یلدا

نُه ماه بودکه منتظر اومدنش بودم تا بالاخره سه ماه پیش از راه رسید...
یه جورایی حسش شبیه انتظار نُه ماهه مادری برای دیدن یه تیکه از وجودش بود ... اومد،تو وجودم جا گرفت و عاشقانه روز به روز و ساعت به ساعت در کنارش زندگی کردم ...
اومدم اینجا، نوشتم :
"خواننده عزیزم سلام ...
پاییزت مبارک.فصل مهر و باران و یلدات.فصل انار و آجیل و گرمی رنگ ها و دلت مبارک.
فصل عاشق سال که زمستون سفید پوش و با شکوه راهی خونه بخت میشه و هیچ کس و هیچ سال و هیچ قرنی دقیقا نفهمید که مرد خوشبخت این نو عروس تنهای سال چه کسی بوده."یه عالمه آرزوی قشنگ برای همه تون کردم و هر کسی را دیدم و ندیدم دوست داشتم و الان اینجام، خوشحال نیستم، شاید یه جور وسواس عجیب پیدا کرده باشم اما زمستونُ دوست ندارم ، دوست ندارم این سرمای تکراری رُ، دوست ندارم که امسال با تموم خاطرات خوب و بدش مث بقیه سال ها تموم بشه و یه 365 روز دیگه به عمر همه مون اضافه کنه.
اصلا فکر کردی چرا باید جوجه شمرد؟ اونم آخر پاییز؟ بهار متولد میشی، جوونه میزنی، تابستون بزرگ میشی و بار میدی و پاییز نتیجه کرده ها و ناکرده هاتو میبینی،زمینِ روزهای عمرتو که نگاه کنی میبینی پر شده از عشق ها و امیدهایی که دادی و احساسی که جمع کردی... و نهایتا از این گرما پا به سردی میذاری و؟ میمیری...
دوستتون دارم، دوست ندارم همهء این احساس و خواستن تموم بشه... دوست ندارم دخترم با طَبق طَبق انار و شیرینی و آجیل، هلو و انجیر آب انداخته و هندونه های آراسته شده عروس بشه ...
دوست دارم بمونه، همه چیز را ببینِ و تجربه کنه...
یلدا دختر پاییز نیست، یلدا پسر پاییزه که دختر منو با خودش می بره و این شب را با تموم خوشگذرونی و سرگرمیش برای من طولانی ترین شب سال میکنه و من میرم که یه نُه ماهه دیگه آبستن یه پاییز دیگه، یه گرمای دیگه و یه ـــــــــــــــــــــــــــ ... بشم.
دوستت دارم، از ته مه های قلبم،
برات مینویسم از اعماق احساسم و امیدوارم مثل یه خواب راحت رو وجودت بشینه و سر حالت بیاره....
پاییز مبارک.
بلدا مبارک.


پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...