پنج وارونه

 

پنج وارونه چه معنا دارد
خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنادارد
من به اوخندیدم
كمی ازرده وحیرتزده گفت
روی دیوارودرختان دیدم
بازهم خندیدم
گفت دیروزخودم دیدم مهران پسرهمسایه پنج وارونه به مینو میداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم وبوسیدم وباخودگفتم
بعدهاوقتی بارش بی وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنادارد

من

من زنم...

موجودی ارزشمند،توانا،سرشار از احساس،مهربان وتنها ...

موجودی که در هزار توی وجودش  راه ها،راز هاو معانی زیادی دارد و تنها نامی دو  حرفی بر او نهاده اند....

                                                    زن!!!!

من دو حرفی نیستم،

ساده ولی پیچیده...

ظریف ولی مقاوم...

حساس ولی بی تفاوت...

نرم ولی زبرو خشنم...

من هستم اما...نه برای نرمی جای خوابت !

                      نه فقط در غم یا شادی هایت !

                      نه برای مرداب گلایه هایت !

                  

می مانم برای همیشه تا همیشه...تا ببینی...حس کنی...نرمی و استواریم را،

تا درک کنی،بفهمی تمام تفاوت و ظرافتم را ...

هستم در تمام لحظاتت،می شنوم گلایه هایت،می بینم مهربانی هایت و حس می کنم بوسه هایت را،

آمده ام که باشم پس گذار تا بمانم نه تنها به اندازه دو حرف به اندازه تمام آنچه هستم...

دوستت دارم!

 

شب سوخته

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

صدایت کردم

گفتم:

:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:

ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت....

؟؟؟  ؟ !!!


 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند
بعضی‌ها حمال كتابند
بعضی‌ها بقال كتابند
بعضی‌ها انبارداركتابند
بعضی‌ها كلكسیونر كتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند
بعضی‌ها را باید قاب گرفت
بعضی‌ها را باید بایگانی كرد
بعضی‌ها را باید به آب انداخت
بعضی‌ها هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه
بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند
بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند
بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند
بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند
بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند
بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند
بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند
بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند
بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند
بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند
هیچكس بی‌درجه نیست
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند
بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ
بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر، بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

دوستت دارم

خدایا ،
پروردگارا،
تن عزیزم سرد است و بی تاب گرمای وجود کسی که در آتش تنهایی عشقش می سوزد...
پروردگارا،
تنهاترینم تو خود میدانی ، میدانی که جز تو هیچ تنی را عاشقانه در آغوش نگرفته ام پس خود را در کالبد انسانی به من بنما تا بدانم که هستی...در آغوشم بگیرتا احساس کنم زنده ام،تا بفهمم که دوستم داری...چشمانت را بر چشمانم بدوز تا آنچه در نهان هیچ کس نخواندم و بگویم آنچه را تا کنون با هیچ کس نگفته ام...
پروردگارا،
قلبم را مملو از آن کن که مرا برای اثبات هستی اش آفریدی،
پروزدگارا،
قاب آویز عشـــــق را اعتبار و زینت بخش جانم کن...

به تو می نگرم،لمست میکنم،میبینم و حس میکنم تمام آنچه را که آفریدی و به خاطر آفرینشش خود را احسن الخالقین نامیدی...
عاشقانه ترین کلمات و احساسات رابرایت شاخه گلی کردم و آن رابه بهترینم هدیه دادم باشد که ارزش این سبزی و طراوت خاطر او را هم تلطیف کند و برای لحظه ای بخندد... .

دوستت دارم و هزاران بوسه را بر تک تک لحظات حضورت مینشانم....

خوشبختی

چیست رمز این حوشختی که سالهاست همه برای یافتنش زیر خاک را هم گشته اند....!
راز حلقه زر!!!
حلقه زرین هستی!
حلقه ای با تمام وسعت و محدودیت!

باید گشت شاید همین جا باشد این خوشبختی که سال ها پدران آدم در تلاش برای یافتنش بودند....
بگرد!
شاید زیر پایت یا کمی آنطرف تر زیر سایه ات روی زمین افتاده باشد....
گاهی که نور از پشت سر میتابد سایه ها چنان طویل و دراز میشوند که تا کیلومترها دورتر هیچ جسم زرینی برق نمیزند...
باید طوری مسیر را انتخاب کنی که همیشه سایه ات را بهمراه خود ببری تا از اجسام براق زندگی در تاریکی خودت غافل نشوی....

