چند روزی میشه که ننوشتم...فقط گفتم و گفتم از شب،مهتاب، نمیدونم برای کی و کجا... ولی میدونم که گفتم ....

حالا من اینجام
کنارت ...  و تو ...

سِرّ کوتاه ویرانهء تنهایی هایم... شاید بتونم ســـکـــوتم را با این کلمات توصیف کنم... شاید!

سرهایی که تمام عمر کنج خلوت ترین مخروبه های بیابان دلم در زمین نشاندم تا سبز شوند و یادگاری برای فریاد های تنهاییم باشند و عبرتی برای دقائق بی تکلم من ...

آخ ای دل

وای از این زندگی

کوتاه تر از همیشه می نویسم و شاید این طولانی ترین اعتراف تاریخی قلمم باشد!

ویران تر از همیشه ام، ویرانِ تو ... شایدم تو ... ویران عشق؟!!!!!!!

" ای سراپا بی نیازی .... در کنارت بی نیازم ... "

عشق؟ شاید!!!! شایدم عشق نه فقط تو ...

تنها و خلوتم،
فارغ از کلمات، فارغ از انحصار جملات و غرق در بی نهایت این سکوت بی تکلف!!!
شناور در دریای افکار،

"تماشا کن ... سکوت تو... عجب عمقی به شب داده".

" شب از جایی شروع میشه... که تو چشماتو میبندی..."

سکوت شب
خلوت شب
تنهایی شب
و
آرامش و فقط آرامش ...
زمین
مهتاب ...
نگاه و نگاه ،

بخوان سکوت پر حرفم... قصه دل پر دردم...

پ.ن1 : راستش اتُدم را برداشتم و روی یه کاغذ مچاله شده گوشه سالن که رو زمینش ولو شده بودم نوشتم، فقط نوشتم ... تو ببخش ، تو هم ببخش... به این دل دیوونه من خرده نگیر!

پ.ن2 :شوق شیدایی مرا از من گرفت، من به تو برگشتم از تو... تو شدم...

پ.ن3 : ...