خیلی وقت میشه نمیتونم بنویسم... ذهنم در قالب تن، چنان فشرده شده که توان به بازی گرفتن کلمات از آن سلب شده و قلبم به سان سردی زمستان در تاریکی غار هولناک زندگی یخ زده است!

.

.

خب راستش حسم حس ادبی بود و کلماتی که پشت هم قطار میشد برای دهه 20-30 شمسی بود ، فکر کردم شاید به دستور زبان بعضی از دوستان خوش نیاد! واسه همین با یه سفر کوتاه توی زمان به قول حالا! یی ها حال کردیم اینجوری بنویسیم.

چیه؟
اره خودمم داشتم فکرشو میکردم که این اسم خزان آبی ما با این تم صورتی اصلا سازگار نیست اما اشکال نداره! یه زمان مد بود که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید اما الان از تضاد ها بیشتر لذت میبرم!
خیلی وقت بود ننوشته بودم و دلم برای همه اونایی که میخونن و نمیخونن تنگ شده بود.... نمیدونم چرا فریز شده بودم و نخ های من تو خیمه شب بازی زندگی یه دو هفته ای بی حرکت بود! تموم ارتباطات نوشتاریم با مغزم قطع شده بود،

به هر حال که از من خیلی بعید بود این همه سکوت ....


پ.ن :
هر کی منو میشناسه میدونه من از رنگ صورتی متنفرم اما همیشه مرد های زندگیم بهم چیزایی هدیه دادن با رنگ صورتی!


پ.ن :
گاهی اوقات بد نیست جلو آینه بایستی و موهاتو با تموم قوا شونه بزنی! یه بار، دو بار، سه بار، و صد ها بار، بی رحمانه شونه را به موهات بکشی و فکر کنی، فکر کنی ببینی واقعا داری چیکار میکنی! شونه میکنی یا فکر!


دل نوشت :
امروز خیلی خسته بودم( خسته فیزیکی) ،داشتم میرفتم بخوابم که یه نگاه به عکس بک گراند( پس زمینه) دسک تاپَم انداختم و دیدم چه قشنگه، نشستم و رنگ ها رو کنار هم چیدم بلکه یه فرجی بشه، که ظاهرا شد!