هه هر کسی جایِ الانِ من بود خدا میدونه که بال در میاورد و یه چندتا هم از در و همسایه غرض؟قرض؟قرز... میگرفت و خلاصه میپرید!!!
من؟ هیچی نقش مشاهده گر و ناظر داستان را دارم، کدوم داستان؟ داستان زندگی، دااااااستان زندگی!
اینقدر بی علاقه و بی قیدم که تقریبا بین نوشتنِ هر کلمه شونه هامو بالا میندازم که... ،یعنی؟ یعنی هیچی!
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
به اینکه چنان برنامه ای بریزم و عملی کنم که زندگی این بار یه Wai انجام بده و بعد از اون به کلاس سواد آموزی من ملحق بشه!
خسته شدم از بس که این زندگی بالا پایینم بُرد،...
گاهی اوقات که نوشته هامو میخونم دلم واسه نویسندهء این وبلاگ میسوزه که بنده خدا چه دهنی ازش سرویس شده تا الان! یه سنگ،که اینقدر تو مسیر این رودخونه غلطیده که؟ همه گوشه هاش صاف شده و الان جون میده که بذاریش تو لوله یه تفنگ از اینا که واسه جنگ جهانی اول بوده و قلب این زن حسود رو نشونه بری و پـــــــــــق! خِلاص!
زن نیستم،پگاه نیستم اگه این کارو نکنم.

دوستتون دارم
نوروزتون پیشاپیش پیروز!


پ.ن:
پام شکسته و تا 40 روز اینده یه افلیج بیشتر نیستم و این خبر مسرت بخشی واسه زندگی میتونه باشه، چون عملا 40 روز نقشه کُشتنش به تعویق می افته! بعله!... هــــ ـ ـ ــــــ ـ ـ

! مودب؟ زیادی از من انتظار دارید من همینی هستم که میبینید، عشقی، دل بخواهی، همین ادم دوست نداشتنیِ چه میدوونم خودخواه! خب؟!!!! عجیبی داستان میدونید از کجاست که همین ادمی که اینقدر انگشت انتقاد به سمتش گرفته میشه همونیِ که همه دوستش دارن و دوست دارن که مال خودشون کنن و چه میدونم بچه ها و نوه ها و نسلشون شبیه من بشه! فروتنی و تواضع؟ نچ نداریم خیلی وقته دادیم نمکی بُرد! اینم گفتم که رفع شبهه بشه ( رفع ابهام منظورمه)! خواستم بگم خودم میدونم زحمت بکشید چیز جدیدی عنوان کنید!
مرسی مرسی.... مــ ـ ــــ رسـ     ی! آخ!


+ همین که دلم که میگیرد ،یهانه ای میشوم برای ابرها ... که بی وقفه می بارند، آن وقت من می مانم و هوای دم کردهء دلم، دلم میماند و تعهدات طلاییــــ َ ـــش...