یعنی روزی هزار بار هم این متن را بخونم کم خوندم!

سخنرانی " ونه گات " در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT :
 
اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یك نصیحت بكنم،
مالیدن كرم ضدّ آفتاب را توصیه میكردم !!!
آثار مفید و دراز مدّتِ كرم ضدّ آفتاب،
توسط دانشمندان ثابت شده است.
در حالی كه سایر نصایح من،هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی،
جز تجربه های پر پیچ و خمِ شخص بنده ندارند.
 
اینك این نصایح را خدمتتان عرض می كنم :
 
قدرِ نیرو و زیبایی جوانی تان را بدانید.
ولی اگر هم ندانستید،مهم نیست!
روزی قدرِ نیرو و زیباییِ جوانی تان را خواهید دانست،
كه طراوت آن رو به اُفول گذارد.
اما باور كنید تا بیست سال دیگر،به عكسهای جوانیِ خودتان،
نگاه خواهید كرد و به یاد می آورید
چه امكاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید.
آن طور كه تصوّر می كردید،چاق نبودید.
همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما،
احساس خوب داشته باشید.
 
نگران آینده نباشید.
اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید،
فقط این را بدانید كه نگرانی،همان اندازه مؤثّر است،
كه جویدن آدامس بادكنكی در حلّ یك مسئه ی جبر !
مشكلات اساسی زندگی شما،بی تردید چیزهایی خواهند بود كه هرگز به مخیله ی نگران تان هم خطور نكرده اند.
از همان نوعی كه یك روز سه شنبه ی عاطل و باطل،
ناگهان احساس بد پیدا می كنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید !
با دلِ دیگران،بی رحم نباشید .
 
عمرتان را با حسادت تلف نكنید.
گاهی شما،جلو هستید و گاهی عقب.
مسابقه،طولانی است و سر انجام،
خودتان هستید كه با خودتان مسابقه می دهید.
 
ناسزاها را فراموش كنید.
اگر موفّق به انجام این كار شدید ،
راهش را به من هم نشان بدهید !
 
نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ كنید.
 
صورت حسابهای بانكی و قبض ها و ... را دور بیاندازید.
 
اگر نمی دانید می خواهید با زندگی تان چه بكنید،
احساس گناه نكنید.
جالبترین افرادی را كه در زندگی ام شناخته ام،
در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگی شان چه كنند.
برخی از جالب ترین چهل ساله هایی هم كه می شناسم،
هنوز نمیدانند !
 
تا می توانید كلسیم بخورید.
با زانوهایتان مهربان باشید.
وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید،
كمبودشان را به شدّت حس خواهید كرد.
 
ممكن است ازدواج كنید،ممكن است نكنید.
ممكن است صاحب فرزند شوید،ممكن است نشوید.
ممكن است در چهل سالگی طلاق بگیرید.
احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان،
رقصكی هم بكنید.
هرچه می كنید،
نه زیاد،به خودتان بگیرید،
نه زیاد،خودتان را سرزنش كنید.
انتخاب های شما بر پایه ی 50 درصد بوده،
همانطور كه مال همه بوده.
 
دستورالعمل هایی كه به دست تان می رسد،را تا ته بخوانید.
حتّی اگر از آنها پیروی نمی كنید.
 
از خواندن مجلّات زیبایی پرهیز كنید.
تنها خاصیت آنها این است كه به شما بقبولانند كه زشتید.
 
با خواهران و برادران خود مهربان باشید.
آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند،
و به گمان قوی،تنها كسانی هستند كه
بیش از هر كس دیگر،در آینده،به شما خواهند رسید.
 
به یاد داشته باشید كه دوستان می آیند و می روند،
ولی آن تك و توك دوستان جان جانی،
كه با شما می مانند را حفظ كنید.
 
برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی،
سخت بكوشید.
زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید
كه به افرادی كه در جوانی می شناختید،محتاجید.
 
سفر كنید.
 
برخی حقایقِ لاینفك را بپذیرید:
قیمتها صعود می كنند،
سیاستمداران كلك میزنند،
شما هم پیر می شوید.
و آنگاه كه شدید،
در تخیّل تان به یاد می آورید كه وقتی جوان بودید،
قیمتها مناسب بودند،
سیاستمداران شریف بودند،
و بچّه ها به بزرگترهایشان احترام می گذاشتند.
 
به بزرگترها احترام بگذارید.
 
توقع نداشته باشید كه كس دیگری،نان آور شما باشد.
ممكن است حساب پس اندازی داشته باشید.
شاید هم همسر متموّلی نصیب تان شده باشد.
ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی كنید كه
كدام خالی میشود یا به شما جاخالی می دهد.
 
خیلی با موهایتان ور نروید.
وگرنه وقتی چهل سالتان بشود،
شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.
 
نخ دندان به کار ببرید .
 
در شناخت پدر و مادرتان بکوشید.
هیچ کس نمی داند که آنان را،
کِی برای همیشه از دست خواهید داد.
 
