یه داستان از یه ...

سلام
به پیشنهاد یکی از دوستام میخوام این داستانم را تعریف کنم و قسم میخورم که تمام نوشته هام راسته و عین اون چیزی که اتفاق افتاده!

یه روز صفحه فیس بوک را باز کردم دیدم نامه دارم از یکی از دوستام که نمیدونستم مال کجاست و چه جوری شده که باهم آشنا شدیم!!!!
البته دروغ چرا اونجا چون همه یه جوری آشنا هستن من همه را ادد نمیکنم نمیدونم حتما اون موقع ایشونو اددد کردم فکر کردم آشناست!
بگذریم!
بعد از مدت ها ایشون برای من نامه داده بودن که اره اون عکس دوستت بود برداشتی اسمش اینا چیه منم گفتم بنفشه!
گفت که من از ایشون خوشم اومده و می خوام بیشتر آشنا بشم،من هم گفتم اوکی این یاهو آی دی من چون من دیر دیر اینجا سر میزنم!
خلاصه ایشون پی ام دادن و کمی صحبت کردیم و من زنگ زدم بنفشه و ازش اجازه گرفتم که شمارشو بدم به این آقا که باهم بیشتر آشنا بشن! چون ایشون ضرب العجلی باید زن میگرفتن به گفته خودشون چون دارن از ایران میرن!
هیچی... جونم بگه براتون کمی در مورد خودش توضیح داد و من همه را به بنفشه خانوم گفتم و دست آخر گفتم من یه سوال ازت می پرسم اونم برا حس کنجکاویه که چرا از بنفشه خوشت اومده و از من نه!
گفت چون تو لاغری و فلان و بهمان و من در ضمن فکر کردم تو دوست پسر داری و ... خلاصه شروع کرد که تو پوستت سبزه است و تا تونست از من تعریف و تمجید!!!!! بابا مَرد من یه سوال پرسیدم حالا چرا میزنی تو سر مال !!!!
مهم ترین نکته ای که ایشون اشاره کردن این بودکه یه زن هیچی نداره به غیر از زیباییش و ون زن ها  مغز تو کله ناچیزشون نیست پی فقط و فقط باید ملاک خوشگلی باشه،.... که تو اصلا نیستی!

راستش من به نظر و عقیده همه احترام میذارم نه بدم اومد نه چیزی فقط میخندیدم به لحن حرف زدنش درسته میکوبید اما باحال بود یه جوریایی هم راست میگفت،چون من خودمم سخت میشه با یکی بتونم دوست بشم! بارها هم گفتم اگه پسر بودم عمرا زن میگرفتم!

زیاد شد!

پرسید دوست پسر داشتی گفتم نه!
گفت خاک بر سرت که نداشتی و دخترای احمقی مثل تو این کارارو زشت و عیب میدونن و عقب افتاده ای قرون وسطی ایی!!! :))
کلی در مورد بی شعوری ما و فرهنگ ایرانی و س.ک.س منبر رفت و صحبت کرد و به من برچسب عقب موندگی زد!

حالا...

اومد وبلاگم را خوند .. گفت خوشم اومده و جالبه بالاخره یه دختری دیدم فکر هم بکنه!
حرف زد و زد ....

آدم جالبیه هنوزم! اما احساس میکنم یه جوریه..جورش را شما بگید به نظرتون چه جوریه.!!!!

بعد غیر مستقیم گفت بنفشه بیخیال و خودتو عشق است... منم شمارمو دادم!
رفتم پیج فیس بوکشو نیگا کردم دیدم دوست مشترک داریم ازش پرسیدم تو فلانی را مشناسی اول گفت نه بعد گفت چرا تو عروسی امجد!!! با هم مشروب خوردیم!!! وا... آخه اینم شد معرفی،حالا جالب اینجاست که اون دوست را من خوب میشناسم و برام جالب بود که ایشون داره به یه غریبه این دوست را اینجوری میشناسونه! به اون بنده خدا زنگ زدم و گفتم که آره فلانی را میشناسی گفت نه و نووووو یکم که گفتم گفت آدم خاصیه! همین!!!! برام جالب بود اون اینجوری گفت و این اینطوری!!! از اونجایی که آقایون کم میشه راحت پشت هم حرف بزنن بهش گفتم اون آقا در مورد تو ایناروگفته.....دوست ما هم ناراحت شد و گفت "یــــــــــــــــعنی چی چرا ناغافل اینو گفته این خوشحال!"
گذشت...
فرداش به سوژه داستان گفتم چرا در مورد دوستم اینو گفتی درستش نبود نمیگی یه وقت من فامیلشم من دختر خاله اون آقا هستم و نمیدونستم که پسر خالم اینجور آدمیه و تو حق نداشتی اینو بگی... اونم در اومد گفت همه میدونن که این آقا به جای آب مشروب میخوره و شروع کرد!!!!! و...
تا فرداش حرف زدیم و حسابی نشون دادم که یه زن خیلی چیزای دیگه هم داره! بعد ازش خواستم عکساشو بهم بده! بعد از دیدن عکساش بهش گفتم خوشم از قیافت نیومد و از نظرمن تو زشتی! خیلی بهش برخورد که زیبایی برا دختر مزیت ولی ما بخواییم به یه پسر فحش!!! بدیم میگیم چطوری خوشگله!
به هر حال که من مشکلی با ایشون ندارم اما ظاهرا ایشون داره و در آخر به این نتیجه رسید که من از همه زن ها تو این دنیا خر تر و احمق ترم!

