ببخش که همیشه غرغر هامو میارم واسه تو اما خودت ببین،دم دم های عیدِ و ... نمیدونم دقیقا این زندگی از جون من چی میخواد؟
میخواد بگه هاااا پگاه خانم اونقدرام که ادعات میشه مرد نیستی!؟ یکی بیاد بهش بگه من هیچ ادعایی ندارم همین که نفسی میاد و میره اونم محظ حفظ جون برام بسه ....
همیشه دلم میخواست عاشق باشم..
همیشه دلم میخواست یکی را از اون ته مه های قلبم دوست داشته باشم... به قول این افراطی های ژیگول واسش بمیرم...
این حس الانمه که دوست دارم بمیرم تا این زندگی و دغدغه هاش، این سخت گیری های بی موردش این.. ایناش و اوناش نباشه...
دلم قد یه آسمون گرفته... دیدی وقتی میگیره چه شکلی میشه؟ خاکستری و دم کرده... همونجوری بی هوا شدم همونطوری خاکستری شدم.... همونطوری دل بزرگم جا واسه هیچی نداره... هیچی... بیچاره دلم :)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:4  توسط پـگــــــــاه
سلاماوووووو وَه ... خیلی وقته که اینجا نیومدم تا بنویسم... راستش چرا دروغ؟ اومدم چند باری، اما اینقدر خالی بودم که چیزی برای نوشتن پیدا نکردم و این شد که نیومده ... برگشتم...
یادمه یه روزایی می شد که دلم میخواست ده تا پست پشت هم بنویسم و هزار تا موضوع ریز و درشت، مهم و کم اهمیت فکرمو مشغول میکرد و همین ها دلیل نوشته هام میشدن.
این روزا زیاد فکر میکنم اما در ادامه ش حرف میزنم...
حرف میزنم!منتها نه با همه نه با خودم... راستش دیگه حتی بلند بلند هم فکر نمیکنم... حتی نمی نویسم...
نیم ساعته دستم روی کیبورد بی حرکت مونده و دقیقا نمیدونم که چی میخوام بنویسم!
بیخیال نمی نویسم....
پ.ن :
خیلی خوب میشد اگه مینوشتم. میدونی که اونقدر شهامت دارم که هر چیزی را بنویسم اما.... نوشتن این پست احساس میخواست که متاسفانه اصلا عمومی نبود.
اگه میتونستم احساسم را بنویسم حتما پست بی نظیری می شد اما این هم قسمت صفحه وبلاگ من نشد!
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:29  توسط پـگــــــــاه
|

نُه ماه بودکه منتظر اومدنش بودم تا بالاخره سه ماه پیش از راه رسید...
یه جورایی حسش شبیه انتظار نُه ماهه مادری برای دیدن یه تیکه از وجودش بود ... اومد،تو وجودم جا گرفت و عاشقانه روز به روز و ساعت به ساعت در کنارش زندگی کردم ...
اومدم اینجا، نوشتم :
"خواننده عزیزم سلام ...
پاییزت مبارک.فصل مهر و باران و یلدات.فصل انار و آجیل و گرمی رنگ ها و دلت مبارک.
فصل
عاشق سال که زمستون سفید پوش و با شکوه راهی خونه بخت میشه و هیچ کس و هیچ
سال و هیچ قرنی دقیقا نفهمید که مرد خوشبخت این نو عروس تنهای سال چه کسی
بوده."یه عالمه آرزوی قشنگ برای همه تون کردم و هر کسی را دیدم و ندیدم دوست داشتم و الان اینجام، خوشحال نیستم، شاید یه جور وسواس عجیب پیدا کرده باشم اما زمستونُ دوست ندارم ، دوست ندارم این سرمای تکراری رُ، دوست ندارم که امسال با تموم خاطرات خوب و بدش مث بقیه سال ها تموم بشه و یه 365 روز دیگه به عمر همه مون اضافه کنه.
اصلا فکر کردی چرا باید جوجه شمرد؟ اونم آخر پاییز؟ بهار متولد میشی، جوونه میزنی، تابستون بزرگ میشی و بار میدی و پاییز نتیجه کرده ها و ناکرده هاتو میبینی،زمینِ روزهای عمرتو که نگاه کنی میبینی پر شده از عشق ها و امیدهایی که دادی و احساسی که جمع کردی... و نهایتا از این گرما پا به سردی میذاری و؟ میمیری...
دوستتون دارم، دوست ندارم همهء این احساس و خواستن تموم بشه... دوست ندارم دخترم با طَبق طَبق انار و شیرینی و آجیل، هلو و انجیر آب انداخته و هندونه های آراسته شده عروس بشه ...
دوست دارم بمونه، همه چیز را ببینِ و تجربه کنه...
یلدا دختر پاییز نیست، یلدا پسر پاییزه که دختر منو با خودش می بره و این شب را با تموم خوشگذرونی و سرگرمیش برای من طولانی ترین شب سال میکنه و من میرم که یه نُه ماهه دیگه آبستن یه پاییز دیگه، یه گرمای دیگه و یه ـــــــــــــــــــــــــــ ... بشم.
دوستت دارم، از ته مه های قلبم،
برات مینویسم از اعماق احساسم و امیدوارم مثل یه خواب راحت رو وجودت بشینه و سر حالت بیاره....
پاییز مبارک.
بلدا مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:57  توسط پـگــــــــاه
|
خوابگردانه راه خویش را از میان حنگل انبوه باز میکنم، حلقه ای جادویی و شگفت انگیز پیرامونم میدرخشد؛
بی دغدغه اینکه تقدیسم کند یا نفرینم، صادقانه ندای درونم را پی میگیرم.
چه بسیار چیز های یکه مردم در آن به اسودگی خفته اند، اما مرا بیدار کرده به خویشتن خویش فرا خوانده است!
من هراسان و بی اندک وهمی در سر،
درنگیده ام و باز به دور دست ها خزیده ام.
آهــ ای خانه گرم و دنج که مرا از تو می ربایند!
آهــ ای رویای عشق که در ضمیرم آشفته ت میکنند!
از هزار راه نزدیک و میانبر به سویت باز خواهم گشت، همچو رودی که به دریا میریزد.
چشمه ها با نجواشان پنهانی هدایتم میکنند، پرنده های رویاها، پر و بال را بر هم میزنند؛
کودکیم باز تازه و با طراوت، طنین می اندازد، در رشته های طلایی نور و در آواز دلنشین زنبورها، باز خود را با چشمانی اشگبار، در دامان مادرم می یابم.
