شب
بهترین لحظه های روز و شبم
لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال و پر است
فکر نکی ننوشتم این چند روزه آ ! چرا نوشتم منتها این نوشتن از رنگ سکوت بود و از جنس آه!
هزار بار بازش کردم و نوشتم اما نوشته هام رنگی نداشتن!
چیه؟فکر میکنی ندیدی،
نه!
هیچ کس ندید، دل من رنگی برای دیدن نداره! سفید سفید! دریایی دریایی! آسمونی و نه، زمینی!
خیال کردی جانم .... یه تصور یا باور تکراری...
نه!
این آبیِ دل، از تجمع بی رنگی آبــِ ـ ـ ـ ، از بی ریایی ، از بی .... تکلفیِ من، از هزار و یک رنگی تو!
پ.ن :
تو این دنیا که همه نگاه ها به زر و زیور پر زرق و برق خورشیدِ! من شبم،سیاه! حداقل یه رنگم،بی رنگ!
پ.ن :
گفته میشد هر که با مـا نیست با ما دشمن است،گفتـم آری این سخن فرموده اهریمـن است،
اهل معنا ، اهل دل با دشمنان هم دوستند،ای شما با خلق دشمـن،قلـب هاتان از آهن است؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز شب ابستن است ای برادر به روز....
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...