زمستون.بهمن ماه.کنکور

امروز با بنفشه رفتم ارشد دادم...
اواخر دفترچه دوم که دیگه چیزی بلد نبودم نشسته بودم و فکر میکردم که آخ چهارسال پیش چقدر استرس داشتم که حتما قبول بشم اونم یه رشته خوب اما....به قول بنفشه خانم که میگه اون روزا تو سرمون زدن که درس بخون!!! تو بهترین مدرسه میرفتیم و حالا کنار اونایی نشستیم که شاید اصلا یکی از اون تست هایی که ما زدیم رو به چشمشونم ندیدن!!! نمیدونم والا چی بگم...! الان که چیزی از اون درس های سخت و الکی سخت گیریِ مدیر و معلمامون یادم نیست فقط ما موندیمو خودمون!
کاش میذاشتن حداقل او روزا رو خوش بگذرونیم تو این مملکت که سقفش به اندازه دل صاحباش کوتاه و کوچیکِ هیچ کی سرجای خودش نیست...
بنفشه میگفت منم به همه اینا فکر کردم...اینکه خب حالا بعدش چی؟ دوسال دیگه هم می کوبیم تو سرمون برا چیزی که  دوست نداریم و بعد؟!!! دیگه؟؟؟ باز یه کنکور دیگه شاید ...و عمر؟؟!!!
باشه دستتون درد نکنه!
همه چیز عالی همه چیز روبراه شده و هیچ مشکلی نیست.... راضی نیستم...

زمستون.بهمن ماه.مُرد

داشتم الان به امروز فکر میکردم به امروز دیروز و دیروز های دیگه ...
حالا خیلی هم مهم نیست که می خواد چه اتفاقی بیافته مهم اینه که حد اقل یه اتفاقی بیفته یه کاری،چیزی که باعث بشه ادم بودن رو حس کنه!!!!
همه روزا شده مثل دیروز...
تکرار!
یه خط صاف که همیشه با یه رنگ ثابت کشیده میشه!
این زندگی خیلی وقته مرده و این خط صاف مصداقشه منتها کسی توجه نمی کنه! این مریض ما خیلی وقته قلبش از کار افتاده و دیگه زنده نیست!
باید یه کاری کرد !!!!

چیکار کنم مگه مرده به زندگی بر میگرده؟

زمستون.بهمن ماه.خدا؟

داشتم توی خیابون راه می رفتم،هوا واقعا سرد بود اینی که میگم برای 30دقیقه پیشه! صورتم رو لابه لای شالم پنهون کرده بودم و تند تند راه می رفتم...
یه دست اومد جولوی صورتم یه مرد! روی خندون!با ایما و اشاره نشون داد که یکی از این قبض ها بهت بدم؟
سری تکون دادم و یکی برام جدا کرد و داد...
یه قبض برا کمک به کانون ناشنوایان ایران،شاید اینم قسمتی از عدل الهی باشه،اینکه عده ای را مامور رسوندن کمک هاش به بقیه بنده هاش کنه...
برای همینه میگن خدا همه جا هست... چون بنده هاش همه جا هستن...یکی جون اون یکی رو نجات میده اوم یکی برا بقیه خونه می سازه و...
یکی از علمش یکی از ثروتش...
دوستت دارم که همیشه هستی،همه جا لابه لای برگ درخت ها و رو تک تک گلبرگ ها...
تنهامون نذار و هیچ وقت این زندگی دسته جمعی را ازمون نگیر..

فقط گذاشتم بخونید

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»

- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !

- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از فرشتگان خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...

- ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...

کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.»



در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …

-هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم !!!

فرشته گفت: « اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!!!

- بله.تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي، و حتي چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: «يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...

سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت: «تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟

-در ظاهر بله

کوروش خوشحال شد: «خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

-چگونه آييني است؟

-نيک است

و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند

-نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.

و فرشته چنين کرد

-همين؟

کوروش باورش نمي شد. با ناباوري به نقشه مي نگريست...

پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...

-خيلي دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد

و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستي شما از کجا مي آييد؟» کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران



لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است.

عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

-مرا به آرامگاهم بازگردان

فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسيو...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.