...باش

نميگويم پيچيده باش.

تنها ساده باش.

وسيع باش , و قانع به اندكي و بزرگ.

دوست بدار تا كه دوستت بدارند و ببخش تا بخشيده شوي.

و سر بزير باش بر حكم خدا كه سربلند باشي.

با بي كسان باش و تنها , چونان خدا كه در تو است.به خود آ....



سیاه کوچکم بخوان

 کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر مي کرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است که هرگز او را شامل نمي شود .

یک روز که کلاغ با خودش خلوت کرده بود ، غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش رامی بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا صدای کلاغ را شنید و گفت : صدايت ترنمي است که هر گوشي آن را بلد نيست .

فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند . سياه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند. وکلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت: سياه ، چونان مرکب که زيبايي را از آن مي نويسند و تو اين چنيني .

زيبايي ات را بنويس و اگر تو نباشي، جهان من چيزي کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت : بخوان ، براي من بخوان ، اين منم که دوستت دارم ؛

سياهي ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند .

اين بار اما عاشقانه ترين آوازش راخدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

تیک تیک تیک


تیک تیک تیک

بودم بودیم
بودی بودید
بود بودند

بودن...
یادته،پنجم دبستان بودی،بارها این فعل رو صرف کردی،بعد ترش انگلیسی و عربیش رو هم یاد گرفتی،خوندی و بارها نوشتی ولــــی...

چقدر فهمیدی که بودن یعنی چی؟
چقدر دوست داری که باشی؟
چقدر تونستی که باشی؟
چقدر واقعا هستی؟

خیلیا مثل تو اومدن و رفتن خیلیای دیگه هم میان و میرن...همه شدن ماضی ختی ماضی خیلی بعید،بعضیا هستند(اومدن که بمونن)،هستند و خواهند بود...

تاریخ...
همیشه دلم میخواست جزئی از تاریخ باشم،تا همه یادم کنند بابت چیزایی که داشتم یا بهشون دادم...

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

همیشه تو عمق این شعر غوطه ور میشم،دوست دارم توی تاریخ ورق بخورم نه تاریخ منو ورق بزنه،دوست ندارم زندگی منو مثل بقیه ای که اومدند و رفتند پودرو خاکستر کنه...
دوست دارم باشم تا و برای همیشه...

ابدیت! رازی که انسان در طول عمر آفرینش دنبالش بود...
پـس بیـــا،باش و تا ابد بمــــــــــون!!!

این جمله را با سختی اش... صدبار تمرین میکنم






باید فراموشت کنم ،

چندیست تمرین می کنم

من می توانم،می شود ،

آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری ،

تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را ،

بیهوده تزئین می کنم

سخت است، اما می شود ،

در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم؟ نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ،

دیگر نمی گویم به خود: وقتی عروسی می کند آن می کنم این می کنم

این درد سرد بی کسی ،

بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی،

با بار سنگین می کنم

هرچه دعا کردم نشد ،

شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی ،

سرشار از آمین می کنم

نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی ست

اسب حقیقت را خودم ، با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم ،

نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خود ،

با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی ،

نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست ،

در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی ،

این روزگارو رسم اوست این جمله را با تلخی اش ، صد بار تمرین می کنم....

پرواز





پرنده بر شانه های انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم...

تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها

را اشتباه می گیرم انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید

اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی!!!؟

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است!

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود

پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام

این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد،

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و

                                                               گفت : یادت می آید ؟؟؟؟

تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود.

اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گریست......

تنها خدارا دوست دارم !!!





از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید

از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید

از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید

از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید

از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید

از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید

از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید

و تنها خدا را دوست دارم

چون... 

او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود ، او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند ، او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند ، او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند ، من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد ، او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند و او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید...

                  و من...

تنها خدا را دوست دارم

به یاد او!


یك روز فكر میكردم اگر او را با غریبه ای ببینم

شهر را به آتش میكشم

اما امروز برای دیدنش حاضر نیستم

حتی كبریتی روشن كنم...