الان نشستم روی نیمکت وسط بلوار چهارباغ اصفهان(چهار باغ عباسی) دقیقا روبروی مدرسه چهارباغ.


شلوغی چهار باغ و پرواز شکوفه هایی که با دست باد از شاخه ها جدا شدند..
ماشین ها،آدم ها،مسافران و مرد لنگ که به دیوار تکیه زده..
ابهت،سکوت سال های تنهایی کاشی ها..زرد اخرایی براق که بعد از سال ها هنوز هم دیوانه وار در میان سایر رنگ ها شیون میزند!
نگاه کنجکاو عابران پیاده که چرا قلم بدست و تنها نشسته..!!!
آهنگ خاطره های معین که با صدای بلندی از پنجرهء آن ماشین بیرون پرت میشود و کم کم پشت هیاهو ترافیک زندگی گم ..
برای لحظه ای سکوت و.... گریه بچه!
خوشحالی پرنده ها از بهار و تنهایی کاج خشک شده آن طرف خیابان..
راننده حیز و عیالوار پراید...
پیراهن زرد آن مرد قد بلند،کفش بنفش و جوراب قرمز این خانم عابر!!!

و

من ...

اینجا مدرسه چهار باغ است،بنایی تاریخی،یادگاری از قدیمی ها،مردان و هنرمندان!
و اکنون..
مدرسه ای برای تربیت بی هنران و نامردان!
نامردانی که آخرت را به لقمه ای نان و شرافت را به کیسه ای زر فروخته اند..
همان هایی که خود را در پس علم و قلم و تفاخر پدرانم پنهانن کرده اند..
آنهایی که عده ای جاهل را برای ترویج بی حرمتی نان میدهند..

کاش آن دستی که طرح شمسه را بر آن کاشی ها می نشاند مینوشت که اینجا منبر علم و مردانگی است نه جهل و فساد.


برایت تمام آنچه را که میتوانستم در این برگه کوچک که از دکه روزنامه فروشی آن طرف خیابان گرفته بودم بنویسم نوشتم،شاید لحظه ای دیده بر هم گذاری و ببینی دقایقی از زندگی را.

بعد از ظهر سوم فروردین ساعت 6:55