عذاب

کم میشه اینجوری حرف بزنم!!!!

کم میشه از کوره اینجوری در برم .... معمولا تو حال خودمم و یه خانوم محترم اما بعضی وقتا ... همون کم وقتا رو میگم ... دیگه کلمات برام معناشونو از دست میدن نمی تونم آروم و متین بنویسم دلم میخواد کلمات سرکش و افسار گسیخته باشن و به قولی بی حیا...!

دیدی زندگی را؟
نمیدونیم چرا همه از زندگی می نالیم ... چرا اینقدر دردناک و سخت شده ... چرا وقتی ازش حرف میزنی تا اعماق وجودت میسوزه .... تا ته کونت!

بیا من برات میگم ....

میدونی زندگی چی شده جدیدا؟
شایدم بوده از قدیم منتها روشون نمیشده بگن....
هر کدوم از ماها صبح که از خواب پا می شیم این انگشت شستمونو بلند میکنیم و محکم میکوبیم رو صندلی و تا شب هزاران بار میشینیم روشو پا میشیم....

نگو وای! نگو ووووووی این چیه نوشتی یه دیقه بهش فکر کن....

غیر از اینه؟ که تو زندگی روزمره روزانه ده ها و صدها بار به خاطر کرده های خودمون و با دست خودمون به گ.ا میریم!

ای بابا

ای بابا....

حالا خوندی یه امروزتو مرور کن ببین با خودت چیکار کردی چط.ری خودتو تو برزخ کرده هات محدود کردی و درد کشیدی....


راهنمایی یه دوست

غمگین نیستم ناراحتم .... نپرسید چرا غمگینی چون مغموم نیستم فقط ....

موندم تو کار این دنیا و آدم هاش،اینکه چرا برای بقیه بعضی وقتا اینجوری میشه و برای من همیشه همینجوره!

یه روزی رو دیوار اتاقم نوشتم

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز!
همیشه همینه ها ... اصلا شک نکن،خیلی خیلی این آخری ها ناراحت بودم تا اینکه تو اومدی تو آره !
این تویی که میگم اسمش هومنِ !
هومن نه دوست پسرمه و نه ..... شاید از همه این کسایی که هستن دورتر باشه و از همه شماها غریبه تر! هومن یه دوسته!
پریشب تو اوج درگیری فکری من،باهام خیلی حرف زد و نهایتا بزرگترین تجربه زندگیش را در اختیار من قرار داد، بهم گفت که پگاه باید بخندی! باید به تمام مشکلات و مسائل زندگی بخندی و همیشه یه جمله را تکرار کنی درست میشه درست میشه!
آره درست میشه! آره باید خندید ! درست شد خیلی چیزا... تموم اون چیزایی که ماه هاست الان به خنسی خورده و منو بدبخت کرده ....
من خندیدم تو این دو روز بیشتر از همیشه!

هومن جان نمیدونم اصلا این پست را میخونی یا نه،اصلا میایی یا نه،فقط خواستم ازت تشکر کنم!
درسته اینجا کوچولوء ، درسته تشکرم کمه!!! اما بابت این راهنمایی بزرگ ازت ممنونم!

من , تو , او

داستان کوتاه تامل برانگیز از قضاوتهای هر روز مردمی که حوادث را ماکزیمم تا یک متر عقب تر از مجرم می بینند.

 

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم ...

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!  

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم ...

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت !  

معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!
 
من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید 

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی 

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود ... 

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ... 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید 

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده 

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...

تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...

او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ... 

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!! 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :

برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!! 

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود 

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند 

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند 

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد 

من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
 

من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!


پ.ن: چیه؟ ناراحتی؟ غیر از اینه که نوشته شده؟ من که فکر نمیکنم همیشه همین بوده! یه جاهایی باید حقی ضایع بشه؟؟؟ نه این حق نیست عدالت اینه که در کل جهان هستی عدالت بر قرار باشه ... کل جهان بعضی جاها خشکی باشه بعضی جاها دریا....
استوا و قطب ... ادیسون و سندروم داوون! خب ....

مردهـــــا ... ؟

مردها مثل جای پارک میمونن... اونایی که خوش جا هستن همه پُرن... اونایی که باقی موندن یا خیلی کوچیکن توش جا نمیشی یا جلو در خونه مردم و جلوی پل هستن و قابل پارک کردن نیستن!!!!

