هر زنی همیشه....

هر
زنی همیشه حسی غرق شده در درونش دارد ... انگار من آمده ام تا هزاران بار از او و
زندگیش ،از تنهایی و مظلومیتش از همان ها که دارد و هیچ کس نمیبیند،همان ها که
ندارد و همه به او نسبت میدهند بنویسم.
همیشه از خشونت مردان نسبت به زنان می نویسند اینکه مردی پیکر زنی را زیر مشت و
لگد کبود میکند و هزاران جای زخم بر پیکر کوچکش می گذارد. اما هیچ وقت هیچ کس به
زخم های روح لطیف و پر احساسش توجهی نمی کند. همان که بارها در گوشه پس گوشه های
کوچه های ذهن مردم شهرش مورد تجاوز قرار می گیرد، هزاران بار در خود می شکند و دم
بر نمی آورد. همان که شانه های نحیفش زیر سنگینی نگاه های هرزه زنان و مردان
زندگیش خم می شود و همچنان می بخشد و مهر می ورزد ...
زن داستان من همان است که آفرینش از بابت وجودش حادث شد و هر لحظهء زندگی گوشه ای
از زیباییش را به تصویر می کشد. هر روز با باز کردن چشمانش تلولو طلایی اشعه های
خورشید را به زندگی می تاباند و لبخند، همچون گلی سرخ بر لبانش جان میگیرد... او
بی انتظار بر زندگی نور می پاشد. به استواری کوهسار بر زندگی می ایستد و سبز در
کنار عزیزانش ریشه می دواند. شکوفه میزند،به بار می نشیند، تسلسل حیات را تداوم می
بخشد و زندگی می آفرینَد. بر بلندای آسمان اوج می گیرد و تنها کوچکی زمین را زیر
پای خویش به نظاره می نشیند. دلش که می لرزد آبیش کدر می شود، به خاکستر می نشیند،
نعره می کشد،زجه می زند و زمین و آسمان را با سوزن طلاییش به هم میدوزد... ثابت می
کند هر انچه در زمین و آسمان می زید به سبب حضور اوست ... اشک میریزد،دلش تنگ شده
است ... میگرید و میگرید. رو می خراشد، مویه می کند،...
نفس می کشد، اشک از رخ می زداید مرز تنهاییش را از نظر می گذراند، چه دور است این
حس قریب... چه بی انتهاست این خواستن ... میان خیال رها می شود،نرمی آسمان را در
آغوش می کشد و دقایقی چنـــــــد آرام می آساید... رنگین کمانی پدیدار میگردد !
بر می خیزد ... خیالش را می کشد و با خود می برد، نگاه می شود، سردی شبنم بر خاک
نشستهء زیر پایش او را به واقعیتش باز می گرداند، می داند که زندگی به جریانش برای
حیات نیازمند است... آرام بر امتداد روز های نیامده سرازیر می شود ...
این فراز و فرود تنها بخشِ کمرنگی از حقیقت موجودِ کوچک باور های من است... از زنی
که با احساس بر منطق مردی عاشق تکیه میکند... وسیع در آغوشش جای می گیرد و به این
باور دردناک پی می برد که با وجود مردَش همچنان تنهاست!
دل نوشت :
تقدیم به خودم... تنهاییم... احساسم... نگاهم... پگاهم! باشد که روزی،حقیقت وجودیم درک شود!
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...