پ.ن :
عادتمه به هر کتابی یه تفعلی بزنم، اینم از کتاب دلتنگی ها و پرسه های هرمان هسه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:15  توسط پـگــــــــاه
|

هر
زنی همیشه حسی غرق شده در درونش دارد ... انگار من آمده ام تا هزاران بار از او و
زندگیش ،از تنهایی و مظلومیتش از همان ها که دارد و هیچ کس نمیبیند،همان ها که
ندارد و همه به او نسبت میدهند بنویسم.
همیشه از خشونت مردان نسبت به زنان می نویسند اینکه مردی پیکر زنی را زیر مشت و
لگد کبود میکند و هزاران جای زخم بر پیکر کوچکش می گذارد. اما هیچ وقت هیچ کس به
زخم های روح لطیف و پر احساسش توجهی نمی کند. همان که بارها در گوشه پس گوشه های
کوچه های ذهن مردم شهرش مورد تجاوز قرار می گیرد، هزاران بار در خود می شکند و دم
بر نمی آورد. همان که شانه های نحیفش زیر سنگینی نگاه های هرزه زنان و مردان
زندگیش خم می شود و همچنان می بخشد و مهر می ورزد ...
زن داستان من همان است که آفرینش از بابت وجودش حادث شد و هر لحظهء زندگی گوشه ای
از زیباییش را به تصویر می کشد. هر روز با باز کردن چشمانش تلولو طلایی اشعه های
خورشید را به زندگی می تاباند و لبخند، همچون گلی سرخ بر لبانش جان میگیرد... او
بی انتظار بر زندگی نور می پاشد. به استواری کوهسار بر زندگی می ایستد و سبز در
کنار عزیزانش ریشه می دواند. شکوفه میزند،به بار می نشیند، تسلسل حیات را تداوم می
بخشد و زندگی می آفرینَد. بر بلندای آسمان اوج می گیرد و تنها کوچکی زمین را زیر
پای خویش به نظاره می نشیند. دلش که می لرزد آبیش کدر می شود، به خاکستر می نشیند،
نعره می کشد،زجه می زند و زمین و آسمان را با سوزن طلاییش به هم میدوزد... ثابت می
کند هر انچه در زمین و آسمان می زید به سبب حضور اوست ... اشک میریزد،دلش تنگ شده
است ... میگرید و میگرید. رو می خراشد، مویه می کند،...
نفس می کشد، اشک از رخ می زداید مرز تنهاییش را از نظر می گذراند، چه دور است این
حس قریب... چه بی انتهاست این خواستن ... میان خیال رها می شود،نرمی آسمان را در
آغوش می کشد و دقایقی چنـــــــد آرام می آساید... رنگین کمانی پدیدار میگردد !
بر می خیزد ... خیالش را می کشد و با خود می برد، نگاه می شود، سردی شبنم بر خاک
نشستهء زیر پایش او را به واقعیتش باز می گرداند، می داند که زندگی به جریانش برای
حیات نیازمند است... آرام بر امتداد روز های نیامده سرازیر می شود ...
این فراز و فرود تنها بخشِ کمرنگی از حقیقت موجودِ کوچک باور های من است... از زنی
که با احساس بر منطق مردی عاشق تکیه میکند... وسیع در آغوشش جای می گیرد و به این
باور دردناک پی می برد که با وجود مردَش همچنان تنهاست!
دل نوشت :
تقدیم به خودم... تنهاییم... احساسم... نگاهم... پگاهم! باشد که روزی،حقیقت وجودیم درک شود!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:55  توسط پـگــــــــاه
|
خبر بدی دارم برای کسایی که منو میخونن و نوشته هامو دوست دارن و یه خبر خیلی خوب واسه اونایی که از نوشته های من متنفر هستند...
راستش باید به اطلاع عموم برسونم که ذهنم با ظواهر مشهود انگاری! عقیم شده...
دریغ از یه جمله یا کلمه که بتونم درست حسابی جفت و جورش کنم با قبلیش! یا حتی مقدمه ش کنم برای بعدی....
همین نوشته دست پا شسکته هم با هزار زور و ضرب آراسته گشت و بر دیوار نوشته های ما آویخته شد.
چه میدونم! چی بگم؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 0:8  توسط پـگــــــــاه
|
بگذار سر خسته ام را بر شانه ت بگذارم و لحظه ای... و به اندازه عمر همان لحظه آرامش را تجربه کنم...
می خواهم چشم بر هم گذارم و دقیقه ای چند زندگی را به تمامی در آغوش بگیرم ...
چقدر خوب می شود که من هم،وقتی در میان جمع هستم دلم جای دیگری باشد ...
و چقدر زیباست که فاصله میان انگشتانت را با دستانم پر کنم...
تمامی آمال و آرزوهایم را در میان سکوت فاصلهء کلمات این نوشته ترسیم کردم و
آخر... در این اندیشه فرو می روم و مغموم میشوم که مبادا...
لحظه ای چشم بر هم گذارم و آرامش مرا از تو و وجودت جدا کند...
زندگی مرا با خود ببرد و تو تنها،در همان نقطهء سکون نشسته باشی...
مبادا، عمر لحظه ام به پایان رسد و دستانم برای همیشه تنهایی را باور کنند... و خیال برای همیشه جایش را به حقیقت تلخ بی کسی بدهد!
جهل امروزم، مرا از روشنی فردا می هراساند، و چه خوب است که عمر این ترس برای همین یک روز دوام دارد ...
فردا... من از دیروز و دیروز هایم هیچ واهمه ای ندارم.
فردا همان امروزیست که دیروز منتظر آمدنش بودم.
و فردا همان جایی ست که من از تماشای زندگی خسته می شوم و یقینا" در آن می میرم ...
پ.ن :
این هم از دومین روز حیاتم رو کره زمین... از وقتی پا گذاشتم رو زمین داره
بارون می باره... بارونم، خوشحالم که در زیبا ترین روزای زندگی هر جا چشم
میندازم هر قطرهء آب تذکری برای حضورته...