والا ... الکی گیر نده که .... واقعا همینطوره!

من همیشه میگم بد شانسم اما همیشه یه گُردان آدم باهام مخالفت میکنن که چرا از این حرفا میزنی....

خب البته میدونی خوش شانس من از چیاس؟

تو این دنیا که همه پسر دختراش اندازه یه بند انگشتن و ریزه میزه من قد بلندم ....
تو این دنیا که همه گیج و سردرگمن ما یه جورایی می فهمیم،نمیگم علامه ام،شاید خاص! اما هستم
بر عکس اکثر دخترا که درس خونن و خیلی خودشونو برا نمره میکشن من ترم 10 هستم و هنوز درسم تموم نشده!
همه وقتی یکی بهشون میگه پخ اشکشون در میاد و من!!!! فقط دلم برای خودم که میسوزه اشک می ریزم!
 من ترک یه زندگی را افتخار میدونم و خب یه جورایی تجربه یا چراغ! امثال من شکست و آخ و آه بد بختی و بخت سیاه! یا تاریکی!


نکنید آقا ... از این حرفا نزنید اعصاب منو خورد نکنید ... دلم به حال دخترایی که قرار مثل من بشن میسوزه!
برای پارمیدا که خودش دوست داره مثل من باشه !!!!!
مثل ستایش که مامان فریباش میگه من دوست دارم دخترم مثل تو باشه!!!!
برا ی دختر غریبه ای که مامانش تو اولین بر خورد میگه کاش دختر منم!!!! ....
برای کیمیا اون دختر 4 ساله دوست بابام! و ....

به دایی جونم گفتم ، گفتم دعا می کنم پارمیدا هیچ وقت مثل من نشه! چون مثل من بودن خیلی بها داره و حیفه که یه آدم بخواد بهای بودنش را اینجوری بده!

صبحی یه وبلاگ سر زدم اسمش پگاه بود و دختر خزان،فکر میکنی چی دیدم؟
بخش سیاه زندگی خودم که رو کاغذ نوشتم و یه شب همه رو سوزوندم !!!! یه پگاه یه جایی از این کره خاکی توی وبلاگش قلم زده بود... خب من نمی نویسم اینجوری چون اعتقاد دارم اینایی که بنویسی اول رو حافظه زندگی ثبت میشه بعد خودت! اما اون!
نوشته بود و نوشته بود از همه چیز حتی تم وبلاگش سیاه سیاه بود!!!

حرفی داری؟ .... بزن! بگو ....

خواهش میکنم دیگه یه پــــگاه دیگه به این دنیا اضافه نکنید!
 این همه اسم!
دیگه از خدا چی میخوای ....

تولد بابا مِ ها...

میدونی امروز چه روزیه؟


تولد عشقمه ...

Balloons

مَردم ... بابام!


بابا تولدت مبارک ... خواستم بنویسم که ثبت بشه چقدر دوستت دارم ...

کلمات قاصرن اما.... تولدت مبارک مـــَرد!

نیم قرن زندگی...
می دونم تو این دو سال به اندازه تمام اون 48 سال پیر تر شدی... اما.... ممنون .... که هستی!


بابا ...!

Birthday Party

                                                                                  دخترت پگاه!



مرداد ماه. مهتاب خانوم

سلام

یادته چند وقته پیش برات از دوستم گفتم .... مهتاب؟
امشب بعد از چند وقت دیدمش... مثل همیشه جینگول مینگول ... خوشگل!
بچه م خیلی ناز و معصومه و فقط منم!!! که تو این دنیا قدر خوبی هاشو میدونم....

این خودخواهی نیستا.... حقیقتِ!!!

نشستم نیگاش کردم... نگاه و نگاه.. آخ که چقدر قشنگ بود یاد و گذر خاطرات سه چهار ...! نه شش سال پیش!
خدایا... هر جا هست ... تنهاش نذار که تو براش همه کسی...

مهتابم عزیزم... دوستت دارم مهربونم!

هنوزم همون جوری همون شکل... حتی حرکت چشماتو ناز و ادات هیچ فرقی نکرده....

دوستت دارم! خیلی... خیلی خیلی!

تابستون... بارون

خیلی وقته پیش که در مورد بارون نوشتم جمعه بود... یادمه!!!
الانم وسط این گرما...توی روز جمعه داره بارون می باره ... ب
وی خاک مرده وگرمای تابستون که برا دقائقی از خونمون میره ...

