می خواهم سخن بگویم!
می خواهم سخن بگویم!
از بی رحمی تقدیر،
از بی وفایی انسان ها،
از بی پناهی بیدهای مجنون،
می خوام از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم،
از آرزوهایی که بر دل مانده است،
از دست هایی که هیچ گاه با دست مهربانی فشرده نشد و از قصهء آشفته زندگی....
می خواهم آنقدر بگویم تا گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود!
به راستی چه کسی سنگینی کلام مرا بر دوش خواهد کشید؟!
پ.ن :
کاش میتوانستم دست اتفاق بد را بگیرم که هیچ وقت نیافتد!
از بی رحمی تقدیر،
از بی وفایی انسان ها،
از بی پناهی بیدهای مجنون،
می خوام از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم،
از آرزوهایی که بر دل مانده است،
از دست هایی که هیچ گاه با دست مهربانی فشرده نشد و از قصهء آشفته زندگی....
می خواهم آنقدر بگویم تا گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود!
به راستی چه کسی سنگینی کلام مرا بر دوش خواهد کشید؟!
پ.ن :
کاش میتوانستم دست اتفاق بد را بگیرم که هیچ وقت نیافتد!
پ.ن :
لب هایش ترک برداشته بود ،خودش می گفت،از لبخندهاییست که روی لبهایش خشکانده اند !
دل نوشت :
گاهي اوقات فکر کردن به بعضيها ، ناخوداگاه لبخندي روي لبانت مي نشاند ...دوست دارم اين لبخندهاي بيگاه را ...
و اين بعضي ها را ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:19 توسط پـگــــــــاه
|
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...