این مطلب عنوان که هیچ... پیکره اصلی هم ندارد.
اوووووو وَه ... خیلی وقته که اینجا نیومدم تا بنویسم... راستش چرا دروغ؟ اومدم چند باری، اما اینقدر خالی بودم که چیزی برای نوشتن پیدا نکردم و این شد که نیومده ... برگشتم...
یادمه یه روزایی می شد که دلم میخواست ده تا پست پشت هم بنویسم و هزار تا موضوع ریز و درشت، مهم و کم اهمیت فکرمو مشغول میکرد و همین ها دلیل نوشته هام میشدن.
این روزا زیاد فکر میکنم اما در ادامه ش حرف میزنم...
حرف میزنم!منتها نه با همه نه با خودم... راستش دیگه حتی بلند بلند هم فکر نمیکنم... حتی نمی نویسم...
نیم ساعته دستم روی کیبورد بی حرکت مونده و دقیقا نمیدونم که چی میخوام بنویسم!
بیخیال نمی نویسم....
پ.ن :
خیلی خوب میشد اگه مینوشتم. میدونی که اونقدر شهامت دارم که هر چیزی را بنویسم اما.... نوشتن این پست احساس میخواست که متاسفانه اصلا عمومی نبود.
اگه میتونستم احساسم را بنویسم حتما پست بی نظیری می شد اما این هم قسمت صفحه وبلاگ من نشد!
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...