دلـــ ـ ـ نوشت :
این نوشته هیچ دل نوشته ای نداره... چرا؟ چون متن اصلی کلا از دل نوشته شده!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:35  توسط پـگــــــــاه
|
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد! مسلمانی بس است
خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دل سرد شد
هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است!!!فاضل نظری
+ دلبستهى محبت و دلدادهى غميم
چون روز روشن است كه ما عاشق هميم!
+ از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
...
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم...
پ.ن :
بعد از آین هم آشیانت هر کس است،باش با او یاد تو... مارا بس است!
ادامه نوشت :
حس و حالم؟ نمیدونم واقعیتش دقیقا چیه... عاشقی،رسوایی،بی کسی،تنهایی،خیلی فرقی نمیکنه تو چه اسمی براش میذاری. :-) اما می دونم حقیقتی که هست با تموم رنگ ها و نوشته ها و حروف به هم چسبیده و نچسبیده فکر تو خیلی فرق داره.حالا ازت میخوام دوباره بخونی... کلمه به کلمه از اول،بدون هیچ حس کنجکاوی که ببینم پگاه چی نوشته، از اول و این بار فقط با دلت :-*
میبینی؟ نتیجه جالبه... من بهش میگم احساس تجربه مشترک!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 12:16  توسط پـگــــــــاه
|
یه جاهایی از این زندگی امروزه! که می رسی می بینی همه چیز کلا" تو مخلوط اختلافات در حال قاطی شدن با هم دیگه است.کسی رو دوست داری که اصلا تو و ارزش هات براش رنگی نداره - کتابی رو میخونی و با خوشحالی به دیگران پیشنهادش میکنی که تاریخ انتشارش بر میگرده به دوره سرخپوست های امریکایی و خلاصه آدمی هستی که تو تاریخ یه ملت بهت میگن نسل سوخته ....
افتادی دقیقا وسط شکاف این دره هولناک فرهنگی،از یه طرف جوونی و هنوز سن و سالی ازت نرفته و کلی از سال های زندگیت باقی مونده و از طرفی می بینی با این نسل به قول خودشون جوان! مایل ها فاصله داری!
هیچی...
هم زیر ذره بین نزدیک بینی نسل قبلی هستی و هم پشت قاب دوربینی نسل جدید... این میشه که یه روز به این باور می رسی که اندازه واقعی خودتو نمیدونی و اصلا نمیدونی که کی هستی...
هر بار از خودم می پرسم پگاه! چی میخوای از این زندگی... داری با خودت و زندگیت چیکار میکنی؟ جواب همیشه یه کلمه طولانیِ نمیدونمِ...
نمیدونم خودنویسی که بابا واسه نوشتن بهم داده را بردارم یا کیبوردم رو جلو بکشم و شروع به جواب دادن بکنم. نمیدونم باید سکوت کنم تا حجب و حیای دخترونه تاریخ حفظ بشه یه گور بابای همتون بگم و هر کاری دلم میخواد بکنم... نهایتا" هم ... نمیدونم!
خلاصه که ما موندیم یه دنیا تفاوت... ما موندیم و تعصب های کاذب قرون وسطی یی، باید هایی که هنوز وجود داره و ارزش هایی که دیگه وجود نداره! وقتی به همه چیزایی که هست فکر میکنم مغزم Error میده و حتی نمی تونم کلمات را با چیزی که میخوام بگم درست جفت و جور کنم... یه سلام ساده و عادی هم احتیاج به فکر کردن داره... Bonjour - Hi - Hey - سلام - درود - ...؟
پ.ن :
ظاهرا تنها کلمه ای که میشه راحت ادا کرد و سبک تر از کنار زندگی گذشت همین بیخیال خودمونه!
پ.ن :
مامی امروز سر میز ناهار می گفت دیگه جواب سلامتونو نمیدم! از این پس به جای واژه بیانه و عربی سلام بگویید درود! رو صحبتشم مث که با من بود چون تموم قانون ها و ارزش های این خونه فقط و فقط مال منه! پس از همین الان تمرین میکنیم : بـــــــدرود.
دل نوشت :
می بینی پگاه خانم؟ همه جا وسطی... وسط تاریکی روشنایی ، وسط دو تا نسل دوتا فرهنگ... وسط سال ... وسط زندگی! حالا باز اشکالی نداره! خیر الامور أوسطها...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:33  توسط پـگــــــــاه
|
گاهی" سکوت " علامت رضایت نیست ...شـــــایــــد کـــــــسی دارد خفـ ـ ـه می شودپـشـ ـ ـ ـ ـت سنگینـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـی یـک بـغـض ....!

می خواهم دهان باز کنم و حرفی بزنم... خاطره ام آنقدر قدیمی و خاک خورده که شمارش روزهای سپری شده برایم سخت است....
از تعداد انگشتان که فراتر رفته است، آن هیچ! از تونایی ذهن خسته ام در بازیابی خاطرات هم جلوتر رفته...
چشم بر هم می نهم،لحظه ای بعد چشم می گشایم و لبخندی از سر عادت بر لب جاری می سازم... هیچ!و اینگونه حرفم را ادامه میدهم،چقدر تماشای ماه برایم لذت بخش است!
دل نوشت :
دل تنــ ـ ـ ـ ــــگم...آهـ ـ ـ ــ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:18  توسط پـگــــــــاه
|
صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچههای تنها رها شده ازده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمیکرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی میدوید میرفت سراغ کفشهایش. کفشهای صغرا خانوم روزی چند بار قايم میشد: زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان میشد رفتنی است و همین که نمیرفت و کفشها را از زیر بالشت میکشید بیرون و قربان صدقهمان میرفت داستان گریهدار خوشپایان ما بود. فکر میکردیم ما نگهش داشتهایم. فکر میکردیم کفشها ما را نجات دادهاند. بعدها خيلی پیش ميآمد که کفشهای مهمان محبوبمان را قايم کردیم، کفش آدمهایی که دوست داشتیم بمانند! آدمهایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفشها کجاست! آدمهایی که قول میدادند زود برگردند! آدمهایی که به بابا اصرار میکردند که نه،نه، خودش میدهد، دختر بزرگ عاقلی است، خودش الان میرود کفشها را میآورد. بعد وقتی کفشها را آرام از پشت در میکشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، کسی قربان ما نمیرفت، کسی از رفتن پشیمان نمیشد. یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، کفشها هیچ کارهاند. از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. وسط جملهاش گفتیم خداحافظ و کفشها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم بعد اگر گریهمان گرفته بود گریه کردیم یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفشها نزنیم. از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرفها، ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار. ما اینطور آدمهایی شدیم. خيلی سال پیش این درسها راخواندیم. برنگردی ازالفبا شروع کنی.بهناز مترجم

پ.ن :
دیدم خیلی قشنگه گفتم هم بذارم تو بخونی،هم خودم داشته باشمش...