دقت كنید كه نصایح چه كسی را می پذیرید.
اما با كسانی كه آنها را صادر می كنند،بردبار و صبور باشید.
 
نصیحت،گونه ی دیگرِ غم غربت است.
ارائه ی آن،روشی برای بازیافت گذشته،
از میان تل زباله ها،
گردگیری آن،
و ماله كشیدن بر روی زشتی ها و كاستی هایشان،
و مصرف دوباره ی آن،
به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد،است.
 
امّا اگر به این مسائل،بی توجّه هستید،
لااقل حرفم را در مورد كرم ضدّ آفتاب بپذیرید !!!


آدم های ساده را دوست دارم.

آدم هاي ساده را دوست دارم.
آدم های صاف ساده را؛
آدم های سر راست را؛ آدم هایی را که مثل شیشه ای زلال می شود آن سمت روح شان را دید؛
آدم هایی که آنقدر رقیق و ساده و شفاف اند که دیده نمی شوند؛
حجم ندارند؛
به سادگی مهتاب می مانند؛ سایه ای روشن اند.
از آیینه هم ساده تر. زلال تر. شفافیتی بی نظیر دارند.
تو را از خودت عبور می دهند. تو را در خودشان نگاه نمی دارند.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.
همان ها که هميشه هستند؛ براي همه هستند.
آدم هاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا کرد؛
بس که زود زود از دست می روند؛
بس که در باورهای ما محو می شوند؛  س که عمرشان کوتاه است؛
بس که به سحر می مانند؛ بعد از شب می آیند و قبل از صبح رخت و لباس شان را جمع می کنند و می روند؛ بس که به جویبار می مانند؛ هر کس خستگی اش را در خنکای آن از تن به در می کند و می رود؛
بس که آدم ها از نازکی خیال آن ها دورند.
بس که آدم ها از باورهای ساده ژرف شان دورند؛
بس که آدم ها سپیدی سپیده را نمی دانند؛
بس که هر کس از راه مي رسد ، آن ها را به یغما می برد؛
بس که آدم ها رسم جوانمردی را از یاد برده اند و آن ها به خاطر ساده بودن، زمين شان ميزنند؛
بس که آدم ها مشق عشق نکرده، به آن ها ، درس ساده نبودن مي دهد. آدم های ساده را دوست دارم. آدم های ساده سرراست را، که سر هر کلاس می نشینند و راه های نرفته دیگران را بی صدا مشق می کنند.
آدم های ساده ای که مثل یک تابلوی نقاشی اند و باید ساعت ها ایستاد و آن ها را تنفس کرد.
آدم های ساده ای که مثل دستمالی سپید باید برداشت شان و غبار از ناباوری احساس ها پاک کرد.
آدم های ساده ای که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند. برای همه هستند.

من این آدم های ساده ار دوست دارم...
خودم را دوست دارم...
تنهاییم ... بی رنگی خیالم را دوست دارم...
من دوست دارم که از هر نظر ساده باشم... دوست دارم که هر کسی از راه می رسد محذوب طرح و نقشم نشود، من دوست دارم کسی را که ساده ها را با تمام یک رنگیشان همیشه بر میدارد...
من دوست دارم آدم هایی را که آزادند و بوی ناب آدمیت میدهند.


پ.ن :
وای چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود....
بخدا نمیفهمید چی میگم :(( دومین باریه تو زندگیم این حس را تجربه میکنم....
خیلی خوبه خیلی!
خودمم خودِ خودم! این باعث میشه نفس بکشم!



یک ولع نا مفهوم و عجیب برای نوشتن دارم... کلمات چه بی تاب برای جان گرفتن بر صفحه کاغذ هستند اما من نمیدانم که دقیقا برای چه می نویسم!
دلم میخواهد نامه سر گشاده ای به تمام ان هایی که خاطرم را می آزارند بنویسم و چندین چرای مختلفم را پاسخ بگیرم...
بپرسم چرا از لبخند هایم ناخوشید می شوید، چرا عصه هایم شادتان میکند،چرا من؟ چرا همیشه من هدف بخالت هایتان هستم؟ چرا؟ و جدا" چرا؟
همیشه جامعه انسان ها را به کتاب خانه مرکزی شهرم مانند میکنم. همیشه فکر میکنم که هر کدام از ما پیکره حان گرفته از ذهن نویسنده مان هستیم، ناشر و تاریخ نشر و چاپمان با هم متفاوت است اما جنس هر جز از وجودمان یکی است و انسانیم ...

دلم ادم های ساده می خواهد، ادم هایی با قلب هایی آکنده از مهر و تهی از هر بدی... از همان بیهقی ها و شبستری ها که پیش از هر بار ورق خوردن تو را مملو از حس بودنشان میکنند... سبک... ساده، ساده.... آن هایی که گذر زمان، هیچ از ارزش بودنشان کم نمیکند و همیشه به اندازه بزرگی ذهنت سخن میگویند...

از آدم های هر روزی و چند صفحه ای که هر آنچه هستند همیشه در همان صفحات اولیه ارائه می کنند متنفرم.
متنفرم!