شهر گردی

امروز یه مسیر پاپیونی را دور شهر چرخیدم.... از دروازه دولت گرفتم تاااااااااا خیابون شیخ کلینی و بعد کل چهار باغ بالا را پیاده اومدم پایین!

چیه فکر کردی با ماشین؟
نه بابا با این بنزین لیتری 700 تومن!!!! کی دیگه میتونه ماشین سوار بشه، وسائل نقلیه عمومی زَنده باشِد! هرچند قبل از این گرونی های الکی ساخته پاخته دوست عزیز چیتوزمون ما بودیم و یه جفت پا،کم مصرف بی دردسر!!!

کسایی که منو میشناسن میدونن عاشق شهر گردیم، نگاه کردن مردم، کارایی که میکنن، حرفایی که میزنن! تیپشون طیف متغیر و کاملا مشهود فرهنگی از پایین تا بالای شهر!!!! و خوش به حال شرقی ها و غربی ها!!!!

...

یه خروار ؟ ادم بیکار و دوتا بنده بیچاره خدا که دو سر و کله هم میزدن و شده بودن سوژه مناسبی برای اون آقایی که با مبایل داشت فیلم میگرفت! منم از پنجره اتوبوس به تماشای معرکه! دقت کردی چقدر ادم ها عصبی شدن؟!! انگار دچار جنون شدن ، موقع رانندگی موقع حرف زدن! از آقای روزنامه فروش سوال کردم اول که جوابمو نداد بعدم که جواب داده انگار میراث نداشته بابای گور به گور شده شو از من میخواست ، دیوونه!


بیخیال

بیخیال این گاه به گاهیِ معرکه زندگی ......

بیخیال این گاه و بی گاه که نه هر دم به گاه رفتن ما .....

با خیال خودم، در خیالم قدم به قدم پرواز کنان با صدای هایده رفتم و رفتم تا رسیدم نشستم و نوشتم  ....
بیانصف امروزم گذشت و ماهنوز در خم یک کوچه مانده ایم!


پ.ن :
نداریم.... حتی برای شما دوست عزیز!

شب

بهترین لحظه های روز و شبم

لحظه های شکفتن سحر است

که سیاهی شکسته پا به گریز

روشنایی گشوده بال و پر است


فکر نکی ننوشتم این چند روزه آ ! چرا نوشتم منتها این نوشتن از رنگ سکوت بود و از جنس آه!
هزار بار بازش کردم و نوشتم اما نوشته هام رنگی نداشتن! 

چیه؟فکر میکنی ندیدی،
نه!
هیچ کس ندید، دل من رنگی برای دیدن نداره! سفید سفید! دریایی دریایی! آسمونی و نه، زمینی!

خیال کردی جانم .... یه تصور یا باور تکراری...
نه!
این آبیِ دل، از تجمع بی رنگی آبــِ ـ ـ ـ ، از بی ریایی ، از بی .... تکلفیِ من، از هزار و یک رنگی تو!


پ.ن :
تو این دنیا که همه نگاه ها به زر و زیور پر زرق و برق خورشیدِ! من شبم،سیاه! حداقل یه رنگم،بی رنگ!


پ.ن :
گفته میشد هر که با مـا نیست با ما دشمن است،
گفتـم آری این سخن فرموده اهریمـن است،
اهل معنا ، اهل دل با دشمنان هم دوستند
،ای شما با خلق دشمـن،قلـب هاتان از آهن است؟


دل نوشت :
دل از بی مرادی به فکرت مسوز        شب ابستن است ای برادر به روز....





اين روزها كه مي گذرد

اين روزها كه مي گذرد ، هر روز احساس مي كنم
كه كسي در باد

فريـــــــــــــــاد مي زند

احساس مي كنم
كه مرا
از عمــــــق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور
صدا مي زند

اين روزها كه مي گذرد ؛هر روز
درانتظارآمدنت هستم

امـــ ـ ـ ـ ــــا

به من بگو آيا؟
من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟


پ.ن :
داشتم امشب سر راه باشگاه تا خونه ملت را نگاه میکردم! یادته پست ماه رمضون را؟؟ نشوتم ماه رمضون چه آسه اومد و رفت؟ محرمم انگار کسوت رمضون را پیشه کرده و آسه آسه پیش اومد و اومد الان سه روز ازش گذشته اما انگار کسی دلش برای محرم هم تنگ نشده است!!!
یادمه بچه بودیم محرم تابستون بود و شب ها میرفتیم محله مادرم اینا دسته و هیات های عزاداری را نگاه میکردیم و خورش(ت)!!! قیمه و دوغ مشتی میخوردیم!  آخی یادش بخیر!!! محرم بیچاره!!!


