می خواهم سخن بگویم!

می خواهم سخن بگویم!
از بی رحمی تقدیر،
از بی وفایی انسان ها،
از بی پناهی بیدهای مجنون،
می خوام از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم،
از آرزوهایی که بر دل مانده است،
از دست هایی که هیچ گاه با دست مهربانی فشرده نشد و از قصهء آشفته زندگی....
می خواهم آنقدر بگویم تا گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود!
به راستی چه کسی سنگینی کلام مرا بر دوش خواهد کشید؟!



پ.ن :
کاش میتوانستم دست اتفاق بد را بگیرم که هیچ وقت نیافتد!


پ.ن :
لب هایش ترک برداشته بود ،خودش می گفت،از لبخندهاییست که روی لبهایش خشکانده اند !


دل نوشت :
گاهي اوقات فکر کردن به بعضيها ، ناخوداگاه لبخندي روي لبانت مي نشاند ...دوست دارم اين لبخندهاي بيگاه را ...
و اين بعضي ها را ...


تولد بابام 3

امشب شب تولد بابامه.... از صپ هی بدو بدو کردیم تا بلکه بتونیم یه گوشه ازاون همه کاری که برامون کرده را براش جبران کنیم.

فک نمیکنم بشه، اما خب سعیمونو میکنیم!

یه زمونی... اون روزا... براش باغ تولد می گرفتیم و خب! همه هم میومدن... الحمدلله شکر خدا اینقدر همه بهم نزدیک شدن که دو ساله چشن هامونو 5 نفره برگزار میکنیم.


بابا فک کنم سه تا تولد برات اینجا گرفتم...

فقط مینویسم تا یادم باشه چقدر دوستت دارم!

مرد،

  تولدت مبارک!




همیشه زندگی همینقدر سخته؟(!)

چقدر سخته! تو چشمای کسی که همه عشقت را ازت دزدیده ذل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و تنفر باشی ببینی که ای داد بیداد هنوزم یه عالمه دوستش داری.
چقدر سخته! دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته! تو رویا و خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی، و هر قدمی که بر میداری تداعی کننده هزاران خاطره گرد و خاک گرفته باشه، ولی وقتی میبینیش هیچ چیزی جز نگاه نتونی تحویلش بدی.
چقدر سخته! هزاران کلمه را به یاری بگیری و هنرمندانه برای بیان عشق و دوست داشتنت استفاده کنی و در مقابل چاهی عمیق و خالی از احساس ببینی که حتی بازتاب ضعیف گفته های خودت رو هم از اون نمیتونی بشنوی.
چقدر مسخره س که چشم باز کنی و ببینی تموم روزهای گذشته ت تباه تنهایی و خودپسندی آدمی شده که تو عاشقانه و صمیمانه دوستش داشتی و اون در هر لحظه پردهء جدیدی از نمایشنامه ساختگی را بازی میکرده و تورو با هر نگاه عمیق و عاشقانه اش بیشتر به عمق تنهاییش می کشونده.
چقدر سخته!
نه
خیلی سخت تره تک گل باغچه زندگی باشی و خارهاتو به دست کسی که میخواد تورو بچینه فرو کنی و به امید سبز شدن و قد کشیدنش روزها انتظار بکشی و یک روز رو بر گردونی و گل ارزوهات رو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی: گل من باغچهء نو مبارک....




پ.ن :
حالا من این همه گفتم سخته سخته، هیچم سخت نیست،رسم زندگی همینه دیگه نه؟ اصن میخوام ببینم کجای و کدوم لحظه از این زندگی راحته که دوست داشتنش این همه سخته! پگاه خانم دوباره کلمات و اینقدر پس و پیش کردی و به بازی گرفتی تا یه پست دیگه از لا به لاش در بیاد....


پ.ن :
کاش قد یه نقطه از اون همه ادعایی که برای مرد بودنشون دارن مَرد بودن. بعد آدم این همه حرصش نمی گرفت و نسبت به کلمه مرد بودن آلرژی نمی داشت.


شفاف سازی :
یه چیزی رو جدیدا کشف کردم اونم اینه که آقایون دارای یه برنامه خود کار برای پاک کردن گفته هاشون و به روز شدن احساساتشون دارن.... حالا اونایی که فهمیدن من چی گفتم بیخیال توضیح و توجیه رفتار مردونه شون بشن چون من هیچ مشکلی با نر یا ماده بودن کسی ندارم این پست را اختصاص دادیم به گلایه از بی احساسی دسته ای از دوستان این شد که برای تکمیل عرایض این شفاف سازی رو هم انجام دادیم!همین!


دل نوشت :
آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه می پندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند . چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند.