مینویسم از...
از آخرین باری که برات نوشتم داره یک ماه میگذره که اون نوشته هم برای خودم بود و دلم ....
این بارم میخوام بنویسم
بعد از این همه روز که از سال جدید رفت و درگیری زندگی، تبریک هر روزه بهار را از یاد مردم بُرد!
بسم.... به اسم خودم!
می نوسیم به اسم خودم! خودم که رحمن و رحیم! مالک این زندگی... مالک یه قلب بزرگ و یه دل کوچیک!
مینویسم از دست دنیا و از پای لنگ این زندگی ....
از ....
از بی فکری و خودخواهی خدا... از اینکه برای نقش آفرینی و برپایی سیرک زندگی فقط 40 روز به انسان فرصت رسیدن و خشک شدن داد! فرصت داد تا یاد بگیره،بزرگ بشه،با تجربه باشه و ....؟
و ؟
اونقدر خشک و تُرد و شکننده بشه تا همون جور که میخواد تو زمان مقرر و تعیین شده در اثر فشار زندگی متلاشی بشه!
بیخیال دختر....
می دونی؟
دلم گرفته!
از انیکه من نمی خوام و هستم،
از اینکه نمی خواستم و بودم،
از اینکه ذاتا موجودی اجتماعی آفریده شدم و تنهام!
از اینکه خدای من تنهاست و تنهاییشو دوست داره ....
از اینکه بال رو ازم گرفت و منو غرق در آرزوی پرواز کرده!
این بارم میخوام بنویسم
بعد از این همه روز که از سال جدید رفت و درگیری زندگی، تبریک هر روزه بهار را از یاد مردم بُرد!
بسم.... به اسم خودم!
می نوسیم به اسم خودم! خودم که رحمن و رحیم! مالک این زندگی... مالک یه قلب بزرگ و یه دل کوچیک!
مینویسم از دست دنیا و از پای لنگ این زندگی ....
از ....
از بی فکری و خودخواهی خدا... از اینکه برای نقش آفرینی و برپایی سیرک زندگی فقط 40 روز به انسان فرصت رسیدن و خشک شدن داد! فرصت داد تا یاد بگیره،بزرگ بشه،با تجربه باشه و ....؟
و ؟
اونقدر خشک و تُرد و شکننده بشه تا همون جور که میخواد تو زمان مقرر و تعیین شده در اثر فشار زندگی متلاشی بشه!
بیخیال دختر....
می دونی؟
دلم گرفته!
از انیکه من نمی خوام و هستم،
از اینکه نمی خواستم و بودم،
از اینکه ذاتا موجودی اجتماعی آفریده شدم و تنهام!
از اینکه خدای من تنهاست و تنهاییشو دوست داره ....
از اینکه بال رو ازم گرفت و منو غرق در آرزوی پرواز کرده!
نمی دونم
چرا راستش می دونم اما نمی تونم بنویسم!
این منمُ یه پس طو مملو از کلمات مات و خاک خورده که هیش کدوم برای رسوندن ژرفای حس من به اندازهء کافی شفاف نیستن! پس بهتره طریقه قبلی را پیش بگیرم و سکوت کنم!
پ.ن :
این پست پی نوشت و پیش نوشت ندارد!
دل نوشت:
تنها دل نوشت این پست خودمم! من! پگاه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 15:29 توسط پـگــــــــاه
|
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...