دقیـــــــــــقا امروز داشتم به همین فکر میکردم. حتی دیشب...
که یه روز یه آهنگ صدا تورو به قعر خاطراتت میبرد و امروز. چه راحت از نگاه کردن تنهایی به ماه و غروب و خورشید و پاییز لذت میبری. چقدر بد و سخت شده که شکل زندگی بشی. چقدر سخته بود تا این شکلی شدی... شکستی، بی صدا... صدای خورد شدن استخون هاتو خودت شنیدی و قلبت! صدای قهقهء پیروز مندانهء زندگی را... چقدر دورم از من و احساسم، ... و زندگی!
دل نوشت:
دلم برای خودم تنگ شده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:0  توسط پـگــــــــاه
|
تکرار روزهای باهم بودن هامون. برگ زدن دفتر هستی و نقل حکایت زندگی.زندگیِ من که در کنار تو وجودم را به ثبت رسوندم. خندیدم، گریه کردم ، حتی ترسیدم.
خزان و آبی و پگاهت مبارک عزیزم. امیدوارم صد و بیست ساله بشی.
دوست دارت پگاه.
تولد تراوشات ذهنیم مبارک!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 23:54  توسط پـگــــــــاه
|
اگه منو خوب شناخته باشی میدونی که عاشق این چند تا حرف رنگی هستم پاییزدقیقا ریشه این دوست داشتن کجاست،نمیدونم و مشخص نیست فقط میدونم هست چون حسش میکنم!
بهتره از اول بنویسم
خواننده عزیزم سلام
پاییزت مبارک.فصل مهر و باران و یلدات.فصل انار و آجیل و گرمی رنگ ها و دلت مبارک.
فصل عاشق سال که زمستون سفید پوش و با شکوه راهی خونه بخت میشه و هیچ کس و هیچ سال و هیچ قرنی دقیقا نفهمید که مرد خوشبخت این نو عروس تنهای سال چه کسی بوده.
عزیزم،برات می نویسم نه به هزار و یک دلیل،فقط و فقط به دلیل اینکه اولین چیزی که در دسترست قرار داره را برداری و کوتاه ترین و عمیق ترین جمله ای که میتونی با حداکثر سرعت بنویسی و ... دکمه ارسال را بزنی تا تو این روزای پر احساس و قشنگ کلمات تو غالب حس تو معنی ارزش رو بفهمن و به دست کسی که باید! برسن.
بد که نیست؟ من فکر میکنم خیلی هم عالیه که کوتاه و عاشقونه،رنگارنگ و بی هوا،همینجوری کاملا یوهویی و خورمونی به یکی بگی که هِی میخواستم بدونی که دوستت دارم/ عاشقتم / خیلی واسم ارزش داری و ...
اگه خوندی و لبخند زدی که من دربست چاکرتم.
اگه خوندی و همون اولای نوشته گوشیتو برداشتی و برای بار صداُم بهش گفتی که دوستش داری باید بدونی پگاه صمیمانه و از ته قلبش خوشحاله و بهترین ها رو برات آرزو داره.
اگه هم خوندی و یه لحظه دلت لرزید که ای وای! بیخیال پگاه خانم دلت خوشه من تنهاتر از این حرفام .... دوست دارم بدونی که من خوشحال میشم اگه ازت خبری داشته باشم چون ........ ـــــــــ
همه شاکی هستیم از زندگی،از سختی هاش، نامردی و کلا نا خوشی هاش. راستش میدونم که همه چیز بدتر از قبل میشه اینو تاریخ به همه ثابت کرده.هر وقت دنیا خواست عوض بشه همه چیز بدتر شد و دنیای امروزی هم که هر ثانیه در حال تغییر کردنه پس...
پس بیا - زودتر تا فردا نشده و زمین یه بار دیگه دور خودش نچرخیده و ما یه قدم از هم دورتر نشدیم دوباره که نه! از نو شروع کنیم.
نمیدونم چرا اما دوست دارم دوست داشتن ها آسون باشن،بی ریا و خودمونی،مث خونمون،مث خودمو و نوشته هام یا مث همین خودکاری که افکارمو رَوون و بی شکایت می نویسه.
دوست ندارم وقتی نیستیم و خبر نبودن همو می شنویم پشیمون از لحظه های رفته باشیم.
دوست دارم بخندیم،شاد باشیم،نسیم رو نوازش کنیم و به یاد هم هر شب ماه رو ببوسیم.
شاید،شاید حس زندگی برای دقایقی نه چندان طولانی پایدارتر بمونه. شایـــــ ــ ـــ ـ ـ ــــد.
دوستت دارم.مرسی که خوندیم.مرسی که ارزش گذاشتی و مرسی که دوستم داری.
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 23:54  توسط پـگــــــــاه
|
دقیقا همان لحظه که قلم دست میگیرم تا حروف خوشبحتی را بر صفحه ذهنم حک کنم و چکیده ای از احساسات را در قالب کلمه ای با ظاهر خوشبختی بنویسم همه چیز عوض می شود،می چرخد،واژگون می شود و قلبم بی وقفه به سینه می کوبد.
دلتنگ لحظات بی تفاوتی سکونم،همان که در اوج هیاهوی زندگی تو را به سکوت محض فرو می برد. همان ها که نه خوشبختی را همچو نقابی به چهره دارند و نه بی بختی را همچو رازی به دل.
در نقطه ای میان سیاهی شب و روشنایی صبح چشم به دنیا گشودم، نامم را همان نقطه نامعلوم هستی و نیستیِ نور گذاشتند و اینگونه زندگیم در خطی بی مرز متوقف شد. همان یک لحظه، یه نقطه یک صبح ، یک شب ، یک عمر و یک عشق.
خوشا... زندگی کسانی که در صبحی نمناک و بهاری، ظهری دلچسب و تابستانی ، غروبی دل انگیز و پاییزی و بالاخره شبی سرد و زمستانی زندگی را آغاز کدند و هر لحظه زندگیشان به قد یک عمر زمینی دوام دارد.
آن همه .....