تیک تیک آشنای قطرات بارون ...
نجوای خداوند از اینکه بالا را نگاه کن این منم ...
خدا صدام کردی نه؟
من هستم کنارت ... شده وسط تابستون...
آآآخ دوستت دارم ..
ممنون که هستی ...
ممنون که نشونم میدی هستی ...
ممنون که من رو از موسی هم بیشتر دوست داری و میذاری که ببینمت....
از در رحمت نه از در جبر و قهر...

تو برای منی همینـــــــی...

مهربون ...

ساده ...

و تنها ....

تنهای بی کس دوست دارم !

میدونستی دلم گرفته نه؟ پیش پدر بودیم بهش گفتم دلم برات تنگ شده ... گفتم که روم نمیشه صدات کنم از بس گفتم خدا!!!!
جدی جدی خوشحالم ... میدونم توأم خوشحالی که منو خوشحال کردی و خوشحالی که دیدم و فهمیدم پیشمی....
همیشه بمون...
یه روزم من میام دیدنت...
برات گل میارم...
با یه بغل خاطره از زندگیم... برات میگم و میگم تا ااااااا ....


....
نمی نویسم چون خودت شنیدی چی گفتم!
همین!



روزه خواری و روزه داری

اون اول ها که به تکلیف رسیده بودم دقیقا بلد نبود باید چیکار کنم و چی درسته چی غلط ....

یادمه از همون موقع ها هم نه از روسری خوشم میومد نه از متعلقاتش ! ولی یه حس و حال عجیب داشت انگار که بزرگ شده باشی... تا سوم راهنمایی که اون خانومه تو پیست اسکیت به مامانم گفته بود یـــــــعنی چی حانوم دخترت دیگه بزرگ شده باید حجاب داشته باشه من روسری هم سر نمی کردم اما همیشه روزه و ماه رمضون را دوست داشتم چون خاص و غریب بود... اون روزا بلد نبودم بگم غریب نمی دونستم اسمش چیه اما می گفتم ماه رمضونا یه حالیه!

همیشه سفره افطار و دعاهای بابا و اشک کوچولوی مامانم که از گوشه چشمم یواشکی می افتاد و زودی پاک می کرد...
آداب خاص بابا برا باز کردن روزه اش و چند ثانیه سکوت  و بعد هم جمله معروف قبول باشه!

یادمه آخرین سالی که روزه گرفتم اول دبیرستان بودم که بر خلاف همیشه یوهویی و ناگهانی من تونستم همه روزهای اون سال رو بگیرم و بعد از اون دیگه توفیق روزه داریم رفت! به هزار و یک دلیل که اولیش ضعیف شدن ناگهانی چشمام بود و کم کم معده درد و کمیِ فشار خون و ال و بل هم بهش اضافه شد ... و ....
اینم بگم من هر سال از همه روزه دار ترم آآآآ !

روزه دار های الکی ... روزه های دروغکی ... ای بابا ... بیخیال!

وای امان از روزه خواری های روزای اول ماه رمضون !!!
 دیشب افطار خونه دایی جونم بودیم پدر خانومشون تعریف میکردن که امروز اومدم خونه دیدم ای وای چه تشنه ام ، یه لیوان آب خنک برداشتم داشتم سر می کشیدم یوهو صدا جیغ اومد احمد آقــــــــــــــــــــــــــا ... ای داد بیداد!!!!

حالا جالبه اینجا برات یه داستان تعریف کنم شاید کلیپشو دیده باشی اما خب تعریفش هم خالی از لطف نیست!
یکی از این ملاهای باحال اصفهانی آقای دانشمند تعریف می کردن که :

حاج آقا رضا هرندی تو یه جمعی نشسته بودن و برای اون جمع این داستان را تعریف کردن که بله یه آقایی تشریف آوردن گفتن: " حاج آقا میدونید که روزای اوِلی ما رمضون آدِم دُرُس یادش نیمی موند که ما رمضون رسیدس آ حواسش به خورد و خوراکش نیس ... مام که از بندگانی خدا مستثنا نیسیم ... دیدیم ظهرس ، سَری را خونه گوشت اسِدیم و بردیم دادیم حج خانوم بِزیند به سیخ ، جادون خالی یه کبابی خوردیم ... دیدیم نه! نیمیشِد انگار پاین نیمیرِد یه دوغی هم درست کردیم و سر کشیدیم ... یوخده! وقت که گذشت دیدم انگار کسی خونه نیست با حج خانوم یه خاکی هم به سرمون ریختیم و دیگه خب که حال اومِدیم قلیونی چاق کردیم!.... بعد دیگه وقتی نماز شده بود و دیدم حوض آب دارِد و چه کاریس همین جا غسلمونم میکونیم تو آب حوض... حج آقا همچین که پِریدم تو آب حوض سرم خورد کفی حوض تازه یادم اومد اَی داد بیداد من رووووووووووووووزه اَمآآآآآآآآآ ....
حالا حج آقا حُکمی این روزه چی چیِس  ؟؟؟ "