و اینکه بشین ببین کی میاد تورو بگیره :)))) میمون زشت!

حالا واقعا کی میاد منو بگیره :))


ادامه نوشت: اگه غلط غولوط داره به بزرگی خودتون ببخشید زیاده حالشو ندارم بخونم باز معلم بازی در نیارید هـــــــا.... ;)


بهار.بعد از ظهر.مهتاب خانم

یه چند وقتی میشه خیلی احساس تنهایی میکنم.
خیلی وقت میشه که یه دوست درست حسابی البته از جنس ماده نداشتم.
اون روزایی که دبیرستان بودم با مهتاب خانوم چه دورانی داشتیم.

مهتاب بهترین دوستم بود و البته هست!کلاس دوم دبیرستان بودیم که به دلیل عدم هماهنگی پگاه بیچاره با جماعت زنونه و عقب افتاده کلاس بایکوت شدم.اون وقتا مهتاب با صبا نیمکت جلویی مینشست و خیلی دوستش داشتم.مهتاب با همه تفاوتی که باهم داشتیم شد بهترین دوستم.اون خوشگل بود من با مزه! اون ناز و خانووووم من شیطون ! اون بی صدا و کم حرف من! اون از یه خونواده دخترونه من!تنها شباهت هایی که داشتیم قد درازمون بود هر دو تنها!!!
شدیم همدم و مونس همدیگه! زنگ های تفریح تو حیاط مدرسه زیر درخت ازگیل روزنامه پهن میکردیم و می خوابیدیم و لواشک میخوردیم!!!
اون روزا مدرسه ما یکی از بهترین و سخت گیرترین مدرسه های دخترونه اصفهان بود والان هم هست.مدیر و ناظم سخت گیری داشت که هیچ کدوم از قوانین و سخت گیری ها برای پگاه نبودند.
خلاصه که دوران خوش آن بود که با دوست گذشت       باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود

سال دوم تموم شد و سال بعد با درس های سخت تر و بازیگوشی بیشتر..
نقاشی های کلاس زیست و جعبه مداد رنگی مهتاب..
گچ های رنگی خانم قاضی نور و فصل نهم..تولید مثل جنسی..خنده های بچه ها و پایان یک صفحه و آغاز سوژه خنده بعدی!

یادمه اون سال ها تازه ماکسیما مُد شده بود و هنوز این ماشین های رنگ وارنگ امروزی تو بازار ایران نبود..
مهتاب همیشه جیغ میکشید و میگفت:"واااااااااااااااای پگاه ماکسیما!!!!" بعدم جفتمون عین ندید بدیدا می رفتیم صورت و دست هامونُ می چسبوندیم به شیشه ماشینِ و به قیافه کج و معوج اون یکی از شیشه روبرویی می خندیدیم...بینی له شده،لب ها و لپ های پهن شده روی شیشه!!!!
پیش دانشگاهی مهتاب از مدرسمون رفت و پگاه دوباره تنها شد،البته تماس ها ادامه داشت ولی دنیای مهتاب رنگی دیگه پیدا کرد............



مهتاب خانومِ من الان خیلی بزرگ شده،همونطور ک من شدم. اون دیگه یه دختر لوس و عزیز دُردونه ای نیست که لوس پدرش باشه!
بابای مهتاب همیشه میخندید و مهربونانه! میگفت شما عزیز منی چون عزیز مهتابمی!
روزی که گفت پدرم فوت کرده پگاه!!!کاسه ماست از دستم افتاد و شکست و روزی که من براش از بازی زندگیم گفتم اون اشک ریخت.
مهتاب بهترین دوستمه،آره! همون دوستی که دوسالِ ندیدم و خیلی هنر کنیم هر 6-7 ما یک بار باهم دو سه ساعتی!!! حرف بزنیم!!! ولی همیشه دل هامون به هم نزدیکه و روز ها و شب ها کنار هم!
فقط و فقط یاد اون روز هاست که باعث میشه ما دوتا دوست با هم بخندیم.

مهتاب خانوم!
هر جایی که هستی شاد و آروم باشی!
خانوم جون دوستت دارم خیـــــــــــــــلی!