فضای کافه مملو از بوی قهوهء واژگون شده است،این دخترک سر به هوای پر سر و صدا... کلا من از من و پگاه بودن و لحظات هست و نیستم جدا کرد!
پ.ن :
چقدر هوای اینجا سرد و ت...یه!
بذار تا برات بگم :
امروز یه دفتر خرسی صورتی دست بابام دیدم.... کلی خندیدم که به به بابا،روحیه و اینا و اونا... یه ذره نگاش کردم و دیدم وای چقدر آشناس،بیشتر که نگاه کردم ...وای! دفتر نوشته هام که چند وقتی نمیدونستم کجاس تو دستاش بود. هر چند داشت توش یه یادداشتی چیزی می نوشت. به رو خودم که نیاوردم اما امیدوارم سریع تر اوضاع پا بده ازش پس بدزدم!
بی ربط نویس :
یه آقایی با یه ک..ن گنده،کیف به دست، لِک و لِک کل پل فردوسی اصفهانو پایین پیاده رو از تو خیابون راه می رفت، این طوری نیست آقائه مشکلی ایجاد نمیکنه اما داشتم تصور می کردم اگه همین ابعاد رو تقسیم به ده کنیم و جنس را به مونث تغییر بدیم احتمالا اوضاع 270 درجه می چرخه!
درد دل :
امروز صبح تا شب در حال رانندگی بودمم،همشهریان ناعزیزِ غیر محترم اصفهانی کلا از راهنمای ماشینشون استفاده نمیکنن،احتمالا واسه خاطر اینکه ماشین پشت سری مسیرو نفهمه و مثلا دنبالش نیاد،یا چشمت بزنه،یا مثلا مبادا یه ذره این مغزت با استرس کمتر به راه ادامه بده! نمیدونم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 22:7  توسط پـگــــــــاه
|
بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي،
اما فردا دردش را حس ميكني...داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها
در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست ....
از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد
دردش را ميفهمي ...
شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :
در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم
"ناميده ميشود، شادي هاي كودكي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه
يك...
شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون "
پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با
چوبي آن را برانيم...
توپ پلاستيكي دو پوسته اي داشته باشيم و با
آجر، دروازه درست كنيم و دركوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از
تقويم زندگي ات خط بزند ...
اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر
به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتري ميترسيديم...
از وبا......
از جنون گاوي ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي
ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تكليفهاي حجيم عيد ...
يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها
آب و انارميداد....
شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما :
دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران
" جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي"
دارند...
اينكه موقتي عاشق شوي...
دوست داشتن را امتحان كني...
اينكه لبت را با لبي آشنا كني....
اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگزار
ميكرديم...
در خيالمان عاشق ميشويم...ميبوسيم....
كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره
....
اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي"
شادي كنيم..
به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم،او
را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اينكه نگوييم "دوستت دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...
اينكه از امروز كه 15 سال داري، بايد مثل
يك مرتاض روي كتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بكشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني.....
بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از
سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين
كند...
تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...
شادي ها و دغدغه هاي جواني ما:
شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ
تر...
شايد هم اين باشد كه شادي هايت هم، شكل دغدغه
به خودشان ميگيرند..
مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين
ميخري ...
اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....
رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...
هدفي كه حتما بايد "جهان سومي"
باشي كه آنرا داشته باشي ...
و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند...
بعضي از شادي هايت غير انساني ميشود...
با پول شهوتت را ميخري...
با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگتر ميكني و غبار
آلود...
اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي
تمام اجزاي زندگي تو ،
جهان سومي ميشود...
اينكه در سال چند بار لبخند ميزني....
در روز چند بار گريه ميكني...
راهي كه تو را به بهشت و جهنم ميرساند...
و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم
ميتواند براحتي تو را
خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد....
در اين دنيا "سلام " به غريبه و
بي دليل، نشانه ديوانگيست...
لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ...
در اين جهان سوم ، كسي را نداري كه به تو
بگويد چقدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و
كسي قرار نيست براي اين كار به تو كمك بكند.....
اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست
...
گاهي فكر ميكني که به سرزمين جهان اولي ها
مهاجرت كني تا از جهان
سومي بود ن رها شوي...
اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه
ها، جهانبيني، خدا و
معيارهايت هم با تو سفر ميكنند.....
گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت
تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو"جهان سوم را درست ميكني؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:17  توسط پـگــــــــاه
|
می خواهم سخن بگویم!از بی رحمی تقدیر،از بی وفایی انسان ها، از بی پناهی بیدهای مجنون، می خوام از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم، از آرزوهایی که بر دل مانده است،از دست هایی که هیچ گاه با دست مهربانی فشرده نشد و از قصهء آشفته زندگی.... می خواهم آنقدر بگویم تا گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود!به راستی چه کسی سنگینی کلام مرا بر دوش خواهد کشید؟!
پ.ن :
کاش میتوانستم دست اتفاق بد را بگیرم که هیچ وقت نیافتد!
پ.ن :
لب هایش ترک برداشته بود ،خودش می گفت،از لبخندهاییست که روی لبهایش خشکانده اند !
دل نوشت :
گاهي اوقات فکر کردن به بعضيها ، ناخوداگاه لبخندي روي لبانت مي نشاند ...دوست دارم اين لبخندهاي بيگاه را ...
و اين بعضي ها را ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:19  توسط پـگــــــــاه
|
♥
♥
امشب شب تولد بابامه.... از صپ هی بدو بدو کردیم تا بلکه بتونیم یه گوشه ازاون همه کاری که برامون کرده را براش جبران کنیم.
♥
فک نمیکنم بشه، اما خب سعیمونو میکنیم!
♥
یه زمونی... اون روزا... براش باغ تولد می گرفتیم و خب! همه هم میومدن...
الحمدلله شکر خدا اینقدر همه بهم نزدیک شدن که دو ساله چشن هامونو 5 نفره
برگزار میکنیم.
♥
بابا فک کنم سه تا تولد برات اینجا گرفتم...
♥
فقط مینویسم تا یادم باشه چقدر دوستت دارم!
♥
مرد،
♥ تولدت مبارک!
♥
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:40  توسط پـگــــــــاه
|
چقدر سخته! تو چشمای کسی که همه عشقت را ازت دزدیده ذل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و تنفر باشی ببینی که ای داد بیداد هنوزم یه عالمه دوستش داری.