حاج آقا هم جواب دادن روزتون که حتما درسته اما یه سوال دارم دیگه از مبطلات روزه چیزه دیگه ای هم بوده که شما انجام نداده باشید؟؟؟

والا چی بگم؟ !!!!

پ.ن : این ملاهای دولا هم عجب عالمی دارن !


پ.ن : مردم حال و روزگارشون خوب نیست انگار ... مگه مجبوری آخه !

پ.ن : یه چیزی مینویسم که دلت برام کباب بشه! دوباره نوشتم و همش پرید ... خر شدم! الان هم دارم تو ورد مینویسم که یه جا داشته باشم... متن قبلی را اصلا یادم نبود چی نوشتم چون کاملا فی البداهه بود! دلم میخواست جیغ بکشم اما ترجیح دادم از انگشت 3پیانو استفاده کنم و دوباره بنویسم! نه مثل قبل اما... حالا....

پ.ن : راستی نماز روزه هات قبول ... بیا برا همه دعا کنیم !



از بس نوشتم و همه خوندن و یکی برام ننوشت که دل تنگم وا شه... منم نظرخواهی را بستم برای همیشه! اینجوری حداقل دیگه انتظاری هم برام نمیمونه.... پس غر غر نکنید!

 

سفرنامه 2

مرده شور این بلاگفا رو ببرن

30 خط مطلب نوشتم همش پرید

واقعا که .....

خاک تو سرشون!





سکوتم علامت .... (2)

چند روزی میشه که ننوشتم...فقط گفتم و گفتم از شب،مهتاب، نمیدونم برای کی و کجا... ولی میدونم که گفتم ....

حالا من اینجام
کنارت ...  و تو ...

سِرّ کوتاه ویرانهء تنهایی هایم... شاید بتونم ســـکـــوتم را با این کلمات توصیف کنم... شاید!

سرهایی که تمام عمر کنج خلوت ترین مخروبه های بیابان دلم در زمین نشاندم تا سبز شوند و یادگاری برای فریاد های تنهاییم باشند و عبرتی برای دقائق بی تکلم من ...

آخ ای دل

وای از این زندگی

کوتاه تر از همیشه می نویسم و شاید این طولانی ترین اعتراف تاریخی قلمم باشد!

ویران تر از همیشه ام، ویرانِ تو ... شایدم تو ... ویران عشق؟!!!!!!!

" ای سراپا بی نیازی .... در کنارت بی نیازم ... "

عشق؟ شاید!!!! شایدم عشق نه فقط تو ...

تنها و خلوتم،
فارغ از کلمات، فارغ از انحصار جملات و غرق در بی نهایت این سکوت بی تکلف!!!
شناور در دریای افکار،

"تماشا کن ... سکوت تو... عجب عمقی به شب داده".

" شب از جایی شروع میشه... که تو چشماتو میبندی..."

سکوت شب
خلوت شب
تنهایی شب
و
آرامش و فقط آرامش ...
زمین
مهتاب ...
نگاه و نگاه ،

بخوان سکوت پر حرفم... قصه دل پر دردم...

پ.ن1 : راستش اتُدم را برداشتم و روی یه کاغذ مچاله شده گوشه سالن که رو زمینش ولو شده بودم نوشتم، فقط نوشتم ... تو ببخش ، تو هم ببخش... به این دل دیوونه من خرده نگیر!

پ.ن2 :شوق شیدایی مرا از من گرفت، من به تو برگشتم از تو... تو شدم...

پ.ن3 : ...

سکوتم علامت .... (1)

بعضی وقتا میایی پیشم که چی؟

میگی پگاه برام بگو ... از سکوتی که علامت رضا نیست از

سکوتی که سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زیان نیامده
و
بدون که در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من!

