خوابگردانه راه خویش را از میان حنگل انبوه باز میکنم، حلقه ای جادویی و شگفت انگیز پیرامونم میدرخشد؛
بی دغدغه اینکه تقدیسم کند یا نفرینم، صادقانه ندای درونم را پی میگیرم.
چه بسیار چیز های یکه مردم در آن به اسودگی خفته اند، اما مرا بیدار کرده به خویشتن خویش فرا خوانده است!
من هراسان و بی اندک وهمی در سر،
درنگیده ام و باز به دور دست ها خزیده ام.
آهــ ای خانه گرم و دنج که مرا از تو می ربایند!
آهــ ای رویای عشق که در ضمیرم آشفته ت میکنند!
از هزار راه نزدیک و میانبر به سویت باز خواهم گشت، همچو رودی که به دریا میریزد.
چشمه ها با نجواشان پنهانی هدایتم میکنند، پرنده های رویاها، پر و بال را بر هم میزنند؛
کودکیم باز تازه و با طراوت، طنین می اندازد، در رشته های طلایی نور و در آواز دلنشین زنبورها، باز خود را با چشمانی اشگبار، در دامان مادرم می یابم.


پ.ن :
عادتمه به هر کتابی یه تفعلی بزنم، اینم از کتاب دلتنگی ها و پرسه های هرمان هسه.