چقدر سخته! دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته! تو رویا و خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی، و هر قدمی که بر میداری تداعی کننده هزاران خاطره گرد و خاک گرفته باشه، ولی وقتی میبینیش هیچ چیزی جز نگاه نتونی تحویلش بدی.
چقدر سخته! هزاران کلمه را به یاری بگیری و هنرمندانه برای بیان عشق و دوست داشتنت استفاده کنی و در مقابل چاهی عمیق و خالی از احساس ببینی که حتی بازتاب ضعیف گفته های خودت رو هم از اون نمیتونی بشنوی.
چقدر مسخره س که چشم باز کنی و ببینی تموم روزهای گذشته ت تباه تنهایی و خودپسندی آدمی شده که تو عاشقانه و صمیمانه دوستش داشتی و اون در هر لحظه پردهء جدیدی از نمایشنامه ساختگی را بازی میکرده و تورو با هر نگاه عمیق و عاشقانه اش بیشتر به عمق تنهاییش می کشونده.
چقدر سخته!
نه
خیلی سخت تره تک گل باغچه زندگی باشی و خارهاتو به دست کسی که میخواد تورو بچینه فرو کنی و به امید سبز شدن و قد کشیدنش روزها انتظار بکشی و یک روز رو بر گردونی و گل ارزوهات رو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی: گل من باغچهء نو مبارک....
پ.ن :
حالا من این همه گفتم سخته سخته، هیچم سخت نیست،رسم زندگی همینه دیگه نه؟ اصن میخوام ببینم کجای و کدوم لحظه از این زندگی راحته که دوست داشتنش این همه سخته! پگاه خانم دوباره کلمات و اینقدر پس و پیش کردی و به بازی گرفتی تا یه پست دیگه از لا به لاش در بیاد....
پ.ن :
کاش قد یه نقطه از اون همه ادعایی که برای مرد بودنشون دارن مَرد بودن. بعد آدم این همه حرصش نمی گرفت و نسبت به کلمه مرد بودن آلرژی نمی داشت.
شفاف سازی :
یه چیزی رو جدیدا کشف کردم اونم اینه که آقایون دارای یه برنامه خود کار برای پاک کردن گفته هاشون و به روز شدن احساساتشون دارن.... حالا اونایی که فهمیدن من چی گفتم بیخیال توضیح و توجیه رفتار مردونه شون بشن چون من هیچ مشکلی با نر یا ماده بودن کسی ندارم این پست را اختصاص دادیم به گلایه از بی احساسی دسته ای از دوستان این شد که برای تکمیل عرایض این شفاف سازی رو هم انجام دادیم!همین!
دل نوشت :
آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه می پندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند . چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 14:3  توسط پـگــــــــاه
|
با اعصاب داغونو زانو درد تند تند تو خیابون راه میرفتم! و به آهنگی که 2 ساعت تموم داشت تکرار میشد گوش میکردم که احساس کردم یکی عین سایه دنبالمه....
تو همین حال و هوا بودم که دیدم یکی میزنه سر شونه م! انگار برق سه فاز بهم وصل کردن... راهمو ادامه دادم که دیدم دوباره! و این بار چرخی زد و جلو رام ایستاد.... یه پسره داغون مو فرفری،قد کوتاه و مُردنی...
مات و مبهوت دستمو بردم زیر شالم، هندزفریمو از گوشم در آوردمو گفتم: بله!
گفت چیزیته؟
:-oگفتم بله؟!
گفتش که انگار خیلی داغونی، من همه جوره میتونم کمک کنم! قیافه اش به ساغی مواد بیشتر میخورد تا سایکولوجیست!
دورو برمو یه نگاه انداختم بلکه یکی از خواهران یا برادران ارشادی،انتظاماتی،پلیسی کوفتی زهره ماری پیدا کنم که هیچ!
داشتم سکته می کردم!
ادامه داستان....
بقیه راهو از وسط خیابون اومدم....!
مملکته داریم؟ جرآت نمیکنی تو خیابون راه بری به دو دلیل، گشت ارشاد اونجایی که نباید باشه هست! اونجایی که باید باشه نیست!
دیروز دوستمو گرفتن هزار اعصاب خوردی و درگیری براش درست کردن که چرا کارت شناسایی همرات نیست... نهایتا هم گواهینامه شوهرشو نگه داشتن تا همسر گرامی را ازاد کنن!
میکده و بار و هر جایی که مریوط به می و مستی میشه را تعطیل کردن...یه مشت آت اشعال میکنن تو شیشه میدن دست مردم که کور بشن و هزار مصیبت بکشن که مبادا یه مستی و راستی برسن! از اون ور عین پشگل تو خیابون مواد ریخته و از آدامس راحت تر میتونی گیرش بیاری که بعد دوروز دیگه نتونی دماغتو بالا بکشی!اینم از این.
آدم دلش میخواد فریاد بکشه از این همه بی قاننونی و قوانین تخ....! (تخیلی!)
از هر چه بگذریم سخن گفتن از تو خوش تر است،
دلنوشت:
خلقم از مزه زندگی تلخ شده! عادت به تلخیش ندارم،رفتم همون زیر پله ایه روبروی گنبد کج شدهء تنهای کنار خیابون! فقط یه صندلی، دلم گرفت که از پیش جای تنها نشستنم تعیین شده،شربت سکنجبین و خیارم رو آروم آروم هم زدم و مزه مزه کردم، نچ! اینجوری نمیشه...
صاحب کافه یه دستی به سر و گوش کافه ش کشید و پرسید چیز دیگه ای میل ندارید؟
گفتم چرا... یه شربت سکنجبین دیگه لطفا! :)
دو دیقه بعد.... یه شربت دیگه....
سه دیقه بعد.... یه صندلی دیگه!
بیست دیقه بعد .... من دیگه تنها نبودم!
همین جوری میشه به زندگی نشون میدی که تو کفتری هستی که واسه دل خودت رو پرچین دل یکی نشستی نه واسه خاطر طرحی که اون برات کشیده! بیخیال زندگی! دس وردار زن! یه ذره آپ تو دِیت شو بلکه توهم از تنهایی در بیایی :)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 23:13  توسط پـگــــــــاه
|
دوباره سلام
خیلی وقت خیلی چیزا خواستم بنویسم و فقط سکوت کردم!