پ.ن :
خسته ام!
خسته خسته خسته خسته!!!! به همین خستگی! از بس ادا در آرودم مُردم بخدا !!!
تا حالا اینقدر تو زندگیم از خودم بدم نیومده!
این یه فقره را نگه دار تا بقیه شو بعد برات میگم!


رب نوشت :
خدایی... خودمونیم! دیگه جای دور نمیریم که خودت خدا، خودتم قاضی، چیکار به کارم داری؟ چیکارت کردم که اینقدر به زندگیم ور میری و بزک دوزکش میکنی!
چیـــــــــــــــکارم داری هوم؟ بذار زندگی کنم من نه ناجیم، نه فرشته نه میتونم باشم! دلم میخواد دیگه زندگی کنم! مرسی!!!!! دیگه حرفی ندارم!


دل نوشت :
من منتظر آمدن هیچ کی نیستم! هیچ کس! هیچ نفر..... پس خودتونو پرت نکیند وسط زندگی من به بهانه انتظارم!

راه را بستم، رو از این راه بی بهانه و بی کس، تک راه بی پایان، بی برگشت گرداندم!



یه آدم عوضی اومده تو وبلاگم!



اعتراف،انتظار

بِل اَخَـــره....

یه جا، این زندگــ ــ ـــی....


بهت می فهمونه و یادت می آره که هیچ کی ....


قــد من عاشقت نبوده!



پ.ن :
خب راستش را بخوای این یه فوران احساسه که از دیشب تو گلوم مونده بود و باعث شد تا ساعت 5 صبح نخوابن، و این جمله را هزار مدل ادبی هنری تو مغزم تکرار کنم و حتی با انواع و اقسام قلم نی ها با خط نستعلیق بنویسم!


پ.ن :
اگه قرار بود یه کارگردان سینمایی باشم سعی میکردم این دیالوگ را تو سکانسی بگنجونم که دختری لاغر اندام با شونه های پهن و استخونی، با برگردوندن صورتش دندونای سفیدی که پشت رژ لب آلبالوییش قطار شدن را اروم روی هم بکشه، و مخاطب این جمله را که الان خیلی دور شده با نیم نگاه اندوه بارش بدرقه کنه!!!


پ.ن :
چیه دوست داشتی مخاطب این اعتراف عاشقانه و کودکانه که سادگی از سر و صورتش می باره تو باشی؟ نه قربونت برم این نوشته فقط یه مخاطب داره!که اونم قطعا تو نیستی!


پ.ن :
به بارونم گفتم که سخت ترین کار موقع نوشتن این اراجیف برام انتخاب یه موضوعه! همون عنوان مطلب!!!! آخه من که اینقدر درهم مینویسم چطوری براشون Title انتخاب کنم؟ تو بگو!!!


دل نوشت :
ای داد بیداد ای دل!!! اما از دست این دل!!! اینقدر آه ناله کردی که تندی زبونم به نوشته هام نشست و دل دلدارمُ سوزوند.... خوشت شد باهات قهر کرده؟ این دلنوشت های ماهمون بهتر که چند خطی بیشتر نباشه، وقتی بهش قد یه مطلب(پست!) فرجه میدم اینجوری همه چیز بهم میریزه دیگه!!!


تا به حال....


تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت مینویسم که :

می‌خواهمت هنوز !!!

گاه چنان آشفته و گنگ...می شوم ....

که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند...

می‌خوانمت هنوز ،

حتی

اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای

یـ ـ ـ ـــک عمر

سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.

به گمانم در ورای این ،،،

کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام

به همین سادگی!!!

پ.ن :
سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین!!!



پ.ن :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر



پ.ن :
زلال باش .... ،‌ زلال باش ..... ،فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در توست!
پ.ن :
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی


دل نوشت :
نوشتم!!!! این همه!!! اما فقط نوشتم و در پس هر کلمه تنها سکوت کردم! آنقدر خیره به ژرف تقدس این کلمات میشوم، که در تاریکی و سیاهیش،،،
کم کم،،،
چهره ای آشنا را میشناسم! و چه زیباتر است منِ شفاف و سطحی آینه در عمق وجود تو!

 

یه جمعهء ...

دیدی؟

دیدی درست گفتم! حالا بگو چون پیش بینی کردی به سرت اومد اما نه! من نخواستم و اتفاق افتاد!
از دیشب قلبم بی تابی میکرد و دیگه سر جاش بند نمیشد!
سرکشی میکنه دیگه بزرگ شده و به حرف مغز و منطق نیست!
ولی این بار دیگه داشت از جا کنده میشد... به حدی که تا کف دست و کل سمت چپ قفسه سینم تیر میکشید! به خنده طی شد یکی دو ساعت اما دیدم نمیشه،آروم نمیگیره این شد رفتیم پیش طبیب ببینیم چی میگه حرف اینو بلکه طبیب بفهمه!
یه قرص چی! داد خوردم و سوزنی هم بهم فرو کرد و به یه منبع تغذیه مصنوعی به اسم سرم وصل شدم و آروم آروم .....

