بهار.بشب.هیچی!!!
شاید اگه اون زمانی که الفبای زندگی را مشق می کردم و درخت سیب را نقاشی ،فرصت بیشتری بهم میدادن الان نقاشی های بهتری می کشیدم و رنگی تر...
شاید اون موقع اگه می ذاشتن تنها باشم الان اینقدر احساس تنهایی نمی کردم،
میگن وبلاگت بوی غم میده ورنگ ناله ست،آره شاید حق دارن...
نمی دونم،می خوام بفهمم،خب سهم من از زندگی خیلی بیشتر از این حرف هاست،از قدیم ندیما گفتند حق دادنی نیست گرفتنیِ،تو این سال جدید که به سال هم کشیدن کون و ور کشیدن پاشنه نامگذاری شده می خوام بیفتم دنبال زندگی... برم تا برسم بهش و حقم را از حلقومش بکشم بیرون...چقدر اون بیاد بتازونه،بِبَره، غارت کنه و بعضی وقتا بکُشه،نخیر سهم من از زندگی یه خودنویس و یه برگ کاغذ نیست...
البته خیلی هم بد نیست!!! چون هم میتونم هر چیزی بنویسم ،بکشم و هر رنگ خواستم بکنم!
خب الحمدلله خوب شد! خیلی هم خوبه،شاید آرزوی خیلی ها باشه خیلی هم ایده آل!
اما من یکی که از خودم راضی نیستم و فرصت ها کم!
چی بگم..آخه...
این روزا بغال محل هم غم ها رو تُن تُن و دل خوش را مثقالی می فروشه!
زندگی هزاران بار تکرار میشه!
و هر روزش عین همه ،شنبه داره به غیراز یک روز که اونم شده تنها وبی کس!
امروزکسی پرواز پرستو ها را ترانه نمی خونه و شکفتن گل هارا ازته قلب جشن نمی گیره..
امروز حتی دیگه کسی حوصله یه نفس عمیق و خنده از ته قلبشو نداره!
نفس ها میان و میرن و روزها یکی بعد از اون یکی سپری میشن،قلب ها خوش تراش وکریستالی شدن و دست ها دیگه گرمایی ندارن،لب ها بوسیده میشن و عشقِ خالصی را نمی رسونن...
این روزها عشق هجو است و نجابت شرم!
پگاه یعنی،صبح زود... پاییزم همون فصلیِ که دنیا اومدم و آبی رنگی که عاشقانه دوستش دارم...نه به خاطر وسعت آبی،فقط فقط به خاطر آبی وسیع...