دیگه حتی نوشته ها مم صامت و ساکت شدن...
شدم عین مدعو یه برنامه ای که میکروفون دستشه و مات مبهوت دوربینو نگاه میکنه!میدونی چند تا اتفاق افتاده که نیومدم برات بگم؟
چقدر این روزا هزار بار قلبم تو سینه م لرزید و تنهایی اووووووووون همه استرس را به دوش کشیدم! میدونی چقدر راه رفتم! دعا کردم، دعا کردم و هر بار نوک دماغم تیر کشید و دریغ از یه قطره اشک که بریزه بلکه مرهمی باشه رو دلم!
میدونی چقدر سخته که خودتو رو لبه ابشار زندگی ببینی و دست عزیز ترین کَست تو دستت باشه و تو سر خوردنشو از لابه لای انگشتات حس کنی و هیچ کاری نتونی براش انجام بدی!
میدونی چقدر سخت تره اگه بیافته و تو یه عمر نتونی به خاطر تداعی آخرین نگاهش چشم روی هم بذاری!
برعکس آدمیان که دنبال لحظه ای چشم رو هم گذاشتن وو خوابیدنن... من از هر لحظه خوابیدن فراریم!
خسته م!
بیخیال ززززززززززززن!
امروز فک کنم رو حسابش باید 12 اُمه ماه قمری باشه... ماه امشب نقره ای و تنها به سقف اسمون میخ شده بود و با لوندی تموم عشوه گری میکرد!
نیگاش کردم.... بهش گفتم هان!؟ خانم ماه! خبریه؟ چادر چارقدت کو خوشگل خانم؟ کم کم تورو هم به حکم درخشیدن در شب جریمه میکنن و به یکی از درجات فاحشگی نائل.... یه خندهء ریزی کرد و دهنشو پشت دستش قایم کرد و یواشکی گفت من کچلم... می بینی که مو ندارم ... هیچ جذابتی ندارم !
اهسته زمزمه کردم بیخیال زن! من و تو ...
درد مشترک داریم...
پ.ن :
هزار بار نوشتم و پاک کردم! امیدوارم این پست را تا آخر بنویسم و آپ کنم...نمیدونم!
پ.ن :
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هر که گوید سخن از غشق بدان میخندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته ست بدان میخندم!
پ.ن :
حال و هوای این روزای ما مث حال و هوای عاشقی پاییزه! هوا گرمه اما ته توهای دلم سرده و میلرزه! رفتی، اما نگفتی که با رفتنت تیکه ای وجودم رو هم با خودت میبری.... تیکه ای که جای خالیش سیاه روی تنم مونده! همیشه همینطور بوده و هست... وقتی نیمه گم شده ت را پیدا میکنی که خیلی دیر شده،
چقدر سخت است که گل آرزوهایت را در باغچه دیگری ببینی
و هزار بار در خودت بشکنی،
بعد آرام بگویی
گلم
باغچه نو مبارک!
دلنوشت:
داری پیش خودت فکر میکنی عاشق شدم؟ هر جور فکر کنی هلالت میکنمD: راحت باش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 23:48  توسط پـگــــــــاه
|
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ...ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند
خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود " عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شودخشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست !
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 0:0  توسط پـگــــــــاه
|
بازم یه پست دیگه که آبستن لحظات پیاده روی این جانب لا به لای شلوغی شهره!
هزار بار پرسیدن چرا نمینویسی؟ هزار بار جوابم این بود که نوشتنم نمیاد! راستیاتش نوشتن میدونم منتها هر چیزی که در موردش می خوام بنویسم انگشتی به سوراخ این فرهنگ و جامعه میشه و ظاهرا نفس بعضی ها رو بند میاره! اینه که گفتم ننویسم،
مامان میگه ملت هزار و یه فکر میکنن اما پیش خودشون میمونه! تو تا یه جمله نصفه میاد تو ذهنت باید بری بکنی تو بوق و کرنا و برا همه توضیح بدی؟
مام گفتیم چشم! نمیگیم دیکه!
بدم نشد،کار و کاسبی اون دسته از فضولان و بروج انتشار اخبار خاله زنکم تخته شد!
هیچی!
و اما بعد....
امروز داشتم لنگون لنگون و شل و پل چهارباغو پیاده میومدم پایین! همه فکر و ذکرم تو درد زانوم بود و داشتم به خودم فحش! میدادم که آدم خر، وقتی سالمی وایسا تو بازی کل کل کن که اینجوری به ..خوری نیافتی که دیدم واه! ملت شهید پرورو باش! چرا اینچوری دارن نگاه میکنن.
به رو مبارک نیاوردم و همچنان به چلنج درونیم ادامه دادم که دیدم خیر! این نگاه ها ادامه داره.
از تو شیشه بانک یه نگاه به خودم کردم ببینم چیزی شده... یه چرخی زدم دیدم نه انگار طبیعیم!
نگاه نگاه....
تازه عدی کثیری از همشهریان رد میشدن بعد اینجوری! راست راست بر میگشتن نگاه می کردن!
نهایتا از لا به لای متلک های پاره ای از جاهلین کاشف به عمل اومد که این لنگ زدن من این همه !!!!! جالب بوده و تماشا داشته!
مسخرن به خدا این آدما!!
حقشونه که چیتوز اومده شده رئیس جمهورشون! البته اینام بندگون خدا تقصیری ندارن آ بس که بیکار شدن پا شل من شده براشون سوژه توجه!
پ.ن :
رودخونه را می بندن! خُلق اصفهانی ها خاص هست! خاص تر هم میشه!
کشاورزای شرق اصفهان تحصن میکنن. اونم وسط برهوت زنده رود بعد میان از پول نفت! که قرار بود بره سر سفره هاشون تطمیعشون میکنن میگن شما مگه برا پول اینجا نیستید؟ خب اینم پول نکارید آقا! نکارید! دوستان فلاح هم خوشحال به خونه هاشون بر میگردن. و با خوبی و خوشی به زندگی هاشون ادامه میدن!
پ.ن:
خیار اسپانیایی وارد میکنن که کلی مردم مریض بشن و بمیرن،همون پوله نفته بود که رفت تو سفره هاشون یه راست بره تو جیب خانم زاده ها...