مگه بدنم اینجوری کنه تا یه ذره اروم باشم! این هیکل با عظمت!!!!! دیگه کشش مغز کوچولومو نداره! میشنوم که میلیون ها سلولم با هم اعتراض خیابونی راه انداختن.

امپراطوریم داره از دست میره! چیکار کنم؟


پ.ن :
خواستار رفراندوم هستن این کوچولو های میلیونی!!!!  آری؟   خیر!!!


پ.ن :
بادبادک دور میشود .... قرقره از غصه لاغر تر....!


آرزو

الان که دارم مینویسم خیلی آرومم... نمیدونم چرا و راستش را بخوایی از این آرامش میترسم!

این ارامشه اما میدونم فردا بعد از ظهر، شب یا همین موقع های شب که دیگه به قول یه بنده خدایی هوا خیلی تاریک شده یه غم بزرگی احساس خواهم کرد چون با اینکه امروزم تعطیل بود اما خوشبختانه جمعه نبود!

یه آرشیو کامل آهنگ دارم و الان دارم با ریتم آهنگ های قدیمی تو فاصله 10 متری زمین سیر میکنم!
آخ که این موسیقی چقدر معنی میده!

آخ که چه ارزوهایی توی سینه دارم و ..... راستشو بخوایی اینقدر نا امیدم که نمیدونم بهشون میرسم یا نه!!!
آخ که چه ارزوهایی داشتم و دیگه... ندارم!
آخ چه آرزو ها داشتیمو دیگه هیچ کدومشو نداریم ....

خیلی هم بد نیست ... میدونی چرا؟ چون داشته های امروزت همون آرزوهای دیروزت بودن و الان دیگه آرزو نیستن! یه روز آرزو داشتم پیانو داشته باشم! همین 3-4 ماه پیش آرزو داشتم یکی را دوست داشته باشم! همون چند سال پیش آرزو داشتم موهام بلند باشه.... پیش ترش هم آرزو داشتم بزرگ بشم و الان ارزو دارم؟ دیگه آرزویی ندارم ، ها ها ... چیه میخوای بگی نــــــــــــه پگاه بیخیال نا امید نباش؟ نچ نیستم! همه ارزوام به هدف تبدیل شده....(زرشک، باورت شد من اینقدر هدفمندم؟)


پ.ن :
داشتم دیشب به این جمله فکر میکردم... یه کمان را هرچقدر بکشی تیری که ازش رها میشه خیلی دورتر پرتاب میشه... نمیدونم من قراره کجای دور دست های این زندگی پرتاب بشم که تو چله کمان زندگی اینجور کشیده شدم!


پ.ن :
دو تا شب دیگه بخوابم میشه شنبه! حالا تو بگو  گوَزن چه ربطی به شقیقه داشت؟ خودمم نمیدونم!


پ.ن :

پنجره باز است،

آسمان آبی است،

آسمان را من!!!

دیدم،دیدم!

یاران، ترس من از عشق است!!!!




دوستت دارم بی دلیل


دیروز یه عالمه عشق به همه دادم و یه عالمه همه را بغل کردم!

اگه تونستی یه دیقه جای من باشی و بی دریغ و بی توقع ببخشی و بی انتظار بخندی!

نمیتونی .... دِ نمیتونی....

همیشه برای خندیدنت باید هزار و یه دلیل داشته باشی و برای حتی نگاه کردنت کلی منت سر خودت و عوام الناس بذاری که تهشم یادت بره قرار بوده مهر بورزی و دوست داشته باشی .....
حق داری، دست خودت نیست یاد گرفتیم که اینطوری باشیم و رفتار کنیم، بزرگ شدیم،،، اینطوری!
همین، اینطوری کج کاشته شدیم و رشد کردیم!
یادت باشه، همیشه ذاتت نور را پیدا میکنه فقط کافیه امیدوارانه آسمون را نگاه کنی!
خورشید اونقدر بزرگ و البته بالا هست که راحت بتونی هر چقدر میخوایی نور بگیری و روشن بشی!
همین اینطوری لحظه لحظه زندگی را از دست میدی و موقع شب که خورشید جای دیگه س و خیالت راحت میشه که رفته غر غر را شروع میکنی و از کوتاهی روزهای زمستون مینالی .....


پ.ن :
بازم آبی شدم میبینی؟

تو این روزای بی برگشت فقط  دستاشو کم دارم


پ.ن :
یه نیگا به خودت بکن! همینی که هستی، بدون آرایش و آلایش!!! من همینتو دوست دارم .... دوست داشتن تاریخ نداره .... خدمات پس از فروش هم نداره،
اما گارانتی داره! من با ضمانت ده ساله بهت میگم که دوستت دارم!!!