اون اول ها که به تکلیف رسیده بودم دقیقا بلد نبود باید چیکار کنم و چی درسته چی غلط ....

یادمه از همون موقع ها هم نه از روسری خوشم میومد نه از متعلقاتش ! ولی یه حس و حال عجیب داشت انگار که بزرگ شده باشی... تا سوم راهنمایی که اون خانومه تو پیست اسکیت به مامانم گفته بود یـــــــعنی چی حانوم دخترت دیگه بزرگ شده باید حجاب داشته باشه من روسری هم سر نمی کردم اما همیشه روزه و ماه رمضون را دوست داشتم چون خاص و غریب بود... اون روزا بلد نبودم بگم غریب نمی دونستم اسمش چیه اما می گفتم ماه رمضونا یه حالیه!

همیشه سفره افطار و دعاهای بابا و اشک کوچولوی مامانم که از گوشه چشمم یواشکی می افتاد و زودی پاک می کرد...
آداب خاص بابا برا باز کردن روزه اش و چند ثانیه سکوت  و بعد هم جمله معروف قبول باشه!

یادمه آخرین سالی که روزه گرفتم اول دبیرستان بودم که بر خلاف همیشه یوهویی و ناگهانی من تونستم همه روزهای اون سال رو بگیرم و بعد از اون دیگه توفیق روزه داریم رفت! به هزار و یک دلیل که اولیش ضعیف شدن ناگهانی چشمام بود و کم کم معده درد و کمیِ فشار خون و ال و بل هم بهش اضافه شد ... و ....
اینم بگم من هر سال از همه روزه دار ترم آآآآ !

روزه دار های الکی ... روزه های دروغکی ... ای بابا ... بیخیال!

وای امان از روزه خواری های روزای اول ماه رمضون !!!
 دیشب افطار خونه دایی جونم بودیم پدر خانومشون تعریف میکردن که امروز اومدم خونه دیدم ای وای چه تشنه ام ، یه لیوان آب خنک برداشتم داشتم سر می کشیدم یوهو صدا جیغ اومد احمد آقــــــــــــــــــــــــــا ... ای داد بیداد!!!!

حالا جالبه اینجا برات یه داستان تعریف کنم شاید کلیپشو دیده باشی اما خب تعریفش هم خالی از لطف نیست!
یکی از این ملاهای باحال اصفهانی آقای دانشمند تعریف می کردن که :

حاج آقا رضا هرندی تو یه جمعی نشسته بودن و برای اون جمع این داستان را تعریف کردن که بله یه آقایی تشریف آوردن گفتن: " حاج آقا میدونید که روزای اوِلی ما رمضون آدِم دُرُس یادش نیمی موند که ما رمضون رسیدس آ حواسش به خورد و خوراکش نیس ... مام که از بندگانی خدا مستثنا نیسیم ... دیدیم ظهرس ، سَری را خونه گوشت اسِدیم و بردیم دادیم حج خانوم بِزیند به سیخ ، جادون خالی یه کبابی خوردیم ... دیدیم نه! نیمیشِد انگار پاین نیمیرِد یه دوغی هم درست کردیم و سر کشیدیم ... یوخده! وقت که گذشت دیدم انگار کسی خونه نیست با حج خانوم یه خاکی هم به سرمون ریختیم و دیگه خب که حال اومِدیم قلیونی چاق کردیم!.... بعد دیگه وقتی نماز شده بود و دیدم حوض آب دارِد و چه کاریس همین جا غسلمونم میکونیم تو آب حوض... حج آقا همچین که پِریدم تو آب حوض سرم خورد کفی حوض تازه یادم اومد اَی داد بیداد من رووووووووووووووزه اَمآآآآآآآآآ ....
حالا حج آقا حُکمی این روزه چی چیِس  ؟؟؟ "

حاج آقا هم جواب دادن روزتون که حتما درسته اما یه سوال دارم دیگه از مبطلات روزه چیزه دیگه ای هم بوده که شما انجام نداده باشید؟؟؟

والا چی بگم؟ !!!!

پ.ن : این ملاهای دولا هم عجب عالمی دارن !


پ.ن : مردم حال و روزگارشون خوب نیست انگار ... مگه مجبوری آخه !

پ.ن : یه چیزی مینویسم که دلت برام کباب بشه! دوباره نوشتم و همش پرید ... خر شدم! الان هم دارم تو ورد مینویسم که یه جا داشته باشم... متن قبلی را اصلا یادم نبود چی نوشتم چون کاملا فی البداهه بود! دلم میخواست جیغ بکشم اما ترجیح دادم از انگشت 3پیانو استفاده کنم و دوباره بنویسم! نه مثل قبل اما... حالا....

پ.ن : راستی نماز روزه هات قبول ... بیا برا همه دعا کنیم !



از بس نوشتم و همه خوندن و یکی برام ننوشت که دل تنگم وا شه... منم نظرخواهی را بستم برای همیشه! اینجوری حداقل دیگه انتظاری هم برام نمیمونه.... پس غر غر نکنید!