت باغچه حانه ات تا هر روز صبح که میگذری با لبخندی شکفته
تر شوم،
با من نیستی،
اما در متن نفس هایم حضور داری....
و رنگ تو در خطوط هستی ام نشسته است....
هر غروب تو را در ابر هایی که اشک را کشف کردند میبینم....
و هر بامداد تورا در تابش گرم خورشید احساس میکنم....
وقتی به تو نگاه میکنم همه ستاره ها !!!!! خاموش میشوند....
آخه!!!! نگاه تو از هزاران خورشید سوزاننده تر است....
اکنون من مانده ام و پژواک صدایم که بار ها و بارها نام تو را در خلوتم
تکرار میکند.....
ای نامهربان:
تو را در لایه ای از دعا میپیچم و میخواهم که رستگار باشی.
ای برای همه عمر، با تو بودن بزرگترین آرزویم.
همیشه بخند.....
پ.ن :
آره خودمم خیلی تعجب کردم این همه ادبی هنری نوشتم اما
خب.... تو با ادبم کردی.... میدونی خودتم!
پ.ن :
گاه انکه مارا به حقیقت میرساند خود
از آن عاریست!
زیرا این تنها حقیقت است که رهایی
می بخشد!
دل نوشت :
دل من از تو جدا نیست .... این هوا بی تو هوا نیست ....
چی بگم؟ از چی بگم؟ هوم!
از خودم بی خبرم!!!!
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...