خب؟ هیچی! جا ننه ما خالی که بگه: بیکاری حرص میخوری....!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 1:15  توسط پـگــــــــاه
|
دو روزه با دختره رفیق
شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچه هامون
که انتخاب کردم میاد یا نه!!!
به راننده
تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو
کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!
نتیجه انتخابات ۴۰ میلیونی همون شب معلوم میشه، ولی نتیجه کنکور
چند صد هزار نفری چند ماه طول میکشه!
هر روز تو دانشگاه
میبینیم ۱۰۰
تا دختر مدرسه ای رو به
صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه ، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز
میارین بازدید!
اینم از مجلس ختم، با کفش
رفتیم با دمپایی برگشتیم!
یارو رو آوردن تو
تلویزیون، زیر اسمش نوشته: کارشناس مسائل یمن!
من موندم این بنده خدا تو
این ۴۰ سال از چه راهی نون در
میآورده!
پارسال همت مضاعف رو فقط
عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!
قبلا برق میرفت بابامون سر
فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!
خانومه
ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!
فدراسیون
فوتبال و کمیته ی انضباطی فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی
فوتبالیستها درآمد داشته! یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!
طرف رفته خواستگاری،
دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!؟!
واسه دوست دخترت شارژ می
فرستی، بعد میگه تو بزنگ!
واسه داداشمون رفتیم
خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نییت
المپیک لندن!
هر بار که صفحه ی
فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم! مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!
میگه به خدا راس می گم، طرف
میگه نه! اگه راس میگی بگو به جون مامانم!
یه عمر رفتیم سینما آخر
نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمون یا بغل دستیمون !
ایران که هستیم توی
سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم؛ نوتلا! بی تو هرگز! بعد خارج که میریم،
میافتیم دنبال جنس ایرانی! وای عزیزم! پفک نمکی!
یارو گیتار
الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی؟؟
جشن میگیرن گوسفند
میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه
میکنن گوسفند میکشن! بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!
برنامه احکام گذاشتن ملت
زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟
سریال ستایش زنه به شوهرش
میگه: باردارم! شوهره بهجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه
هوووورااا !!
طرف سوار اسب شده، عکسشُ گذاشته فیس
بوک، میگه اون بالاییه منم!
تبلیغ پارک آبی نشون
میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی،
رفتم سوپر مارکت میگم
آقا کرم کارامل دارین میگه کرم فقط ساویز داریم.
سالای پیش جایزه بانک ملت
یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون
یه بربری هم وسطش! مملکته داریم؟
غار علیصدر به قندیلاش
معروفه؛ اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه
آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟
میری از خودپرداز پول
بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی،
یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!
بابام نشسته یه میزگرد
به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن!؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم
میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!
سربازه اومده مقابل
دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که
فقط نشسته با ابی چای مینوشه!
بغلدستیمون توی هواپيما
از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا
ابالفضل»!
خبرنگار رفته تو یه روستا
سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا
قسط دادیم، شهریه دانشگاهه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم
پس انداز کردیم!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:8  توسط پـگــــــــاه
|
امشب با خدام کمی گپ زدم... بد نیست که بدونید بزرگترین آرزوی خدای من اینه که منو برا یه لحظه بغل بگیره و بهم بگه که چقدر دوستم داره.....منم خیلی دوستش دارم...
راستی خدای من برعکس من عاشق رنگ صورتیه..مینا هم دید با صورتی مینوشت
پرسیدم چرا بهم نمیگی که دوستم داری
گفت : فرصتی جایی مجالی که یافتم عشقم ،علاقه م را ابراز کردم
گفتم کو؟ کجا؟
گفت : قرآن!
گفتم من که ندیدم حتی حس نکردم که برا منه
گفت: قرآنم مثل پیج فیس بوکت میمونه باید جنبه احترام رعایت بشه و در کنارش کای هم باشه... اما وقتی اینجوری خودمونی چت میکنیم ابراز عشقمم فرق داره
این شد که امنشب من هزاران صلوات بر پدر و مادرر اون کسیکه رنگ صورتی را گذاشت تو لیست چت یاهو و اونی که فیس بوک کو اختراع کرد فرستادم
تو روح خودشونو امواتش شاد بشه که مارو به خدامون هم! رسوندن
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش؟ نه! ولی به خداش رسید
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
پ.ن :
هر رنگی که هستی باش! اکنون وقت یکرنگ شدن است!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:38  توسط پـگــــــــاه
|
از آخرین باری که برات نوشتم داره یک ماه میگذره که اون نوشته هم برای خودم بود و دلم ....
این بارم میخوام بنویسم
بعد از این همه روز که از سال جدید رفت و درگیری زندگی، تبریک هر روزه بهار را از یاد مردم بُرد!
بسم.... به اسم خودم!
می نوسیم به اسم خودم! خودم که رحمن و رحیم! مالک این زندگی... مالک یه قلب بزرگ و یه دل کوچیک!
مینویسم از دست دنیا و از پای لنگ این زندگی ....
از ....
از بی فکری و خودخواهی خدا... از اینکه برای نقش آفرینی و برپایی سیرک زندگی فقط 40 روز به انسان فرصت رسیدن و خشک شدن داد! فرصت داد تا یاد بگیره،بزرگ بشه،با تجربه باشه و ....؟
و ؟
اونقدر خشک و تُرد و شکننده بشه تا همون جور که میخواد تو زمان مقرر و تعیین شده در اثر فشار زندگی متلاشی بشه!
بیخیال دختر....
می دونی؟
دلم گرفته!
از انیکه من نمی خوام و هستم،
از اینکه نمی خواستم و بودم،
از اینکه ذاتا موجودی اجتماعی آفریده شدم و تنهام!
از اینکه خدای من تنهاست و تنهاییشو دوست داره ....
از اینکه بال رو ازم گرفت و منو غرق در آرزوی پرواز کرده! نمی دونم
چرا راستش می دونم اما نمی تونم بنویسم!
این منمُ یه پس طو مملو از کلمات مات و خاک خورده که هیش کدوم برای رسوندن ژرفای حس من به اندازهء کافی شفاف نیستن! پس بهتره طریقه قبلی را پیش بگیرم و سکوت کنم!
پ.ن :
این پست پی نوشت و پیش نوشت ندارد!
دل نوشت:
تنها دل نوشت این پست خودمم! من! پگاه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:29  توسط پـگــــــــاه
|