برات میگم از سکوتم از لحظاتی که تو سایه هستن و کسی ندید و نخواهد دید!
ای وای ...
سکوت من ار زوی که سکوت کردم علامت رضا نبود...
یه وقتی سکوتم سرآغازی برای ویرانیم بود و این روزها سکوتم حکایته دیگه ای داره...حکایت فراموشی سکوت،حکایت بی کسی؟ حکایت نگاه!


ادامه نوشت: من دیوونه نیستم... خسته نیستم... دلتنگ نیستم... اصلا من هیچی نیستم دلم میخواد اینطوری بنویسم... مثل باران، مثل ابر...

بعدتر نوشت: میخوام فقط یه چیز رو بگم... همیشه اونی که هست همونی نیست که باید باشه،شاید منطق بودن را تایید میکنه و احساس نه! خب منم میفهمم... من که اینطوریم!

رفع زحمت

حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

پ.ن : خیلی بی معرفتی.. زندگی!


شعر از مریم - حیدرزاده



سه شرط

اميد

********** 

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.
فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت..

 

 

 عاشق

*********** 

اميری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زيباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ايستاده است.
امير برگشت و ديد هيچکس نيست .شاهزاده گفت:عاشق نيستی !!!!عاشق به غير نظر نمی کند .

 

 

 زيبايي

**********
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام


پ.ن: بمیرم برا دل زمین که جایی نداره که درداشو بگه... آخ بی خود نیست هرزگاهی میلرزه جوری که دل تورو هم میلرزونه!

بمیرم!

ویرونه

دس از سرم بردارید

حالم از همه بهم میخوره

حتی از خودم

چرا تنهام نمیذارید

حوصله هیش کس رو ندارم

حتی تویی که همیشه برات مینوشتم

حتی اونی که هیچ وقت براش ننوشتم

اینقدر عصبانیم

که دلم میخواد عین کاترینا همه چیز را بهم بریزم  اما چون میدونم بعد جبران سخته سکوت میکنم!

بذار به سکوتم ادامه بدم که جبران ویرانی سخته!

خدایا....

آيا مي دونيد قبر امير كبير كجاست ؟


اصلا تا حالا فكر كردين مزار اين بزرگمرد ايراني كجاست
 
احتمال قريب به يقين نمي دونيد
تعجبي نداره
غصه هم نخوريد خيلي ها مثل شما هستند
از جمله خود من كه تا همين چند هفته پيش نمي دونستم و كاملا اتفاقي اين موضوع رو فهميدم !

امير كبير صدر اعظم ايران در زمان ناصر الدين شاه كه با دسيسه هاي يك سري وطن فروش و طماع در حمام فين كاشان به قتل رسيد در شهر كربلا در كشور عراق به خاك سپرده شد


اين كه چرا او را به كربلا بردند براي من سوال است و احتمال مي دهم براي دور ماندن مردم از مزارش وجلوگيري از تبديل آن به ميعادگاه مظلومان او را از ايران و ايراني دور كردند
.
و اينكه چطوري در آن زمان جسد اين مرد بزرگ رو با امكانات محدود آن زمان به عراق منتقل كرده اند هم باز جاي سوال دار
د.

اما چيزي كه بيش از همه مايه شرمندگيست اين است كه اكثر قريب به اتفاق ايرانيها نمي دانند مزار اين اسطوره تاريخ كجاست .
تا زماني كه روابط ايران و عراق تيره بود و كسي حق سفر به كربلا رو نداشت شايد اين ندانستن توجيه داشت ولي امروزه با سفرهاي متعدد مردم به عراق و كربلا جاي بسي تاسف است كه حتي يكي از كساني كه از عراق بر مي گردد نمي داند كه امير كبير هم در آنجا دفن بوده !

آيا فكر نمي كنيد كه همين عراقيها به ما خواهند خنديد كه چطور مردي رو كه بسياري از داشته هاي امروزمان را مديون اوهستيم فراموش كرديم؟
من كه خودم از خودم خيلي خجالت كشيدم
البته من تا حالا به عراق نرفته ام ولي به هر حال وظيفه ام بود به عنوان يك ايراني كه دم از عشق به وطن مي زنم بدانم كه سرنوشت اين مرد بزرگ پس از مرگ چه شد


 لطفا لینک اين متن رو براي همه بفرستيد تاشايد كمي از قصورمان نسبت به روح اين مرد بزرگ تاريخ كشورمان راجبران كنيم



روحش شاد