آدم های ساده را دوست دارم.
آدم هاي ساده را دوست دارم.
آدم های صاف ساده را؛
آدم های سر راست را؛ آدم هایی را که مثل شیشه ای زلال می شود آن سمت روح شان را دید؛
آدم هایی که آنقدر رقیق و ساده و شفاف اند که دیده نمی شوند؛
حجم ندارند؛
به سادگی مهتاب می مانند؛ سایه ای روشن اند.
از آیینه هم ساده تر. زلال تر. شفافیتی بی نظیر دارند.
تو را از خودت عبور می دهند. تو را در خودشان نگاه نمی دارند.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.
همان ها که هميشه هستند؛ براي همه هستند.
آدم هاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا کرد؛
بس که زود زود از دست می روند؛
بس که در باورهای ما محو می شوند؛ س که عمرشان کوتاه است؛
بس که به سحر می مانند؛ بعد از شب می آیند و قبل از صبح رخت و لباس شان را جمع می کنند و می روند؛ بس که به جویبار می مانند؛ هر کس خستگی اش را در خنکای آن از تن به در می کند و می رود؛
بس که آدم ها از نازکی خیال آن ها دورند.
بس که آدم ها از باورهای ساده ژرف شان دورند؛
بس که آدم ها سپیدی سپیده را نمی دانند؛
بس که هر کس از راه مي رسد ، آن ها را به یغما می برد؛
بس که آدم ها رسم جوانمردی را از یاد برده اند و آن ها به خاطر ساده بودن، زمين شان ميزنند؛
بس که آدم ها مشق عشق نکرده، به آن ها ، درس ساده نبودن مي دهد. آدم های ساده را دوست دارم. آدم های ساده سرراست را، که سر هر کلاس می نشینند و راه های نرفته دیگران را بی صدا مشق می کنند.
آدم های ساده ای که مثل یک تابلوی نقاشی اند و باید ساعت ها ایستاد و آن ها را تنفس کرد.
آدم های ساده ای که مثل دستمالی سپید باید برداشت شان و غبار از ناباوری احساس ها پاک کرد.
آدم های ساده ای که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند. برای همه هستند.
من این آدم های ساده ار دوست دارم...
خودم را دوست دارم...
تنهاییم ... بی رنگی خیالم را دوست دارم...
من دوست دارم که از هر نظر ساده باشم... دوست دارم که هر کسی از راه می رسد محذوب طرح و نقشم نشود، من دوست دارم کسی را که ساده ها را با تمام یک رنگیشان همیشه بر میدارد...
من دوست دارم آدم هایی را که آزادند و بوی ناب آدمیت میدهند.
آدم های صاف ساده را؛
آدم های سر راست را؛ آدم هایی را که مثل شیشه ای زلال می شود آن سمت روح شان را دید؛
آدم هایی که آنقدر رقیق و ساده و شفاف اند که دیده نمی شوند؛
حجم ندارند؛
به سادگی مهتاب می مانند؛ سایه ای روشن اند.
از آیینه هم ساده تر. زلال تر. شفافیتی بی نظیر دارند.
تو را از خودت عبور می دهند. تو را در خودشان نگاه نمی دارند.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.
همان ها که هميشه هستند؛ براي همه هستند.
آدم هاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا کرد؛
بس که زود زود از دست می روند؛
بس که در باورهای ما محو می شوند؛ س که عمرشان کوتاه است؛
بس که به سحر می مانند؛ بعد از شب می آیند و قبل از صبح رخت و لباس شان را جمع می کنند و می روند؛ بس که به جویبار می مانند؛ هر کس خستگی اش را در خنکای آن از تن به در می کند و می رود؛
بس که آدم ها از نازکی خیال آن ها دورند.
بس که آدم ها از باورهای ساده ژرف شان دورند؛
بس که آدم ها سپیدی سپیده را نمی دانند؛
بس که هر کس از راه مي رسد ، آن ها را به یغما می برد؛
بس که آدم ها رسم جوانمردی را از یاد برده اند و آن ها به خاطر ساده بودن، زمين شان ميزنند؛
بس که آدم ها مشق عشق نکرده، به آن ها ، درس ساده نبودن مي دهد. آدم های ساده را دوست دارم. آدم های ساده سرراست را، که سر هر کلاس می نشینند و راه های نرفته دیگران را بی صدا مشق می کنند.
آدم های ساده ای که مثل یک تابلوی نقاشی اند و باید ساعت ها ایستاد و آن ها را تنفس کرد.
آدم های ساده ای که مثل دستمالی سپید باید برداشت شان و غبار از ناباوری احساس ها پاک کرد.
آدم های ساده ای که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند. برای همه هستند.
من این آدم های ساده ار دوست دارم...
خودم را دوست دارم...
تنهاییم ... بی رنگی خیالم را دوست دارم...
من دوست دارم که از هر نظر ساده باشم... دوست دارم که هر کسی از راه می رسد محذوب طرح و نقشم نشود، من دوست دارم کسی را که ساده ها را با تمام یک رنگیشان همیشه بر میدارد...
من دوست دارم آدم هایی را که آزادند و بوی ناب آدمیت میدهند.
پ.ن :
وای چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود....
بخدا نمیفهمید چی میگم :(( دومین باریه تو زندگیم این حس را تجربه میکنم....
خیلی خوبه خیلی!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:0 توسط پـگــــــــاه
|
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...