مهمون اومد...
دیدبازدید عید بود...این فامیل عجیب غریب همیشه متفاوتن...حال نمیکنن هرروز توی عید هم دیگه را ببینن،برای همین دید بازدید عید تا اواخر اردیبهشت هم ادامه داره!
خونمون از تمیزی برق میزد و همه آماده و لباس پوشیده تحت نظارت فرمانده کل بازرسی شدند...
یه نگاهی به ساعت کردم و یه نگاهی به ظرف پسته...آخ که این پسته ها با اون قر و قمیش مختص خودشون چقدر خوردنی بودند.عاشق خودنم،عاشق شیرینی،زیباترین لحظات زندگیم زمانی اتفاق می افتن که فکم به حمیت زبون و بزاق دهان یه چیزی را می بلعن...(حالا!)دقیقا عین تو کارتون ها همه چیز با سرعت یک دهم اتفاق میافته و لذت من از زندگی x100 میشه.
اول خاله اینا اومدن بعد یکی یکی دایی جونام و ...
بازار حرف و نقل و سیاست و بد بختی و خاک بر سری طبق معمول داغ داغ بود و منم اون وسط برای خودم آروم و بی صدا کلاویه های زندگی رو نوازش میکردم و آهنگ عمر را تمرین.
بعد از هر مکث،صدای تشویق بقیه که وای به به ! جه خوب زدی و آفرین چه هنرمندی (آخه نیس گوش می کردن،نظرهم میدادن)!!! هزار بار به مامانم گفتم
                                                             برگوش حرامیان حرام است       آوای سه تار و نغمه دف  حالا این شامل هر سازی میشه دیگه!

خلاصه
بازار کلاس و لباس و مُد داغ داغ بود و هرزگاهی صدای داد دایی جون بیشتر از بقیه شنیده می شد.
از سیاست ها و گرونی گفت تــــــــــــــــــــــــــــــا سوسیس کالباس و طرز تهیه اش!!!!
دختر داییم داره عروس میشه.خیلی براش خوشحالم اما از طرفی خیلی میترسم!امید وارم خوشبخت بشه.


همه رفتند...
من و مامان و گوسفند عروسکیش که حالا شده جزئی از دکور خونه تنهاییم...