زمستون.بهمن ماه.داستان بیسکویت سوخته



زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شبدرست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن

یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب
تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر–و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

و لطفاً این داستان را برای کسی که زندگی تان را ارزشنمد کرده است بفرستید... من الآن این کار را انجام دادم.

نوشتم برای تو که دوستت دارم تا بدونی زندگیمو ارزشمند کردی! (همه)!!!


زمستون.بهمن ماه.بارون

تیک تیک تیک تیک تیک قطره های بارون می خوره به صورت من و مامان...

یه روز بارونی دیگه

قدم زنان تو خیابون ها

سنگرفرش های پایین شهر

...


پایین شهر یا همون اون ور آب...

همون خیابونایی که پر از مهر و محبت و خاطره اس

منار صاربون

منار چهل دخترون

...

و صدای اذان

باز شب جمعه شد و مردم دارن آخرین تلاش را برای تموم کردن یه هفته دیگه می کنن!!!!
اینجور که معلومه اینطرف (جنوب شهر،همون بالا شهر ما که میشه پایین شهر شاهین اینا)بارون بیشتری می باره! انگار که این بالا مالا ها مردم چیزای بیشتری دارن که باید شسته بشه و از شهر پاک!
هنوزم می باره!
فردا شهر تمیزه!
شاید بشه نفس کشید....

زمستون.بهمن ماه.نمیدونم!

نمیدونم چرا ههمیشه من باید خوب باشم

آروم باشم

ناراحت نشم

حرف بزنم

خوش باشم

ادا در بیارم

وقتی کوفتم

وقتی سگم میگم باباجون بذارید تو حال خودم باشم ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کنید همون وقته که هزار نفر برات نسخه می پیچن و اون یکه نیازش داری هیچ وقت کمک نمیکنه هیچ!!!!! اوضاع رو از اونی هست بد تر میکنه!

خسته نشدما!!!!! خلقم پایینه...
ناراحتم نیستم ... عصبانیم...
نمی خوام پگاه باشم میشه؟؟؟؟ یکی جواب بده

زمستون.بهمن ماه.ارسلان تولدت مبارک

سلام

امشب تولد ارسلان بود
البته تولدش  23 دی بود اما خب امروز اخرین امتحانو داده بودن و با خیال راحت یه خوش گذرونی حسابی.!!!
نمی دونی که چقدر براشون خوشحال بودم...
داشتم نیگاشون می کردم که جیغ میکشن...می رقصن...واااای وااااای که چه دورانی دارن... بی دغدغه!
هنوز تو اتوبان زندگی نیافتادن تا ببینن چقدر مسیر طولانی،و پیچ و خم زیاد....


ارسلان جان تولدت مبارک عزیزم!!!!
هر چند که یه کیبورد گذاشتی رو دستم اما عیبــــــــــــــــــــــــبی نداره...

خوشحالم که خوشحالی پســـــــــــر...

زمستون.بهمن ماه.ساده

همه چیز عالیه

من چقدر خوشحالم....

.

.

.

فقط به خاطر تو اینو نوشتم که یکم بخندی...

نمی دونم اما همیشه همین شعر های سطحی،همین به قول تو خز و خیل ها ته مه های خطشون یه چیزی رو می رسونن...
یه نقطه یا یه نکته!!!

تموم این سختی ها و این پیچیدگی های دنیا از همین سادگی شروع شد...
تموم این قوانین و سری ها با2x2 تا 4 تا تعریف شد......
توهم سعی کن ساده باشی،ساده زندگی کن،نفس بکش،ببین،نوازش باد رو روی صورتت حس کن و به ضربان قلبت که هر لحظه دوست داشتن را تداعی می کنه گوش کن!
کی باورش میشه که یه منطق بی چون و چرا باا یه درخت سیب بخنده!!!
و کی ممکنه درک کنه آرامش بوییدن تار رو...

خداوند منطق داد دست آدم تا خط و خطوط زندگیشو بکشه و احساسات رو غلیظ تا همه چیز خوش آب و رنگ بشه...
امیدوارم تک تک لحظات زندگیت خوش رنگ و براق باشه  تا حس کنی وقتی یکی برای تو هست تو هم هستی!



هر کس را به اندازه ای که احساسش میکنند هست،
هر کس را نه به اندازه ای که هست احساسش میکنند.